|
تفسير و تجربهی ستم، محمدرضا نيکفرگویا نیوز - در تفسير دين، چه درون-دينی و چه برون-دينی، اولويت با چه موضوعی است؟ اگر اولويت، با بصيرت اخلاقی و نظر منصفانه به الزامات عصر تعيين شود، بايستی موضوع ستم و خشونت را در کانون توجه قرار داد. نوشته زير اين الزام را توضيح میدهد. انگيزه نگارش آن نکتهای درباره ظلم است در بحثهايی که نظر دکتر عبدالکريم سروش درباره "تجربه نبوی" برپا کرد در تفسير دين، چه درون-دينی و چه برون-دينی، اولويت با چه موضوعی است؟ اگر اولويت، با بصيرت اخلاقی و نظر منصفانه به الزامات عصر تعيين شود، بايستی موضوع ستم و خشونت را در کانون توجه قرار داد. نوشتهی زير اين الزام را توضيح میدهد. انگيزهی نگارش آن نکتهای دربارهی ظلم است در بحثهايی که نظر دکتر عبدالکريم سروش دربارهی "تجربهی نبوی" برپا کرد.
متن-محوری و سنت-محوری در سنت، قاعدهی تفسير متنهای دينی وفاداری به توجيههای آيينی با نظر به الزامهای سنتی و نيازهای دوره و لحظه است. خودِ متنِ آيينساز در زير سيطرهی آيين قرار دارد. تمثيلوار میتوان گفت که خود آن از نخستين زندانيانِ زندانی است که خود در بنای آن نقش داشته. متنِ مقدس، دقيقتر بگوييم اين تکه يا آن تکهی آن، فرصتی برای رهايی مقطعی میيابد، آنگاه که در جريان اصلی آيين انشعابی رخ دهد. از طريق انشعاب، متن مقدس در متن ديگری از رخدادها و برداشتها و روايتها نشانده میشود و برای آن سنت ديگری اختراع و سرهمبندی میشود. بدين اعتبار برای اينکه متن دينی را بشناسيم، بايستی به نحوهی خوانش آن در دورههای انشعاب توجه ويژهای کنيم. متن-محوری پروتستانی فقدان متن مطلق در اسلام اسلام به صورتی افراطیتر از مسيحيتِ قرون وسطايی، سنتگراست. متن کانونی دين، سخت پيچيده در لفافهی سنت است. آن را با روايت و حديث تأويل کرده و تنها در حاشيهی عرفانی آيين است که تا حدی منتزع از تاريخ جنگهای طايفهای و الزامات حکومتگری آغازين بازخوانی میکنند. اسلام درست به دليل نداشتن متنی فارغ از حادثات فاقد يک الهيات فلسفی است. فلسفهی اسلامی میخواست چنين الهياتی باشد، اما متکلمان به راحتی متن محصَّل حادثاتی خود را در برابر تفسير فلسفی آن قرار دادند و فلسفه را تحريف دين اعلام کردند. آنان به "متن" وفادارتر بودند، اما به کدام متن؟ به لفظ، به متنی که خود نمیخواست متن مطلق باشد، متنی باشد که از حادثات کنده شده و رها از الزامهای سنت، يعنی اين يا آن ساختار مستقر قدرت، خوانده شود. ستيز بر سر تفسير و تولد هرمنوتيک مدرن در اروپا متنمحوری پروتستانی رويکرد تازهای را به متن موجب شد، تفسير رونق يافت و انديشه بر تفسير. تلاش برای کشف متن ناب و تفسير متعهد به آن، به هرمنوتيک الهياتی رونق داد و تفسيرشناسی انجيلی زمينهساز هرمنوتيک بهعنوان هرمنوتيک شد، يعنی دانش تفسير، تفسير بهعنوان تفسير، تفسير هر متنی، چه مقدس چه عادی. هرمنوتيک مدرن را میتوان بيان مجموعهای از الزامات شرافتمندی در تفسير خواند. تفسيرشناسی مدرن، خود تفسيرشده است به مثابه تلاشی برای روشن کردن نيات پنهان در هر تفسيری. هرمنوتيک ابرنگاه است، نگاه است هم به متن و هم به تفسير متن. تفسير سنتی خود را در پس متن پنهان میکرد و با اصالتدهی ظاهری به متن، پرسشها، عزيمتگاهها، پيشداوریها و هدفهای خود را در پردازش متن میپوشاند. يک وظيفهی تفسيرشناسی مدرن، بازخوانی تفسيرهای سنتی و آشکار کردنِ اين پوشيدگیهاست. در اروپا نيز موضوع ناهمخوانی "کتاب مقدس" با شناختهای علمی مدرن مطرح بوده و هنوز مطرح هست. دانش مدرن در خود اروپا پا گرفت، فرهنگ برای به رسميتشناسی آن آمادگی داشت و میتوانست ارزش آن را دريابد، آن هم سوای سودی که از آن در کاربست عملیاش به صورت فناوری مدرن میبرد. در آغاز دوران جديد کسی چون اسپينوزا میتوانست شناخت کتاب مقدس را تابع طبيعتشناسی کند و تا به آنجا پيش رود که طبيعتشناسی را متنشناسی الهياتی اصلی بخواند. در جهان اسلام نه اين گونه ارجگذاری به علم وجود داشت، نه چنين جسارتی ممکن بود. اسلام اما با تکنولوژی میتوانست کنار بيابد، زيرا در هر دو طرف اراده به قدرت وجود دارد. سلطه میتواند هم دينی باشد، هم تکنولوژيک و در دورهی اخير دينی-تکنولوژيک. مهندسان و نظاميان میتوانند راهبر دين شوند. در جايی که دين به صورت شوونيسم دينی جای ناسيوناليسم را بگيرد، قدرت دينی به سمت ايجاد کمپلکسی از وجوهی از سنت دينی، تکنولوژی مدرن و نظامیگری حرکت میکند. اين ترکيب را میتوان فاشيسم اسلامی ناميد. اينک اما گروهی از متفکران مسلمان سربر آوردهاند که به تفسير علمی دين و تفسير دينی علم بسنده نمیکنند و نگاه خود را از طبيعت متوجه جامعه کردهاند. شگرد عموم آنان نسبی کردن است، يعنی میکوشند از سنت تاريخی تقدسزدايی کنند، بخشهايی از آموزهی دينی را به الزامهای عصر تأسيس دين و دورههای تحکيم سنن فرقههای آن نسبت دهند و از اين طريق کنار گذاشتن و به بايگانی تاريخ سپردن آنها را ممکن کنند. مشی نسبی کردن همواره موفق بوده است و در عصر جديد حکم شگرد اصلی اصلاحطلبان دينی را داشته است. اين مشی در هر سه دين خويشاوند يهوديت و مسيحيت و اسلام خطوط مشابهی دارد. فرق اين تلاش با سنت اجتهاد در اين است که به پارههای بزرگی از آئين نظر دارد، نه اين يا آن حکم آن، و از طرف ديگر صادقانه به کهنه بودن و بیاعتبار بودن آن پارهها اذعان دارد. در سنت، اجتهاد در اصول و بازنگری دگرگونساز در تاريخ صدر آيين پذيرفته نيست و به مثابه ابداع و انشعاب و الحاد تلقی میشود.
اين موضوع از اين نظر مهم است که هرمنوتيکِ متفکران اصلاحطلب مسلمان سخت ناشفاف است. اينجا و آنجا شفاف و برا هم اگر باشد، از آن نبايد انتظار داشت در اين دوره مجموعهای از وظايفی را به انجام رساند که هرمنوتيک مسيحی برای انجام آن به يک دورهی سيصد ساله نياز داشته است. جامعهی ما بهرهی چندانی از علوم تاريخی از جمله زبانشناسی تاريخی ندارد، تازه دارد با علوم اجتماعی و روانشناسی آشنا میشود، چيزی از دينشناسی تطبيقی نمیداند. اين ضعفها جبرانپذير بودند اگر اخلاق و آموزشی وجود داشت که افراد را تا حدی به حقيقت متعهد میکرد، اگر افراد حقيقت را امری مستقل از ذهن میدانستند، در پايبندی به آن و تبيين درست آن سختگير بودند و از تحريف آن برمیآشفتند. زير سايهی حکومت دينی وضع به گونهای درآمده که مرز ميان راست و دروغ سخت ناروشن شده و در مورد بديهيات روزمره نيز میتوان به سادگی دروغ گفت. خودپيداست که در اين حال ديگر نمیتوان انتظار داشت چيزی به نام تعهد و وجدان علمی وجود داشته باشد. رويکرد عملی اخلاقی عبدالکريم سروش، که از متفکران نامدار و تأثيرگذار اصلاحطلبی دينی است، در دورهی اخير فکری خويش روی مسئلهی "تجربهی نبوی" (يعنی آن "تجربه"ای که محمد بن عبدالله را "نبی" کرد) متمرکز شده و به دليل اهميت صدر اسلام برای کل تاريخ اسلام گويا اين تصور را دارد که با تفسير تازهای از تجربهی صدر میتواند آن تاريخ را بازنويسی کند. اين تلاش به عنوان يک تلاش ذوقی فردی ارزشمند است، اما بعيد است که به سرانجام مؤثر راهگشايی برسد. در علوم انسانی و تاريخی موضوعی چون "تجربهی نبوی" هيجان چندانی را برنمیانگيزد. در مورد آن میتوان نظروزری کرد، اما نه میتوان و نه لزومی دارد که در بحث بر سر آن به سازشی رسيد. در يک حلقهی علمی نيز چنين سازشی ناممکن است تا چه برسد به جامعه. (۳) تجربههای فردی يا گروهی، و کلاً سائقهای ذهنی در عينيت تاريخی تأثيرشان مهم میشوند. مهم نيست که ما تجربهای را جدی بگيريم، مهم اين است که خود تجربهکننده و ديگران آن را در دوران خاص جدی گرفتهاند و چنان شده که جريانی تاريخی پديد آمده است. جريان تاريخی ممکن است پديد آيد، بی آنکه آن صدری را داشته باشد که در دورههای بعدی در مورد چگونگی آن ادعا میشود. مهم، تحليل جريان تاريخی است؛ و ايدون در کشور ما امر مهم، تحليل جريان از زاويهی موضوع ستمگری است. فقدان بصيرت اخلاقی در عالمان دينی اين حساسيت به ويژه در اين زمانهی غدّار مهم است که قدرت دينی ستم میکند و غالب عالمان دين تأييدکننده آناند يا در مقابل آن سکوت میکنند و هر دو گروه نان از قبل دستگاه میخورند. شاخص انحطاط اخلاق اينان همين است که جز انگشتشماریشان، بقيه دست در دست ستمگران داشتهاند يا چنان بری از فهم اخلاقیاند که ستم و رذالت را نمیبينند. به تازگی، آيت الله جعفر سبحانی، که يکی از اين عالمان است، زبان به شماتت سروش گشود به خاطر سخنانی که در باب "تجربهی نبوی" گفته بود. سروش در پاسخی که به او داد خواست که آيتالله به ظلم نيز حساسيت نشان دهد. پاسخی که آيتالله به اين دعوت داد، فقط نشانهی آن بود که هيچ بصيرتی در اين باب ندارد و در مقام تشخيص ستم نيست. پاسخ او اين بود که: کدام ظلم؟ (۵) اين يک تجربهی زنده است و مسئلهی اصلی همانا اين تجربه است، نه آنچه سروش "تجربهی نبوی"اش میخواند. اگر همين تجربه را تحليل کنيم، به کشف بسياری از رازهای تاريخ دين میرسيم. اهميت موضوع ستم در گذار به هرمنوتيک عينی اين نوع اکتشاف تا حدی میتواند نسبيتباوری هرمنوتيکی را جبران کند. زيرا تفسير، در جايی که موضوع تفسير نرم باشد، به سادگی میتواند زبانبازی کند و هيچ قيد و بندی را نپذيرد. اما موضوع سخت ستم و خشونت را نمیتوان به سادگی با تفسير ناديده گرفت يا معنای آن را تحريف کرد. (۶) خشونت، خشونت است. هرمنوتيکی که بخواهد در هوای اين عصر تنفس کند، بايستی بدين حکم اخلاقی شاخص عصر ما پايبند باشد. تنها با اين حکم مطلق است که میتوانيم خشونت تاريخی را تشخيص دهيم. اين حکم ايجاب میکند که در تفسير متنهای مقدس در درجهی اول با دگرگشتهای معنايیای مقابله شود که از خشونت چيز ديگری ساختهاند. اين دگرگشتهای معنايی بنياد فرهنگ خشونت در همهی جامعهها بودهاند. تقديس خشونت ورزی به اسم کفرستيزی، مترادف کردن قصاص با زندگی، ستايش دينی از خون و شهادت و تعصب و انتقامجويی بنيادهای سنت خشونت هستند. خشونت دردآور و مرگآور است و درد و مرگ را نمیتوان با تفسير نمادها زدود. درد و مرگ، عينیترين پديدههای جهاناند. همين امروز میتوان اين پديدهها را به عريانی ديد و از درک امروزين به دنيای ديروز نقب زد. متن استراتژيک قرآن يک متن استراتژيک است. منظور از متن استراتژيک متنی است که سخت تنيده به قدرت است. قدرت میدهد و به سهم خود از طريق قدرت مستقر قدرتمند میشود. هر تغييری در برداشت از آن باعث میشود به قدرت مستقر برخورد، از آن بکاهد يا بر آن بيفزايد. هرمنوتيک متن استراتژيک يک استدلال سادهی هرمنوتيکی برای اثبات اين ناممکنی چنين است: فهميدن روند پيچيدهای است که در آن پيش-دانستهها نقش تعيينکنندهای را ايفا میکنند. هر فهمی بر بنياد يک پيش-فهم است. مجموعهی پيش-فهمها افق فهم را میسازند. افق فهم مدام در حال گسترش است، مثلاً با خواندن کتاب. اين گسترش را میتوان اين گونه تعبير کرد: افق فهم خوانندهی کتاب، با افق معنايی کتاب به شيوهای خاص درمیآميزد، شيوهای که جمع مکانيکی دو افق نيست و حاصل درآميزی آن ساختاری را ندارد که بتوان سهم خواننده و سهم کتاب را در آن از هم تفکيک کرد. کتاب در افق فهم خواننده مینشيند و در حالی که جذب آن میشود، آن را گسترش میدهد. در اشاره به اين روند از اصطلاح درهمآميزی افقها استفاده میشود که هانس-گئورگ گادامر، از قلههای فلسفهی هرمنوتيکی سدهی بيستم، واضع آن است. مسئلهی ما اين است که به روی متن دينی، آنگاه که متن استراتژيک است، چه امکانهايی باز است. تفسير قدرتمند و نافذ آن تفسيری به حساب میآيد که از درهمآميزی افق فکر قدرت با افق فکر کتاب حاصل میشود. کتابی که در اينجا تفسير میشود، خود يک پديدهی تاريخی است، نه چيزی تازه و اصيل؛ يعنی خود يک تفسير است، تفسيری مبتنی بر سنت قدرت. به سخنی ديگر قدرت، تفسيرِ سنتِ تاريخیِ قدرت را بازتفسير میکند. به دليل بسته بودنِ حکومت دينی، هيچ شانسی وجود ندارد که به جای کتاب فعلی کتاب ديگری با همان نام و سياق عبارات بنشاند که تفسير آن حاصل فهمی است که افق مبنايی در فهم آن حاصل روند درهمآميزی با شيوهی فهم مدرن دموکراتيک باشد. برای آنکه چنين امکانی به وجود آيد، بايستی نوعی "درهمآميزی کنترلشدهی افقها" به نفع آزادی ميسر شود، اما چنين چيزی در يک حکومت دينی، که پديدهای در تداوم تاريخ استبداد است و زير سايهی آن دستگاه روحانی به کل فاقد بصيرت برای تشخيص ظلم میشود، شانسی برای رخداد ندارد. گذر از متن استراتژيک در استدلال بالا توجه نه بر "خود" متن، بلکه بر نقش استراتژيک آن متمرکز است. نکتهی اصلی اين است که چيزی به نام خود متن وجود ندارد، آنچه وجود دارد نقش متن است. "خود" متن، محصول تفکيک مفهومی ميان متن و سنت آن است که تفکيکی جديد است، تفکيکی که فقط در ذهن مفسران مدرن وجود دارد و هنوز در ميان مسلمانان به انديشهای نافذ تبديل نشده است. متن برای آن که "خود" شود، بايستی نخست به متن "من" تبديل شود. مفسر متأثر از ذهنيت آزاد مدرن، کتاب را به کتاب "خود" تبديل میکند، يعنی اين شهامت را میيابد که بگويد من آن را اين گونه میفهمم، تفسير رسمی و سنتی هر چه میخواهد بگويد. کسی هم که به عنوان نمونه میخواهد برنهد که قرآن، کتاب محمد است، نخست بايد کتاب را از آن "خود" کند. اين موضوع که "خود" کتاب تا چه حد مسئول نقش تاريخی آن است، مسئلهای باز است، مسئلهای است که بهترين زمان پيشبرد يک بحث منصفانه در مورد آن هنگامی است که متن ديگر خصلت استراتژيک نداشته باشد. بنابراين کسی که میخواهد از کتاب دينی خود دفاع کند، بدين گونه که آن را در قبال کردههای حاکميت مذهبی غيرمسئول بداند، کاری اساسی که بايد کند تلاش برای گرفتن قدرت سياسی از آن است. مسلمانان تا کنون فرصت نداشتهاند کتاب خود را بخوانند. در راه آن خون دادهاند و خون ريختهاند، آن را تلاوت کردهاند، از صدای خويش به هيجان آمده، دچار حيرت يا وحشت شده، اما درنيافتهاند چه میخوانند. گذر از متن استراتژيک است که متن را متن کرده و برای نخستين بار در تاريخ خواندن آن را ممکن میکند. نوروز ۱۳۸۷
|
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |