Rahaward.org
به روز رسانی: جمعه 14 دی 1386 [2008.01.04]

چهره های جاودان موسيقی ايران قمرالملوک وزيری (قسمت اوّل) نوا

موسيقی معاصر ما سرشار از نام و نشان انسان هائی است که زندگی خود را در راه اعتلای اين هنر وقف نمودند و تاريخ نيز به پاس اين بزرگواری نامشان را برای هميشه در حافظۀ خود حک کرده است.

مردمانی که با سوز ساز و لطافت آوازشان ساعات تلخ و شيرين خلوت و با هم بودنمان را همراهی کردند و مفهومی غنی تر و رنگ و لعابی پرجلوه به لحظاتمان بخشيدند و ما را در کنار سفرۀ بی ريای دلشان نشاندند.

خاندان علی اکبرخان فراهانی را در دورۀ قاجار بی شبهه می توان بزرگان موسيقی زمان خود و بنيان گذاران مکتب نوين موسيقی امروز دانست. اساتيدی همچون درويش خان، مرتضی خان نی داوود، ابوالحسن خان صبا، نورعلی خان برومند، سعيد هرمزی، اسماعيل قهرمانی، علی اکبر شهنازی، احمد عبادی، اقبال آذر، جليل شهناز، اصغر بهاری، حسين تهرانی، حسن کسائی، فرامرز پايور، محمد رضا شجريان، و پرويز مشکاتيان و... ده ها نام و چهرۀ ارزندۀ ديگر از پيروان اين مکتب بوده اند؛ انسان هائی که حضورشان مکمل تاريخ موسيقی معاصر ما بوده و خواهد بود. حرمت نهادن به اين بزرگان و قدردانی از زحماتشان و مطالعه در شخصیّت هنری و اجتماعی آن ها، چه کسانی که ديگر در ميان ما نيستند و چه آن ها که هنوز ماه وجودشان بر موسيقی پرتو می افکند ناچيزترين دينی ست که ما در مقام حق شناسی از آن ها و حفظ و حمايت ارزش ها و نمادهای موسيقی سرزمينمان می توانيم ادا کنيم.

با توجّه به مشکلات و نا ملايماتی که خاصّه در اين سه دهۀ اخير در محدوده های گوناگون از جمله موسيقی رخ داده و با ذکر اين نکته که بی تفاوتی و بيگانگی دست اندرکاران و مسئولين سازمان ها و مراکز دولتی با امور هنری که عرصه را بر هنرمندان تنگ تر از هميشه کرده است، ضرورت يک پشتيبانی همه جانبه و اصولی ازهنرمندان با تکيه به دوستداران هنر، به وضوح احساس می شود. نگاهی به شرايط و اوضاع زندگی هنرمندان بيانگر اين واقعيت است که در ازای مايه ای که از وجود خود در جهت پيشبرد و حفظ اين هنر گذاشته اند هرگز آن گونه که شايسته و در خور اين ايثار بوده مورد تقدير و مرحمت قرار نگرفته اند و اگر جز اين بوده در مواردی خاصّ و يا شرايطی منحصر به فرد بوده است.

برای آشنائی هر چه بيشتر با برخی از اين نام ها و چهره های جاودان هر از چند يکی از اين افتخار آفرينان موسيقی کشورمان را تا جائی که می توانم و با استفاده از ماخذ و منابع گوناگون در اين جا خواهم آورد تا شايد کسانی که می خواهند شناخت بيشتری از آن ها پيدا کنند از اين طريق هم با آن ها و زندگی و آثارشان آشنا شوند. اميدوارم به زودی شرايطی فراهم شود که بتوانيم صدای ساز و يا آواز اين هنرمندان را در قسمت «پبر چنگی» سايت برای شما عزيزان علاقه مند پخش کنيم و تا به اين وعده، وفا شود، کمبود آن را برما ببخشيد.

اولين يادنامه را به احترام ملکۀ آواز ايران بانو قمرالملوک وزيری آغاز می کنم.

***

زبُلبلان غزل خوان باغ آزادی
ز صد هزار يکی چون قمر نخواند

قمرالملوک وزيری (قسمت اوّل)


در سال ۱۲۸۴ شمسی در محلّۀ سنگلج تهران به دنيا آمد و در روز ۱۴ امرداد سال ۱۳۳۸ در تهران از دنيا رفت.

پنجاه وچهار سال زيست. زيستنی که خود در ميان آوازهايش روزی به تلخ ترين کلام از آن ياد کرد.
آتشی در سينه دارم جاودانی
عمر من مرگيست نامش زندگانی

وقتی به دنيا آمد پدرش فوت کرده بود و يک ساله بود که مادرش طوبی به بيماری حصبه مبتلا شد و درگذشت. از آن پس تربيت او را مادر بزرگش خيرالنسا پيرزن روضه خوان حرم زنانۀ ناصرالدين شاه به عهده گرفت. درسّن پنج شش سالگی آن قدر شيطان بود که او را درهيچ مکتب خانه ای راه نمی دادند و اگر مادر بزرگش يک مکتبی سراغ می کرد که تا به حال نوه اش را در آن جا نگذاشته بود به محض اين که دست او را در دست مکتبدار می گذاشت و به خانه برمی گشت ناگهان می ديد که قمر زودتر از او با يقۀ پاره و چشمان پر از اشک به منزل برگشته است.

بالاخره مادر بزرگ ناچار شد او را به مدرسه بگذارد و چون مدرسۀ «ناموس» در محّلۀ سنگلچ و نزديک خانۀ آن ها بود يک روز مادربزرگش دست او را گرفت و به مدرسه برد و از آن جا که قمر در ميان بچه های محلّه شان به شيطنت معروف بود به محض ورود به کلاس سر و صدای اعتراض همۀ بچه ها بلند شد.

قمر در ایّام تحصيل روزهای شنبه و دوشنبه به جای اين که به مدرسه برود به عشق چاله حوض بازی به حماّم می رفت و از طلوع آفتاب تا وقت نهار در خزينۀ حمّام محله شان پشتک وارو می زد و داد حمّامی را بلند می کرد. در آن روزها قمر يک الاغ بوشهری داشت که روی آن می نشست و شوهر دايه اش افسار الاغ را در دست می گرفت و او را به مدرسه می برد و البته با الاغ به مدرسه رفتن علامت تشّخص بود. قمر تمام روزهای هفته پول هائی را که می گرفت به عشق چاله حوض روزهای شنبه و دوشنبه جمع می کرد . بدين معنی که صبح روز شنبه در سر راه خود به مدرسه به مجرد رسيدن جلوی حمّام وکيل الملک ابتدا از آقای راننده خواهش می کرد که ترمز الاغ را بکشد و اجازه دهد که او به حمّام برود، اگر قبول می کرد که هيچ، والاّ مقداری از اندوختۀ هفتگی را برای پول حمام کنار می گذاشت و بقیۀ پولش را رشوه می داد و زودتر از تمام مشتری ها وارد حمّام می شد و آخر از همه از حمّام بيرون می آمد و با چشم ها قرمز و موهای ژوليده به خانه می رفت.

تولّد قمر مقارن است با اواخر دورۀ مظفّرالدّين شاه، سال های طفولیّت و کودکی او مقارن است با دوران پر مخاطره و پر آشوب محمدعلی شاه که دوران مبارزۀ مشروطه طلبان عليه استبداد خودسرانه و سرکوبگر اوست. در همين دوره است شورش بازار تبريز و تهران برای اجرای قانون اساسی (مشروطه)، کشته شدن اتابک، سازش روس و انگليس دربارۀ تقسيم ايران به مناطق نفوذ، و هجوم اوباش به مجلس شورای ملّی به دستور محمدعلی شاه، بازداشت رجال و آزاديخواهان و کشتن آنان از قبيل ميرزا جهانگيرخان مدير روزنامۀ صور اسرافيل و ملک المتکلّمين در باغشاه به دستور محمد علی شاه، قيام مسلحانۀ ستّارخان و باقرخان در تبريز و سرانجام پياده شدن سه هزار سرباز روسی در بندر انزلی و فرار محمدعلی شاه به روسيه و اعلام سلطنت احمد شاه . قمر در اين هنگام يعنی زمان روی کار آمدن احمد شاه چهار ساله بود. دوران سلطنت احمد شاه هم دورۀ ثبات و آرامش نبود در همين دوره ستارخان و باقرخان با تجليل به تهران آمدند و حکومت های خود مختار هر کدام در شهری علم طغيان بر افراشتند، مثلا نايب حسين کاشی در کاشان، عمليات تجاوزکارانۀ روس ها در تبريز، اشغال شيراز به وسيلۀ سپاهيان هندی، کشته شدن ثقة الاسلام در تبريز به دست روس ها و جنگ روس ها با مجاهدين مشروطه خواه در تبريز، و اين قبيل وقايع هست تا ماه شعبان ۱۳۳۳ هجری قمری که تاجگذاری احمد شاه است و بلافاصله در ماه اوت ۱۹۱۴ آغاز جنگ جهانی اول که ايران هم از حوادث آن در امان نماند . قمر در اين دوران تقريبا ۹ ساله بود .

مادر بزرگ قمر قبل از تولّد او روضه خوان حرم ناصرالدين شاه بود و او را می شناخته اند. ملاّ خيرالنسا که پير و فلج شده بود و با عصا حرکت می کرد، دردوره های بعد که مقارن با سال های فوق است، قمر را که شش هفت ساله بود با خود به مجالس روضه خوانی اياّم تاسوعا و عاشورا وغيره که در مجالس زنانه تشکيل می شد می برد. قمر کوچک کم کم به هنگام شنيدن مراثی و نوحه خوانی ملا خيرالنسا، آهنگ نغمه هائی را که اقتباس از گوشه های مختلف دستگاه های موسيقی ايرانی چون گوشۀ حجاز در «ابوعطا» يا گوشۀ غم انگيز در «آوازدشتی» و از اين قبيل بود بی آن که نامشان را بداند، ياد گرفته بود و زمزمه می کرد. ملا خيرالنساء صدايی خوش داشت و يرای اين که جلسات روضه خوانی خود را تاثير انگيزتر کند قمر کوچک را با خود می برد. قمر با صدای لطيف کودکانه مرثيه می خواند و در ميان جمعيت راه می رفت. در آن زمان برعکس روضه خوانی های مردانه که روضه آن ها با وعظ و خطابه توام بود، جلسات روضۀ زنانه، شعر و آواز و ذکر مصيبت و نوح خوانی همراه داشت. به هر حال قمر در سنين کودکی برای مادر بزرگ خود به اصطلاح پا منبری می خواند و چون در برابر جمعيت به صورت طبيعی قرار گرفته بود و در مقابل گروه مردم از همان کودکی خوانده بود، خونسردی و اعتماد به نفس مقابله با جمعيت شنونده را از همان زمان به دست آورده بود و بعدها هم هيچ گاه ازخواندن در مقابل جمعيت احساس غربت نداشت. قمر در همه حال، چه در مجالس خصوصی و چه در محافل عمومی، در نهايت آزادی و راحتی تغنّی کرده است. خودش در اين باره گفته است «من مديون همان تربيت اولیۀ خودم هستم، چرا که همان پا منبری کردن ها به من جرئت خوانندگی داد.»

چهچۀ بلبلی در باغ

«زن ها زير گوش هم از عروسی می گفتند و مردها در گوشه ای از باغ دمی به خمره می زدند. خنده های مستانه که هرچند دقيقه يک بار در باغ طنين می انداخت پچ پچ های زنانه را نقطه گذاری می کرد. ناله های سيم و مضراب توی کاسۀ تار، که روی زانوی نوازنده نشسته بود می پيچيد و تنبک زن هر وقت حالی پيدا می کرد با چند ضربه فاصله های مضراب را پر می کرد. جوانی که ريشش را سه تيغه تراشيده بود با اشارۀ سر نوازنده، گيلاس را می گذاشت روی صندلی لهستانی کنار دستش و به زحمت خود را جمع و جور می کرد تا بخواند. آن قدر مست بود که شعرها را به موقع پيدا نمی کرد و تازه وقتی تصنيف را توی يکی از جيب هايش پيدا می کرد، با صدائی زنانه تار و تنبک را همراهی می کرد. هيچ کس گوشش به ساز نبود. عروس و داماد از دو خانوادۀ معروف تهران بودند و عروسی شان در باغ عشرت آباد برگزار می شد... استخر بزرگ ميان باغ زن ها و مردها را از هم جدا می کرد. مادرها دخترهای دم بخت را با چشم برانداز می کردند و برای پسرها نقشه می کشيدند. بوی برنج دم کشيده که توی باغ پيچيد همۀ پچ پچ های زنانه نيمه تمام ماند و هر کس گوشه ای از کار انداختن سفره را به عهده گرفت. خواننده که بوی قرمه سبزی و خورشت بادمجان مست ترش کرده بود همۀ هنرش را به خرج داد و يک بار ديگر شروع کرد:
امشب چه شبی ست شب مراد است امشب
اين خانه پر از شاخ نبات است امشب
ای يار مبارک بادا انشالله مبارک بادا .

ترانه به آخر نرسيده بود که مهمان ها را به شام دعوت کردند و دستۀ نوازنده به يکی از اتاق های باغ برای شام راهنمائی شد .

اواخر شهريور بود و بادی هر از چند گاه يک بارخود را از کوه های شميران با سرعت به شهر می رساند و برگ های سست را نقش زمين می کرد . شام که تمام شد و سفره را جمع کردند نشخوار کلمات بار ديگر آغاز شد. زن ها که سردشان بود به داخل اتاق ها خزيده و مردها هنوز زير درخت های باغ برای هم دلسوزی می کردند و خبرهای دست اول را برای هم زمزمه می کردند . دستۀ نوازنده ها که که حالا ديگر از سر سيری می زد از کنار استخر تا آستانۀ ايوان جلوی اتاق ها که حالا ديگر در قرق زن ها بود عقب نشسته بود. خوانندۀ دسته، بابا کرم را جويده جويده می خواند. نوازندۀ تار هر چه در چنته داشت رو کرده بود. زن ها دست می زدند و چند دختر دم بخت که چادر از سر گرفته بودند پشت درهای بسته، در جمع زن ها می رقصيدند. صاحب مجلس که خودش گه گاه سری به داخل اتاق می کشيد سد راه جوان هائی می شد که چشم و دلشان برای ديدن داخل اتاق ها و دخترهای در حال رقص پرواز می کرد.

بابا کرم که تمام شد نوازندۀ تار سيم ها را کوک کرد تا آخرين بار مبارک باد را بزند که دختر بچه ای از لای در اتاق بيرون آمد و تکه کاغذی را به نوازندۀ تار داد: «تصنيف بيا مرغ حق را بزنيد».

ادامه دارد...

منابع و ماخذ:
آوای مهربانی : زهرا خالقی

آر اس اسآمار بازديد کنندگانکليک کنيدنشانی پستی
مراسم روز جهانی حقوق بشر بيستمين سالگرد 67 تئاتر خاوران