|
زنان خانه دار، اين کارگران بی مزد ناپيدا در اتوبوس درون شهری هدا امينيان
تفکر تاريخی در مورد مسائل مربوط به خانه و حوزه خصوصی زندگی اين است که زن مسئول انجام دادن کارهای فيزيکی خانه (از قبيل رفت و روب، پخت و پز و...) و بزرگ کردن فرزندان است و مرد مدير خانه و مسئول آن، همچنين سرپرست زن و فرزندان. اين مسئله در مورد زنان شاغل که قسمتی از بار اقتصادی خانه را نيز به دوش می کشند نيز مصداق دارد، به طوريکه زنان شاغل بعد از کار روزانه خارج از خانه بايد کارهای خانه را نيز به عنوان وظيفه اصلی خود انجام دهند و بسياری از آنان تنها به اين شرط اجازه کار بيرون را از مردان دريافت می کنند که خللی در وظايف خانگی شان بوجود نيايد. اما در مورد زنان خانه دار اين مسئله طور ديگری است. اين زنان تمامی سال های عمرشان در زندگی مشترک خانوادگی را در خانه برای آسايش ديگر افراد خانواده کار می کنند بی دريغ و پر تحمل، بی دريافت مزد و حقوق. فعاليت های شبانه روزی زنان خانه دار آنچنان در طول زمان برای ديگران عادی می شود که حتی به چشم نمی آيد. همچنين چون آنان در قبال کار خود حقوقی دريافت نمی کنند کارشان عملا به هيچ انگاشته می شود. اتوبوسی در گوشه ای از ميدان ايستاده است، سوار می شوم. چند زن نشسته اند و راجع به قيمت اجناس با هم صحبت می کنند و از گرانی شکوه می کنند و از گذراندن شرايط سخت زندگی اظهار ناتوانی. اتوبوس کم کم پر می شود. همان زنان با سبدهای سنگين فضای اتوبوس را اشغال می کنند. پياده می شوم تا به زن مسنی که توانايی بالا آوردن خريدش را از پله های اتوبوس ندارد کمک کنم. به صورتش نگاه می کنم، نمی دانم چند ساله است اما در مقابل ناتوانيش جوان است. تشکر می کند و در صندلی اول خود را جا می دهد و از دردهای بيشمارش برای زن کناری می گويد. به پله های بلند اتوبوس نگاه می کنم که بالا آمدن از آن برای زنان مشکل است. نوع نگاه مردسالار در طراحی و ساخت وسايل شهری هميشه فکرم را به خود مشغول می کند. نگاهی که بدون در نظرگرفتن زنان و نيازهای آنان به ساختن شهرها و حتی وسايل حمل و نقل شهری پرداخته است. پياده روها با سنگفرش های نامناسب برای زنان، جوی های عريض که بسياری از زنان نمی توانند از آنها عبور کنند با پل های آهنی نصب شده روی آنها که کاملا نامناسبند. ديگر جايی در اتوبوس برای زنان نمانده و قسمت تفکيک شده آنان که کوچکتر از قسمت مردان است پر شده؛ در حاليکه تعداد مردان نسبت به زنان بسيار اندک است و چند زن در کنار خريدهايشان ايستاده اند. به زنی که کودک دو ساله اش را هم در بغل دارد توصيه می کنم که در قسمت مردان بنشيند. می خندد و حريم تفکيک جنسيتی اتوبوس را می شکند و در آخرين صندلی مربوط به مردان می نشيند و کودکش را در کنارش جای می دهد. پيرزنی نيز کار او را تکرار می کند و وقتی روی صندلی می نشيند نفس راحتی می کشد و خنده معناداری تحويل من می دهد. به او می خندم. اما ديگران هنوز سرپا ايستاده اند گويا نشستن در قسمت مردان گذشتن از حريمی غير مجاز است. اتوبوس سبزرنگ متعلق به شرکت های خصوصی است و به جای بليط پول می گيرد. زن سالخورده ای کارت سالمندی خود را از جيبش در می آورد و به کنار دستی اش نشان می دهد و با صدای نسبتا بلندی می گويد: " از وقتی اين کارت ها را به ما دادند که بليط اتوبوس نديم، بيشتر اتوبوس ها را پولی کردند. منم که پا ندارم تو اين گرما منتظر بشم تا اتوبوس بليطی بياد." سعی می کنم ذهنم را متمرکز کنم تا دوباره غرق مشکلات اين زن و درگيريهايش نشود. راننده سوار می شود و اتوبوس راه می افتد. بيانيه و تعدادی دفترچه در کيفم دارم اما بايد زود از اتوبوس پياده شوم. عجله دارم و فرصتی برای جمع آوری امضا از تک تک آنها نيست. دفترچه ها را از کيفم در می آورم و بين زنان پخش می کنم. اول با کنجکاوی مرا نگاه می کنند. زنی که عقب اتوبوس نشسته است می پرسد: "خانم بايد برای اينها پول بديم؟" می خندم و برايشان از کمپين و مطالباتش که همان برابری حقوق ميان مردان و زنان است، صحبت می کنم و تاکيد می کنم که دفترچه ها رايگان است و برای آشنايی با حقوق زنان است. بيانيه پشت دفترچه را نشان می دهم و می خواهم که در صورت موافق بودن آن را برای ما بفرستند. خنده در صورتشان نشسته است، مشغول صحبت می شوند و هر کدام از مشکلاتشان در اين خصوص می گويند. يکی از آنها که قبلا در مورد کمپين و فعاليت ما شنيده است می پرسد" اون خانومه آزاد شد؟" پرسشگرانه نگاهش می کنم . ادامه می دهد" شوهر همسايمون را اخراج کرده بودن. کارگر غير رسمی بود. همون شرکتی که کنار زندان وزراست. اونجا بود که چندتا خانم را ديديم. گفتن دوستشون توی زندانه. يه آقای مسنی اومد که شوهرش بود. می گفتن دوستشون داره برای حقوق زنان کار می کنه. شما مگه از همونا نيستين ؟ علامت سوال در چهره ام محو می شود. بالبخند می گويم : بله خديجه مقدم بود. آزاد شدند" بيانيه رابه طرفش می گيرم . می گويد " امضا کردم . از دوست همون خانم گرفتم . همون که موهای سفيدی داشت ..." خنده ام می گيرد از اين حافظه و خاطره کمپينی. ناهيد را می گويد. ادامه می دهد:" اين ها دارن برای حقوق ماها کار می کنند." حالا همه کنجکاوتر شده اند . او ادامه می دهد از اون دفترچه ها بازم داری؟ به اين خانم بدی؟ و در حالی که من دفترچه را به زن می دهم می گويد بخون ببين می تونی برای حضانتش کاری بکنی؟ می پرسم مشکل شون چيه ؟ زن شروع به صحبت در مورد طلاق دخترش می کند و اينکه نتوانسته است حضانت فرزندش را بگيرد و می پرسد ميشه کاری کنين؟ شما وکيل هستيد؟ برايش درباره کمپين توضيح می دهم و اين که وکيل نيستم ولی می توانم وکيل به او معرفی کنم ، شماره چندتن از وکلای کمپين را به او می دهم و توضيحاتی درباره کمپين و اهميت آن. او می گويد خانم اين روزا وکيل ها از دکترها بيشتر می گيرن. کی می تونه بره پيش وکيل؟ می گويم يکی از وکلای کمپين به برخی از مراجعانش برگه های امضا می دهد و به جای پول از آنها می خواهد پس از مطالعه دفترچه و بيانيه اگر موافق کمپين هستند به جای حق مشاوره برای کمپين امضا جمع کنند وبرای او ببرند. چون اين طوری چند زن را با مشکلات حقوقی زنان آشنا می کنند و حق مشاوره هم نمی دهند. ..." همه با علاقه توجه نشان می دهندو غالبا خانه دار هستند. با بارهای زيادی در کنارشان ولابد کارهای زيادی درفکرشان. تقريبا ۶ نفرشان شماره تلفن زهره را می گيرند يکی برای خواهر، يکی برای همسايه، يکی برای دختر.... بيانيه هم دست به دست برای امضا می چرخد. در اين فاصله چند ايستگاه را رد کرده ام و اهميتی هم نداده ام. ازهمه آنها خداحافظی می کنم تا در ايستگاه بعدی پياده شوم. با خودم می گويم بخشی از بی حقوقی ما از بی اطلاعی است ولی بخشی ديگر ناشی از مشکل مادی است. زنی که با حقوقش آشنا نيست و وکيل هم ندارد بی قدرت هم هست. اتوبوس به ايستگاه می رسد، بايد پياده شوم. بيانيه را در کيفم می گذارم و با صورت های خندان خداحافظی می کنم. اتوبوس می ايستد، از پله های بلند پايين می روم و در کنار در جلويی خودم را کش می دهم تا بتوانم پول را بدست راننده برسانم. فکر می کنم اين زن ها با اينهمه بار چطور خود را کش می دهند تا پول اتوبوس را بپردازند. زنان خانه دار، اين کارگران بی مزد ناپيدا نه تنها کارشان در خانه پايانی ندارد که فکرشان نيز درگير مصائب زنان پيرامونشان هم هست.... هنوز صداهای زيادی درگوشم طنين انداخته است. ، قيمت های بالای اجناس، مشکلات مهريه، حضانت ، طلاق ، ...صدايی متوقفم می کند. صدايی که در جمع زنان تنها تماشاگر بود وساکت، آرام می گويد ميشه شماره تلفن اون خانم را بدين؟ ۳۰ به بالاست ...شماره را ازموبايلم برايش می خوانم و شانه به شانه هم راه را ادامه می دهيم . |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |