|
ارزيابی تفاوتهای انسانی و ميان گروهی در فرهنگ ايرانی (۱)، رضا کاظم زادهبه نقل از راديو زمانه مقدمه چرا که فرايند تفرد و جدايش پذيری هر چند اجتناب ناپذير و برای رشد بهنجار شخصيت ضروری است، با اين حال به سختی و همراه با رنج فراوان تحقق میپذيرد. زبان به مثابه سيستمی نمادين که هدفش در درجهی نخست برقراری ارتباط ميان انسانهاست، تنها هنگامی میتواند بکار گرفته شود که "من" کودک و دستگاه روانیاش شکل گرفته باشد. روانشناسان به خوبی میدانند که نقصان در رشد و تکوين بسامان "من" در کودک چه اثرات مخرب و اجتناب ناپذيری در استفاده صحيح از زبان پديد میآورد. [۲] در واقع بهره گيری از زبان به منزلهی پيچيدهترين امکان ارتباط، مشروط به تقسيم دنيای فرد به درون ("من") و بيرون ("غير من") است. اين جدايی برگشتناپذير و پيدايش "فرديت" در کودک است که ارتباط نمادين را ميسر میسازد. بدين ترتيب نظامپذيری "من" و پيکرگيری مرزهايی مشخص ميان دنيای درون و بيرون است که با ايجاد تفاوت، ارتباط را همزمان ممکن و ضروری میسازد. ممکن چرا که ارتباط به مثابه پلی که دو واحد مجزا را به يکديگر پيوند میدهد، تنها در شرايطی میتواند معنا داشته باشد که مرزی قاطع اين دو را از يکديگر تفکيک کرده باشد؛ و ضروری از آن رو که بدون ارتباط ميان اين واحد با دنيای بيرون و جذب و بررسی مدام اطلاعات خارجی، هيچ سيستم بازی قادر به ادامهی حيات نخواهد بود. با اين حال اگر تمايز و ايجاد تفاوت ميان خود و ديگری، دنيای درون و بيرون، من و غير من، شرط اصلی و دليل وجودی پيدايش شعور و آگاهی به خود و از سوی ديگر وجود و ضرورت ارتباط است، انسانها در روابط خود با ديگران اغلب آن را به دست فراموشی میسپارند. ما معمولاً میپنداريم که ديگران نيز همانند ما فکر و احساس میکنند و در اغلب موارد از کشف موارد خلاف آن دچار حيرت، سرگشتگی و حتی خشم میشويم. در چنين حالتی تفاوت ميان خود و ديگری به مثابه خطا در نظر و يا احساس ديگری تلقی میشود و اغلب نيز با اين استدلال ساده انگارانه و به ظاهر بديهی تاييد میشود که دو نظر و پنداشت متفاوت در مورد امری واحد نمیتوانند همزمان درست باشند. چنين پنداری در مورد روابط ميان آدمها و آنچه ما "واقعيت انسانی" میناميم به دو دليل اساسی اشتباه است. دليل اول اين که دو انسان از همان ابتدا به دليل تفاوتی که از لحاظ نحوهی شکل گيری دستگاه روانی و در نتيجه شخصيتشان ميان ايشان پديدار میشود، نمیتوانند در تمامی موارد مانند يکديگر بينديشند و يا احساس کنند. همانطور که گفتيم نوزاد انسان به هنگام تولد فاقد "من"، "شخصيت" (personnalité) و به زبان روانکاوی "دستگاه روانی" است و بيشتر به لوح سپيدی میماند که هنوز کارکردهای اصلی آن نقش نبستهاند. دستگاه روانی نوزاد در اثر تماس با دنيای بيرون و تجربياتی که به مرور و در طی سالهای اول زندگانی کسب میکند، شکل میگيرد. در نتيجه وابستگی پيکرگيری دستگاه روانی به دنيای خارج و پيوستگی چنين تجربياتی به محيط، به کل همانندی کامل ميان دو روان و شخصيت را (از آن جايی که موقعيت و شرايط در مورد هيچ دو نفری - حتی دوقلوهای همسان - يکسان نمیباشد) مطلقاً ناممکن میسازد. اما دليل دوم اين است که فرديتهای گوناگون به طرق متفاوت اطلاعات محيط را جذب و بررسی میکنند. ما معمولاً فرض را بر اين میگذاريم که شخص مقابل ما به همان ميزان و با همان کيفيتی که ما در مورد يک موضوع اطلاعات داريم، از آن موضوع مطلع و آگاه است. ولی وقتی بدانيم که انسان در هر ثانيه ده هزار احساس مختلف توسط حواس پنج گانهاش ضبط میکند و در نتيجه مجبور است تا از ميان تمامی اين پيامها تعداد بسيار محدودی را انتخاب و تنها بر اساس آنها عمل کند، ديگر به مسئله به سادگی قبل نگاه نخواهيم کرد؛ خود همين نکته که ما مجبور به انتخاب بخشی از اطلاعات و در نتيجه از دست دادن بخش ديگر و مهمی از آن هستيم، موجب برداشتهای متفاوت (گاهی مکمل و گاهی هم متضاد) از واقعيت میشود. بدين ترتيب در ارتباط، اصل مهم تفاوت جوهری و بنيادی ميان انسانها را هيچگاه نبايد از نظر دور داشت. با اين حال فرهنگهای گوناگون بشری گاه روشهای کاملاً متفاوت در فهم و بازنمايی تفاوتهای انسانی بکار گرفتهاند. برای ورود به بحث نوع نگاه فرهنگ به موضوع تفاوتهای انسانی در درون اجتماعی خاص، لازم است تا در ابتدا به طرح دو شمای کلی و ديدگاه متضاد در رويکرد به موضوع تفاوت بپردازيم. [۳] دو رويکرد متضاد نسبت به مفهوم تفاوت ۱) مدل اول: نمونهی اول را از علم رياضيات انتخاب کردهايم. مجموعهی اعداد طبيعی را در نظر بگيريم. مطابق تعريف مجموعهی اعداد طبيعی، مجموعهی اعدادی است که از يک شروع میشوند و تا بی نهايت ادامه میيابند: هيچ عضوی از اين مجموعه نمیتوان يافت که از تمامی جهات با عضو ديگری از همان مجموعه کاملا همسان باشد. به بيانی ديگر: هر عضوی بنا به تعريف تنها با خودش همانند است و بس (a=a). بدين ترتيب میتوان در مجموعهی اعداد طبيعی يکی از شرايط اوليه، لازم و ذاتی هر عضو را تفاوت با ساير اعضای همان مجموعه دانست. با اين حال در مقايسه ميان اعضای اين مجموعه نه از تفاوت بلکه از تفاوتها بايد سخن گفت. اعضای اين مجموعه به لحاظ نشانهی تصويری (... ،۳ ، ۲، ۱)، نام (يک، دو، سه، ...) و مقدار و ارزش کمی با يکديگر فرق دارند. اما اين سه تفاوت در درون نظام اعداد طبيعی از ارزشی يکسان برخوردار نيستند. از اين ميان به ويژه اين تفاوت کمی است که نقش اصلی را در ساختمان سيستم و تعيين رابطهی ميان اعضا ايفا میکند. حتی میتوان ايجاد تفاوت کمی ميان اعضا را، مهمترين هدف و دليل پيدايش چنين مجموعهای دانست. اهميت دو نوع تفاوت ديگر (نشانهی تصويری و نام) را میتوان در برجسته کردن و بازنمودن (از طريق به تصوير کشيدن و ناميدن) تفاوت اصلی (تفاوت کمی) تلقی نمود. تفاوت کمی تنها به دليل اهميت و جايگاهی که در سيستم دارد از دو تفاوت ديگر متمايز نمیشود بلکه نقش کارکردی متفاوتی نيز بر عهده دارد. اين نقش کارکردی تعريف و ايجاد نابرابری در ميان اعضای ناهمسان است. البته نشانهی تصويری عدد يک (۱) و عدد دو (۲) و همينطور نام اين دو عدد (<يک> و <دو>) نيز همانند نمیباشند، با اين حال اين دو تفاوت بنا به تعريف هيچگاه به تنهايی و بر اساس خاصيتی ذاتی دو عضو از مجموعه را در رابطهای نابرابر قرار نمیدهند. در واقع تفاوت کمی نقشش در درجه نخست ايجاد نابرابری بر اساس ناهمسانی ميان اعضاست. بدين ترتيب میتوان چنين نتيجه گرفت که در مجموعهی اعداد طبيعی هر گاه دو عضو از مجموعه به لحاظ کمی با يکديگر متفاوت باشند در رابطهای نابرابر قرار میگيرند که در زبان رياضيات میشود آن را به ترتيب زير نشان داد:
عنصر اصلی و تفاوت مرکزی را که ميان اعضای يک مجموعه نابرابری ايجاد میکند، تفاوت پايه میناميم. چنين تفاوتی بنيادين است چرا که اعضا دليل وجود و حضور خود را در مجموعه مديون آن هستند. از سوی ديگر ارزش گذار نيز هست چرا که بر اساس آن هر عضو از مجموعه به کل از ساير اعضای آن مجموعه متمايز و در نتيجه "ارزش" آن در درون سيستم معين و مشخص میگردد. مهمترين وظيفهی "تفاوت پايه" ارائهی ملاک و معياری است جهت تعريف رابطهی اعضا با يکديگر. در نتيجه وضعيت عضو را، هم در رابطه با خود و هم در رابطه با ساير اعضا، تعيين میکند. ساير تفاوتهای ميان اعضا را که نقشی در تعيين رابطهی ميان آنها بازی نمیکنند (مانند نشانهی تصويری و نام)، تفاوتهای پيرو میناميم. ۲) مدل دوم: حال مجموعهی واجهای يک زبان را در نظر بگيريم. در اين مجموعه نيز اعضا از جهات گوناگون با يگديگر متفاوتند. به عنوان نمونه دو واج /â/ و /b/ در زبان فارسی از نظر شدت، ارتفاع يا زير و بمی، امتداد و طنين، نام (<الف>، <ب>) و ... با يکديگر متفاوتند. در اين مجموعه نيز شرط اصلی و لازم برای حضور يک واج در مجموعه، تفاوت او با ساير واجهاست و هيچ دو عضوی نمیتوانند از تمام جهات با يکديگر برابر باشند. اين نکته در زبان شناسی نوين تا بدان جا اهميت يافته که فرناند دوسوسور تعريف يک واج در يک زبان را نبود و غيبت واجهای ديگر میداند:"/â/ آن چيزی است که واجهای ديگر نيستند." با اين حال تفاوت پايه و ارزش گذار که معيار اصلی تمايز گذاری ميان دو واج قرار میگيرد خاصيت معنازايی واجهاست. به عنوان مثال دو واج /â/ و /a/ از آن جايی به عنوان دو واج مجزا در زبان فارسی پذيرفته شدهاند که با استفاده از روش جانشين سازی، وقتی يکی به جای ديگری مینشيند (در دو تکواژ و کلمهی "بد" /bad/ و "باد" /bâd/ ) دو معنی مجزا در زبان فارسی ايجاد میکنند. دو کلمهی "بد" و "باد" از نظر ساير واجها (/b/ و /d/) و محل قرار گرفتنشان در کلمه با يکديگر يکسانند و تنها تبديل /a/ به /â/ است که موجب تغيير معنا گشته است. بر اساس همين تغيير معنا است که زبان شناسان نتيجه میگيرند که /a/ و /â/ دو واج مجزا در زبان فارسی هستند. ساير تفاوتها (نام، شدت، ارتفاع،...) تفاوتهای پيرو هستند و نقشی درجه اول و تعيين کننده در شناسايی واجهای يک زبان و به عضويت درآوردن آنها در مجموعه ايفا نمیکنند. خواص فيزيکی يا فيزيولوژيکی يک واج بر اساس خصوصيات صدای افراد (زير و بمی، شدت و ...) و محلشان در درون کلمه (پيش يا پس از يک حرف با صدا و يا بیصدای ديگر و غيره) تغيير میکند و حتی گاهی تفاوتهای فيزيکی ميان دو نفر به هنگام تلفظ يک واج از تفاوت فيزيکی ميان آن واج با واجی ديگر بيشتر است. با اين حال تفاوت از اين نوع هرگز موجب پيدايش دو واج مختلف نمیگردد. در حقيقت انتخاب و برجسته نمودن يک تفاوت به عنوان تفاوت پايه در درون يک مجموعه هميشه با تخفيف اهميت ساير تفاوتها همراه است. اين ناديده گرفتن تفاوتهای ديگر به سود تفاوت برگزيده و پايه، گاه میتواند حتی تا تغيير کامل سيستم ادراک و حواس پنج گانه پيش رود. به عنوان نمونه سيستم شنوايی بشر در تماس با سيستم آوايی يک زبان به مرور تفاوتهای معناساز همان زبان را فرا میگيرد و حساسيت خود را نسبت به ساير تغييرات فيزيکی که موجب تغيير معنا نمیگردند از دست میدهد. بدين ترتيب میتوان ادعا کرد که حساسيتهای شنوايی يک ايرانی با يک نفر انگليسی به هنگام گفتگو متفاوت است. سيستم ادراک ما به سبب الزامات، ويژگیها و قانونمندیهای زبان و متناسب با احتياجات آن ساخته و پرداخته و آموخته و در واقع تحريف میگردد. اما نکته مهم برای ما در حال حاضر امر ديگری است. تفاوت پايه در دو سيستم مجموعهی اعداد طبيعی و مجموعهی واجهای زبان همسان عمل نمیکنند و از زاويهی بحث ما تفاوتی مهم و اساسی دارند: بر خلاف مجموعهی اعداد طبيعی در رياضيات، در سيستم آوايی يک زبان، تفاوت پايه در عين اين که موجب برجستگی و تمايزگذاری ميان اعضای مجموعه میشود ولی به تعريف رابطهای نابرابر ميان اعضای خود نمیانجامد. در روابط پيچيده و قانونمند ميان واجها اساساً مفهوم "نابرابری" کوچکترين معنايی نمیتواند داشته باشد. /a/ و /c/ از نظر صدا، نحوهی نگارش، محلی که در تکواژ دارد، اجباراتی که به واجهای پيش يا پس از خود تحميل مینمايد و ... با يکديگر متفاوتند و با اين حال سخن گفتن از برتری يکی بر ديگری بر اساس قواعد درونی سيستم امری فاقد معنا و پوچ است. بدين معنا اصل ضروری تفاوت در اين سيستم به هيچ وجه با خود نظامی ارزشی دال بر ايجاد نابرابری ميان اعضای مجموعه به همراه ندارد. در مجموعهی اعداد طبيعی فرض "تفاوت پايه ميان دو عضو میرسد به نابرابری ميان دو عضو" اساس روابط ميان اعضا را تعيين میکند در حالی که در سيستم آوايی زبان اصولا سخن گفتن از مفهوم نابرابری به حکم وجود تفاوت، بی مورد است. حال پس از عنوان دو رويکرد متضاد به مفهوم "تفاوت" و کاربستهای مهم آن در تنظيم روابط ميان اعضای هر مجموعه، و با توجه به دو مفهوم کليدی "تفاوت پايه" و "تفاوت پيرو" به بحث در مورد موضوع اصلی گفتار خود، نقش تفاوت و نحوهی ارزيابی آن در فرهنگ و اجتماع میپردازيم. میخواهيم ببينيم که چگونه در سيستمهای به مراتب پيچيدهتر مانند جامعه مفهوم تفاوت ارزيابی و ارائه میشود؟ آيا هر دو عضوی از مجموعهی اجتماع تنها به صرف اين که با يکديگر متفاوتند، الزاما در رابطهای مکمل و نابرابر قرار میگيرند؟ در نگاه اول میتوان گفت در سيستم طبقه بندی متعلق به فرهنگ که يکی از راه کارهای آن تنظيم روابط ميان اعضای خود است، هر دو نوع برخورد ديده میشود. در برخی از فرهنگها و همينطور گروههای انسانی کوچکتر، تلقی افراد و سيستم حقوقی ايشان فرض "تفاوت = نابرابری" بديهی تلقی میگردد در حالی که در برخی ديگر تفاوت در عين برابری کامل ميان اعضا مجموعه فهميده میشود. البته ناگفته پيداست که سيستمهای اجتماعی و فرهنگی به مراتب پيچيدهتر، استثنا پذيرتر و گوناگونتر از مدلهای انتزاعی و اختراعی است. با اين حال سعی میکنيم دو نمونه از دو پديدهی اجتماعی و انسانی که هر کدام به تبعيت از يکی از مدلهای بالا نظام يافتهاند بياوريم. در ارتباط با مدل اول (مجموعهی اعداد طبيعی) ارتش بهترين نمونه در ميان گروههای انسانی است. در ارتش افراد از نظرگاههای گوناگون و بی شمار با يکديگر تفاوت دارند: از نظر سن، وزن، قد، وابستگی قومی، ميزان تحصيلات، خصوصيات اخلاقی، وضعيت تاهل، اعتقادات مذهبی و .... با اين وجود در سيستم نظامی همه اين اختلافات ميان فردی جزو تفاوتهای پيرو قلمداد میشوند و هيچکدام از آنها به تنهايی و يا با هم نظام سلسله مراتب در ارتش را سازمان نمیبخشند. فراسوی تمامی اين تفاوتهای طبيعی، قومی، اجتماعی، اخلاقی و غيره، در ارتش ميزانی قراردادی، فرا فردی و ويژه وجود دارد که بر اساس آن ميان اعضای خود همزمان تفاوت و نابرابری برقرار میسازد. تفاوت پايه در ارتش همان درجهی نظامی افراد است. در سلسله مراتب نظامی هر دو فردی که به لحاظ درجهی نظامی از يکديگر متفاوت باشند الزاما در رابطهای نابرابر قرار میگيرند: يکی فرمانده و ديگری فرمانبردار است. بدين ترتيب در ارتش نيز مانند مجموعهی اعداد طبيعی، ايجاد تفاوت به قصد ايجاد نابرابری ميان اعضای مجموعه صورت گرفته است و رابطهی برابر و يا مکمل تنها به برابری درجه و يا تفاوت آن بستگی دارد. در چنين نظامی که تفاوت پايه را تنها در رابطهی نابرابر معنا میکند، خصوصيات ديگر افراد و توانايیهای شخصی ايشان در درجهی دوم اهميت قرار میگيرد و نقش عمده و تعيين کنندهای در تنظيم روابط ندارد. اما نمونهای که میتوان در جامعهی انسانی بر اساس مدل دوم (مجموعهی واجهای يک زبان) ارائه کرد، مجموعه قوانينی است که تحت عنوان "حقوق بشر" تهيه شده است. در اين مجموعه خواست نظاممند ساختن روابط ميان افراد متفاوت بر پايه رابطهای برابر مشهود و چشمگير است. در تمامی بندهای اعلاميهی جهانی حقوق بشر در ضمن به رسميت شناختن تفاوتهای انسانی و گروهی، رابطهی ميان افراد برابر و پاياپای تعريف میشود. مشخصا دو بند اول اعلاميه جهت تبيين و تعريف چنين ديدگاهی تدوين گشتهاند و از اين لحاظ از ساير بندهای آن متفاوت هستند: مادهی ۲: هر کس میتواند بدون هيچ گونه تمايز، مخصوصا از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقيدهی سياسی يا هر عقيدهی ديگر و همچنين مليت، وضع اجتماعی، ثروت، ولادت يا هر موقعيت ديگر، از تمام حقوق و کليهی آزادیهايی که در اعلاميهی حاضر ذکر شده است، بهره مند گردد. به علاوه هيچ تبعيضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سياسی، اداری و قضايی يا بين المللی کشور يا سرزمينی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه اين کشور مستقل، تحت قيوميت يا خود مختار بوده يا حاکميت آن به شکلی محدود شده باشد."۴ در بند اول بر سه مفهوم آزادی، برابری و برادری تاکيد شده است و در بند دوم حقوق نام برده شده در خود اعلاميه جهانی حقوق بشر را متعلق به همهی افراد، از هر نژاد و رنگ و جنسيت و مذهب و ... میداند. بدين ترتيب میتوان ادعا کرد که روح حاکم بر اين ميثاق در عين پذيرش تفاوت و گوناگونی ميان انسانها، تساوی طلب است. *** حال به منظور فهم مناسبتر رويکرد فرهنگی ما به موضوع تفاوتهای ميان فردی در ابتدا به شناسايی چند نمونه از تفاوتهای پايه در فرهنگمان و سپس به بررسی برخی از نتايج و تاثيرات چنين امری بر روابط اعضای اجتماعمان میپردازيم. البته مطالعهی ما پيرامون اين مسئله تنها از زاويه ديد روانشناسی سيستميک صورت میپذيرد و بالطبع در همين چارچوب نيز محدود باقی خواهد ماند. با اين حال از آن جايی که بحث پيرامون فرهنگ به خودی خود مطالعهای اجتماعی و مربوط به گروههای انسانی است، تفاوتهايی که نيز مد نظر ما میباشند فرا فردی بوده جنبهی جمعی به خود میگيرند. امری که بررسی ما را از حوضهی روانشناسی فردی به زمينهی فراگيرتر مطالعهی روان شناختی ارتباط ميان گروههای انسانی تبديل مینمايد. تفاوت به منزلهی نابرابری در فرهنگ ما چنين نابرابریای در روابط ميان انسانها، هر گاه که دو گروه اجتماعی به عنوان متفاوت به رسميت شناخته شدهاند، مشاهده میشود. اکنون به چند نمونه از "تفاوتهای پايه" در فرهنگ ايرانی نظری افکنيم. الف) تفاوت جنسی: اولين تفاوت پايهی مهم در فرهنگ ما که جامعه را به دو گروه بزرگ انسانی تقسيم کرده بر اساس تفاوت جنسی و بيولوژيک پی ريزی شده است. برای آن که در جامعه تفاوتی در مقام و مرتبهی تفاوت پايه ظاهر گردد بايد خود را تا آنجا که مقدور است از خلال تمامی پديدهها و در تمامی شئون زندگی به نمايش بگذارد و همواره حضورش را به نوعی اعلام بدارد. در جامعهی ما تفاوت ميان دو جنس آنچنان مهم و اساسی تلقی گشته که خود را در شکل ظاهر (نحوهی پوشش، آرايش و ظاهر شدن در اجتماع و حتی محيط خانه)، در نحوهی رفتار (طرز نگاه، تن صدا، طريقهی حرف زدن، لبخند زدن، راه رفتن، نشستن و ...)، در نقش اجتماعی (حرفه و مشاغلی که هر کدام از دو جنس میتوانند يا نمیتوانند در جامعه برعهده بگيرند)، در درون خانواده (وظايف متفاوت و متقابل مرد و زن در برابر يکديگر در امور مربوط به داخل و يا خارج از خانه)، در نحوهی اجرای شعائر مذهبی (بخصوص شعائری که جنبهی گروهی دارند)، در نحوه تربيت فرزندان (تفاوت در نحوهی پوشش، در آنچه میتوان يا نمیتوان انجام داد، در انتظاراتی که از ايشان میرود و ...) و غيره نشان میدهد. تفاوت پايه بر مبنای جنسيت در جامعهی ما تا بدان حد اهميت دارد که هر گونه تفاوت ديگری در برابر آن رنگ میبازد و در رابطهی ميان زن و مرد در حد تفاوت پيرو تنزل میيابد. با اين وجود چنين تفاوتی در عين آن که میتوانست چنين برجسته، اساسی و حاضر در اجتماع باشد، به نابرابری در رابطهی زن ومرد نينجامد و در نتيجه از مدل دوم (تفاوت در عين برابری) در تنظيم روابط پيروی نمايد. اما در فرهنگ ما چنين تفاوتی به محض آن که به عنوان تفاوت پايه شناسايی و اعلام میگردد زن و مرد را در رابطهای مکمل و نابرابر قرار میدهد. رابطه ميان دو مفهوم تفاوت پايه و نابرابری در فرهنگ ما چنان پيوسته و يکسان پنداشته میشود که در استدلال و شيوهی فهم مسائل به سادگی میتوان از يکی به آن ديگری رسيد. به عنوان نمونه در رابطهی زن و مرد در فرهنگ ما خيلی آسان میتوان چنين استدلال کرد: "زن و مرد با يکديگر متفاوتند در نتيجه برابر نيستند." با اين حال حکم اعتباری اول و نتيجه گيریای که در پی آن میآيد در همهی فرهنگها بديهی و مسلم پنداشته نمیشود. به عنوان نمونه در جامعهی سوئـدی در عين اين که تفاوت ميان زن و مرد مورد تاييد و حتی تاکيد است موجب نابرابری ميان اين دو در پهنههای گوناگون حيات اجتماعی نيست. بنابراين در فرهنگ ما پس از به رسميت شناختن، اعلام و برجسته نمودن تفاوت زن- مرد بر اساس جنسيت، در قدم و نوبت دوم و به مثابه نتيجهی خود خواسته و بلافصل فرض اول، حکم نابرابری ميان دو جنس در سطوح گوناگون اجتماع همزمان صادر و توجيه میشود. نابرابری در درجهی نخست خود را در قوانين حقوقی (جزايی و مدنی) نشان میدهد. زن تنها به موجب تعلقاش به گروه جنسيتی زنان در بسياری از عرصهها در برابر قانون از حقوق پايينتری برخوردار است. او همچنين برای مشارکت در پهنهی زندگی اجتماعی، استفاده از اماکن عمومی و به طور کلی تمامی آن اموری که به فضای عمومی در فرهنگ ما مربوط میشود با محدوديتهای به مراتب بيشتری روبرو است. اين محدوديتها به ويژه هنگامی شدت میيابند که زن در رابطه با جنس ديگر يعنی مرد قرار میگيرد چنانکه حتی در استفاده از ابزارهای ارتباطی عمومی و يا خصوصی نيز کار برای او دشوارتر است. از ميان اين ابزارها زبان به مثابه مهمترين و در عين حال شخصیترين وسيلهی ارتباط فرد با محيط خارج، امکانات خود را به گونهای نامتساوی ميان دو جنس تقسيم نموده است. زنان در بکارگيری زبان و استفاده از امکانات گوناگون آن در ارتباط و روابط جمعی و يا ميان فردی از تسهيلات کمتری برخوردارند. به عنوان نمونه میتوان گفت که در زمينهی گفتگو در بارهی مسائل جنسی در ملاء عام و حتی در غالب گفتمانی کلی و فرهنگی (چه رسد به بيان تجربيات و احساسات خصوصی) تقريبا هيچ گونه امکانی در جامعه برای زن در نظر گرفته نشده است. بی دليل نيست اگر در تمام تاريخ صد ساله گذشتهی جامعه و فرهنگ ما جز يک نمونه (فروغ فرخزاد و به ويژه در سه کتاب اول خود) هيچ زنی در بارهی اين بخش مهم از زندگی عاطفی و اجتماعی خود سخن قابل ملاحظهای نگفته است. ب) تفاوت سنی: تفاوت سنی هر چند در فرهنگ ما به اهميت تفاوت جنسی نيست ولی يکی ديگر از تفاوتهای پايه مهم محسوب میشود. اين تفاوت در فرهنگ ما، با تقسيم انسانها به گروههای سنی مختلف، افراد متعلق به گروههای گوناگون را در رابطهای نابرابر قرار میدهد. البته در اين مورد اصل نابرابری بيش از آن که جنبهی حقوقی داشته باشد (هر چند جنبهی حقوقی هم دارد) ويژگی عرفی دارد. اين موضوع به خصوص در ميان دو گروه بالغ و کودک نمايان میشود. در ارتباط ميان کودک-بالغ مجموعه قواعد و ارزشهای اجتماعی که در فرهنگ ما موجب ايجاد رابطهی مکمل میگردند تحت عنوان عمومی "ادب" و "احترام به بزرگتر" قابل شناسايی است. از زاويه نگاه ما، مهمترين کارکرد مجموعهی "احترام کوچک به بزرگ"، مستقيما در رابطه قدرت ميان اين دو موثر است و به رابطهی نابرابر کودک-بالغ از لحاظ قدرت جسمانی، نابرابری در اظهار نظر شخصی، ابتکار عمل، متحقق ساختن خواستهای فردی را نيز اضافه میکند. در واقع در خيلی از موارد صرف تفاوت سنی تکليف به حق بودن يک شخص و به خطا بودن شخص ديگر را روشن میکند. گاه حتی بالغ تنها با تکيه بر سن افزونتر خويش، خود را از اقامه دلايل منطقی برای تحميل خواستهاش به کودک معاف میداند و فقط تکرار حکم "بايد به حرف بزرگتر از خود گوش داد" را کافی میشمرد. در اين رابطهی مکمل گاهی قدرت عمل فردی، خواستههای شخصی و فرديت کودک تا بدان جا خوار و بی اهميت جلوه داده میشوند که استفاده از ضمير اول شخص "من" برای کودکان دشوار و حتی ناممکن میگردد. [۶] بدين ترتيب رابطهی کودک-بالغ (و در نهادیترين حالتش يعنی در رابطهی فرزند-والد) با تقسيم قدرت به طور نابرابر و تبعيت بی چون و چرای کودک از بالغ مشخص میشود. بيشترين نابرابری در تقسيم قدرت ميان بالغ و کودک، در رابطهی والدين (به خصوص پدر) با کودکانشان به چشم میخورد. در اين مورد بازتاب اين نابرابری (که خود را به ويژه در سيطرهی کامل و تقريبا مطلق پدر بر کودک نشان میدهد) را میتوان در قوانين کيفری نيز مشاهده کرد. [۷] همينطور از آنجايی که بر اساس تفاوت پايهی جنسی، مرد برتر از زن قرار میگيرد، پدر نيز در رابطه با فرزندانش از حق بيشتری نسبت به مادر برخوردار است. ج) تفاوت اعتقادی يا قومی: میدانيم که لااقل در تاريخ معاصر ايران وابستگی اعتقادی و يا تعلق افراد به بعضی از اقوام و اقليتها سدی جدی در شرکت تمام عيار ايشان در حيات اجتماعی و سياسی کشورشان بوده است. صرف زاده شدن در ميان پيروان يکی از اديان رسمی ولی در اقليت کشور، فرد را به شهروند دسته دو تنزل میدهد. خود اين امر که در ايران از زمان پيدايش قانون اساسی و مجلس ملی هميشه اقليتهای مذهبی - خواسته يا ناخواسته - مجبور بودهاند که نمايندگان ويژه خود را داشته باشند به خودی خود نشانی از تعميق و اعلام تفاوت اعتقادی به مثابه معياری برای جدايی ميان انسانها بوده که در مراحل بعد تبديل به نابرابری در عرصه اجتماعی و تعميم و تثبيت تفاوت در زمينهی حقوق مدنی و شهروندی گشته است. مثلاً هيچگاه فردی مسيحی نمیتواند نماينده اول تهران شود و حتی نمیخواهد به نمايندهای رای دهد که هر چند خود را با او به لحاظ برنامه سياسی و اجتماعی نزديکتر میيابد ولی به لحاظ اعتقادی به گروه او تعلق ندارد چرا که اکثريت نمايندگان جامعه از آنجايی که به گروه اعتقادی اکثريت تعلق دارند نه خود را نمايندهی اين اقشار میدانند و نه دفاع از حقوق ايشان را جزو وظايف خود تلقی میکنند. بدين ترتيب با ايجاد تفاوت پايه اعتقاد مذهبی، به لحاظ سياسی هر گونه مشارکت در پروژههای فراگير ملی و اجتماعی در جامعهی ما، از ايشان سلب شده است. نمايندگان و شهروندان متعلق به گروههای اقليت دينی تنها حق میيابند تا به حل و فصل مسائل درون گروه خود بپردازند و از مشارکت مستقيم در برنامههای وسيعتر و همه جانبهتر محروم میگردند. بدين وسيله بار ديگر برقراری تفاوتی پايه از يک سو موجب تشکيل گروههای اجتماعی و از سوی ديگر باعث نابرابری در تقسيم قدرت و امکانات میگردد. [۸]
پانوشت: " (...) و غم اشارهی محوی به رد وحدت اشياست. / -خوشا به حال گياهان که عاشق نورند / و دست منبسط نور روی شانهی آنهاست. / - نه، وصل ممکن نيست، / هميشه فاصلهای هست. (...) " (سهراب سپهری، هشت کتاب، کتابخانهی طهوری، ۱۳۶۳، ص ۳۰۷ و ۳۰۸.) [۲] در واقع يکی از دلايل مهم اين امر که گروهی از روان پريشان (psychotiques) در بکارگيری زبان دچار مشکل هستند و گاه حتی دست به خلق کلمات جديد میزنند به همين رشد ناکافی دستگاه روانی و نبود مرزی قاطع ميان دنيای درون و بيرون برمیگردد. [۳] اين دو شماء و مقايسه ميان آنها فقط به منظور طرح و فهم بهتر موضوع انتخاب شدهاند و هدف ديگری ندارند. [۴] شيرين عبادی، تاريخچه و اسناد حقوق بشر در ايران، انتشارات روشنگران، ۱۳۷۳، ص ۱۴۴. [۵] به طور خلاصه دو مفهوم رابطهی مکمل و برابر در روانشناسی سيستميک را میتوان چنين تعريف کرد: ارتباط مکمل: در ارتباط مکمل، رابطه بر اساس تفاوت مابين دو نفر است که شکل میگيرد. در اين صورت تفاوتها به حداکثر ممکن رسيده و معمولا يکی در موضع بالا و ديگری در موضع پايين قرار دارد. [۶] در اين رابطه فيلم "مشق شب" عباس کيارستمی بسيار گويا و آموزنده است. [۷] اشاره به مادهی ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی که مطابق آن اگر پدر يا جد پدری فرزند نابالغ خود را بکشد از قصاص معاف است. و يا مثلا در قوانين مدنی که مربوط به طلاق زن و شوهر و تعلق کودکان به پدر و يا مادر میشود، بيش از هر امری و در درجهی نخست حق پدر در مورد فرزند در نظر گرفته شده است تا صلاحيت زن و مرد و يا خير و صلاح خود کودک. [۸] اين موضوع به قدری در عرف فرهنگی ما ريشه دوانده و مسلم تلقی میشود که به صرف بروز و مشاهدهی تفاوتی ميان فردی، افراد خود را در رابطهای نابرابر تصور میکنند و در نتيجه در صدد برمیآيند که در صورت امکان برتری خود را در آن زمينههايی که فرهنگ از پيش تکليفش را معين نساخته است متحقق سازند. برای مثال حتی تفاوتهای کوچک جغرافيايی موجب رقابت و پيدايش حس برتری جويی میگردد. اين موضوع که فرد ترک باشد يا فارس، در شمال ايران به دنيا آمده باشد يا جنوب، حتی اين که مثلا تبريزی باشد و يا اهل اورميه، کرد سنندج باشد يا کرمانشاه، به خودی خود در افراد احساس خصومت و حس برتری طلبی را برمیانگيزاند چرا که تفاوت تنها در رابطهای مکمل، نابرابر، جنگ قدرت تعريف و فهميده شده است. |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |