|
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو - قمر الملوک وزیری (قسمت دوم) - نوانوازندۀ تار زیر چشمی نگاهی به صاحب مجلس عروسی کرد و با دلخوری کوک ساز را برگرداند. یک صندلی گذاشتند کنار دست نوازندۀ تار و دخترک با خجالت روی آن نشست. روسری آبی رنگی به سر بسته بود وپیراهن چند رنگش یک وجب زیر زانو با جورابهای سفید رنگش جفت شده بود. زنها همچنان پچ پچ می کردند. نوازندۀ تار اولین ضربه را به سیمهای تار زد و نیم نگاهی به دخترک که ازخجالت با انگشتهای دست خود بازی می کرد ، انداخت. دخترک آنچنان در خودش غرق بود که نفهمید پیش درآمد تصنیف کی تمام شد. نوازندۀ تار صدایش کرد: ـــ دختر مگر نمی خواهی بخوانی؟ دخترک با سر جواب مثبت داد. ــ تصنیف را که حفظ هستی؟ زیر لب گفت:بله ــ منو نگاه کن هر وقت موقعش شد که بخوانی با سر علامت می دهم. نالۀ سیمها بار دیگر در کاسۀ تار پیچید. چند دقیقۀ بعد نوازندۀ تاربا سر به دخترک اشاره کرد که بخواند. زنها آنچنان با هم بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند و نعره های مستانه آنچنان در باغ پیچیده بود که صدا به صدا نمی رسید. دخترک صدایش را رها کرد: بیا مرغ حق امشب فغان نماییم نالۀ دخترک همۀ خنده ها و پچ پچ ها را گلوگیر کرد. آهنگ به سبک آهنگهای شیدا بود و شعر از پژمان بختیاری. امّا این هردو هیچ نقشی در گلوگیر شدن مهمانها نداشت. صدای دخترک همۀ باغ را فتح کرد. کلمات تصنیف را به هم می دوخت و با صدایش به آن روح می داد. هنوز تصنیف به نیمه نرسیده بود که نوازندۀ تار مضرابش را از روی سیمها برداشت و چشم به دهان دخترک دوخت. اشک درچشمش موج میزد، درتمام عمرش چنین صدایی را نشنیده بود. تصنیف که تمام شد صدای هیچکس درنیامد. غمی که در صدای دخترک بود همه را در خود فرو برده بود. مستی از سر تمام مهمانها پریده بود. خواست از روی صندلی بلند شود که مرد میانسالی از انتهای باغ جمع مردها را رها کرد و تار را از زیر بغل نوازنده بیرون کشید. کاسۀ تار را به روی قلبش فشار داد و با محبّت از دخترک پرسید: ــ اسم شما چیه؟ دخترک که نفس نفس میزد آرام گفت: قمر ــ آواز هم می توانی بخوانی؟ ــ بله پنجه های مرد میانسال در سیمها فرو رفت. افشاری می زد امّا شوریده حال. مهمانها را فراموش کرده بود. سالها تار زده بود امّا حالا صدای تارش چیز دیگری بود با همۀ وجودش می زد. کاسۀ تار راآنچنان در بغل می فشرد که گویی کودک دلبندش است. پوست کاسۀ تارمی خواست پاره شود که مضراب را از روی سیمها برداشت و به قمر گفت: بخوان!
«جای آنست که خون موج زند در دل لعل آنقدر برایش دست زدند که عروس و داماد عصبانی شدند. امّا مگر می شد به مردم گفت تشویق نکنید؟ مگر می شد به مردم گفت دوست نداشته باشید؟ سوزصدای دخترک انگار از جگر همۀ ملت ایران در آمده بود. عروسی تمام شد.امّا آشنائی نوازندۀ تار ،( که بعد ها همه جا در کنار قمر بود،) و قمر تازه آغاز شده بود.
قمر شهرۀ شهر شد و نوازندۀ تار (مرتضی نی داوود) سالها به عنوان استاد قمر از قمر حرفها گفت و خاطره ها نقل کرد: آن شب به قمر گفتم قدر صدایش را بشناسد. گفتم اگر به موسیقی ایرانی مسلّط شوی، بی رقیب ترین خوانندۀ زمانه ات خواهی شد،چون معمولا اگر صدای خواننده ای قوی باشد دلنشین نیست و اگردلنشین باشد ضعیف است امّا صدای تو هم قوی است و هم دلنشین. بعد از آن هم که از هم جدا شدیم. به یاد قمر بودم. دیگر دلم نمی آمد برای کسی تار بزنم. در خانه ام که در انتهای خیابان فردوسی بود،چند اتاق را به کلاس موسیقی ایرانی اختصاص داده بودم و تعدادی شاگرد داشتم.امّآ دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود و با علاقه سر کلاس نمی رفتم. چند بار تصمیم گرفتم به سراغش بروم امّا هیچ آدرسی نداشتم.فقط می دانستم که دخترک از قزوین آمده بود. خودش می گفت ۱۷ سال دارد. راست می گفت . چهره اش خیلی معصوم و بچه گانه بود. یک ماهی از پاییز گذشته بود و کلاغها بی امان قارقار می کردند. درختها تقریبا لخت شده بودند و بوی نم باران وخاک هر چند روز یکبار در شهر می پیچید. بعداز ظهر یکی از روزها که آفتاب دلنشینی بود، توی حیاط قالیچه انداخته بودم و سینه کش آفتاب به سازم ور می رفتم که یکمرتبه در حیاط باز شد. دیدم قمر مقابلم ایستاده است. بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات می گشتم که گفت: آمده ام که موسیقی یاد بگیرم. از همان روز شروع کردیم. خیلی با استعداد بود. هنوزمن نگفته او تحویلم می داد. همیشه دلم می خواست بدانم از کی آواز خوانده است. بالاخره یکروز پرسیدم و گفت: مادر بزرگم روضه می خواند و سالها مرا همراه خودش به مجالس روضه خوانی می برد. در همین مجالس آواز خوانی را یاد گرفتم. وقتی ردیف های موسیقی را یاد گرفت صدایش دلنشین تر شد. همراه خودم به مجالس عروسی و جشنهای بزرگان می بردمش. به تدریج شهرتی به دست آورد، تا آنکه تصمیم گرفتم درگراند هتل کنسرت بدهیم... قمر دربارۀ نخستین کنسرت خود می گوید: «یکی از خاطره انگیزترین حوادث زندگی من که هیچگاه فراموش نخواهم کرد آن شب بود. جمعیتی در راه ایستاده بودند. برخی قیافه های عصبانی و ناراحت را هم می دیدم. ترسی مرموز سراپایم را فرا گرفته بود. با آنکه تعدادی ماموران انتظامی هم مراقب اوضاع بودند با احتیاط از میان آنها گذشتم و به گراند هتل وارد شدم. چلچراغهای سالن را روشن کرده بودند و سالن پر از جمعیت بود. پس از لحظاتی، هنگامی که پردۀ آلبالوئی رنگ صحنه کنار رفت، من با تاج گل زیبایی با گیسوان طلایی روی صحنه ظاهر شدم. حاضران با کف زدن و شور و هیجان ورودم را به صحنه گرامی داشتند و این همه استقبال از یک زن تنها و بدون پشتیبان به من امیّد و اعتماد به نفس داد.
بی اختیار اشک شوق در دیدگانم آمد ولی سعی کردم خودم را کنترل کنم. نوای تار مرتضی خان نی داوود به دادم رسید که چهار مضراب را شروع کرد و کم کم فرصتی یافتم که حنجره ام را که بر اثر فشار گریۀ شوق منقبض شده بود استراحت دهم و خودم را برای اجرای آواز آماده کنم. به تدریج آن هیجان اولیه جای خود را به آرامش داد و سالن را سکوت فرا گرفت. پس از شروع درآمد آواز که با مضرابهای شمردۀ مرتضی خان اجرا می شد آب دهانم را فروبردم و چشم از جمعیت بر گرفتم و به آرامی به مرتضی خان نگاه کردم. پس از لحظه هائی او با سکوت آخرین جمله های درآمد آواز با نیم اشارۀ چشم و سر خود به من فهماند که در آمد آواز را شروع کنم و من خواندم: نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند پس از خاتمۀ کنسرت ترس مرموزی بر من مستولی شد. حدود چند هزار نفر در خیابان لاله زار جمع شده بودند. در بازگشت بیم آن را داشتم که عده ای قصد جان مرا داشته باشند چون اخباری از این قبیل به من رسیده بود و بیشتر مرا به توهّم می انداخت. سرانجام با مراقبت مامورین انتظامی از بین مردمی که برخی قیافه های عصبی و ناراحت هم بین آنها دیده می شد گذشتم و قضیّه به خیرو خوشی گذشت.» در این کنسرت که ذکر آن رفت قمر تصنیف« مرغ سحر» را که شعر آن از شادروان ملک الشعرای بهار و آهنگ آن از زنده یاد مرتضی خان نی داوود و در دستگاه ماهور است برای اولین بار خواند. قمر پس از این کنسرت به کلانتری احضار شد و به او تاکید کردند و التزام گرفتندکه بی حجاب ظاهر نشود و بدون اجازۀ شهربانی صفحه ضبط نکند. از عواید این کنسرت هم قمر چیزی دریافت نکرد و کلیۀ پول حاصل از آن را دراختیار ادیب السلطنه گذاشت که میان نوازندگان تقسیم کند. دنباله دارد... منابع و ماخذ: بخش اول مطلب را با کليک اينجا بخوانيد |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |