Rahaward.org
به روز رسانی: چهارشنبه 29 خرداد 1387 [2008.06.18]

آرزوی بزرگی که اگر قانون کمی برابر تر بود، ديگر آرزو نبود*

مدرسه فمینیستی

محبوبه کرمی -

شش روز پيش محبوبه کرمی در حالی که سوار بر اتوبوس شرکت واحد بوده دستگير می شود. بنا به گفته مادر محبوبه ماموران بدون هيچ دليل و توضيحی محبوبه و ديگر افراد حاضر در اتوبوس را با خشونت از اتوبوس به خيابان می کشانند و آنها را بازداشت می کنند، در حالی که او و ديگر مسافران اتوبوس تنها رهگذرانی عادی بوده اند که بنابه اتفاق و در حالی که در اتوبوس بوده اند از برابر تجمعی که گويا در آن روز در برابر پارک ملت برگزار شده بود می گذشتند. در اين مدت بنا به گفته مادر محبوبه تنها يک بار با خانواده خود تماس داشته است.

محبوبه کرمی از آغازين روز شروع به کار کمپين تا به امروز مشتاقانه و با انگيزه فعاليت کرده است. دوستانش می دانند که محبوبه هميشه درصحبت با زنان کوچه و خيابان در خصوص قوانين نابرابر آماده و داوطلب بود. مطلبی که می خوانيد گفتگوی محبوبه کرمی با يکی از زنان عادی شهر است که به طور اتفاقی و در حين امضا جمع کردن برای بيانيه کمپين با او آشنا شده است و زن از ناگفته های زندگی خود برای يک دوست و محرم سخن گفته است. بی شک بازداشت محبوبه کرمی برخلاف حقوق انسانی است، اميد است که هرچه سريعتر آزادی او را جشن بگيريم.

فاطمه را يکی از دوستانم معرفی کرده است. زنی با سه فرزند و شوهری معتاد که هفت سال است آنان را رها کرده است و ماهی يکبار برای اخاذی از فاطمه به خانه بر می گردد. آرزوی فاطمه گرفتن طلاق است برای رهايی خود و فرزندانش از سايه مردی که کابوس زندگی او و فرزندانش شده است. مردی که پدر و شوهر نام دارد، رياست خانواده بر اساس قانون از خصايص او شمرده شده است، اما برای او اين رياست در اخاذی از زنی معنا می شود که مادر فرزندانش است. او حاضر به طلاق زن نيست و فاطمه پله های دادگاه را بالا و پايين می رود اما قاضی برای طلاق فاطمه، حضور شوهرش را لازم می داند. فاطمه در يک آسايشگاه معلولين کار می کند.

فاطمه می گويد: «۳۴ سال دارم. هنگامی که ۱۴ ساله بودم به عقد شوهرم در آمدم، او در زمان ازدواجمان ۳۴ ساله بود. چند سال اول زندگی وضعمان خوب بود و او کارگر يک کارخانه بود. پس از مدتی صاحب کارخانه فوت کرد و پسرانش ديگر نتوانستند کارخانه را اداره کنند و به ناچار کارخانه را تعطيل کردند. از آن روز شوهرم بی کار شد. چند وقتی دنبال کار می گشت اما کار مناسبی پيدا نکرد. مدتی هم سر ساختمان کار می کرد اما کم کم دنبال آن کار هم نرفت وبيشتر وقتها در خانه می خوابيد. کمی پس انداز داشتيم و با پول آن کوپن فروشی می کرد بعد از مدتی ديگر از خانه بيرون نمی رفت. روزها در خانه می خوابيد وشبها بيرون می رفت تا اينکه روزی در جيبش مواد مخدر پيدا کردم. فهميدم که او معتاد شده است. به ناچار خودم روزها در خانه مردم کار می کردم. اما شوهرم به زور پولهايم را می گرفت. زندگی خيلی سختی داشتم. حتا پول شير خشک فرزند کوچکم را هم نمی توانستم بدهم. حالا ۷ سالی می شود که شوهرم خانه را ترک کرده ورفته است.»

فاطمه سه فرزند دارد. پسر بزرگش ۱۲ ساله است، دخترش ۹ ساله و کوچکترين پسرش ۶ سال سن دارد. پسر و دخترش به مدرسه می روند اما پسر کوچکتر نه، و فاطمه تعريف می کند که:«من صبح خيلی زود بايد از خانه بيرون بروم اما پسرم وقتی به مدرسه می رود، در اتاق را قفل می کند و فرزند کوچکم در اتاق می ماند. فقط بعضی وقتها زن صاحب خانه مان می آيد و در را باز می کند تا پسر کوچکم به دستشويی برود و دوباره در را قفل می کند تا بچه ها از مدرسه برگردند. تا ساعت ۷ شب در خانه هستند تا من برگردم.»

شغل دشوار فاطمه با نگرانی او برای کودکش آميخته است که در زمان غيبت او و برادر و خواهرش مجبور است، در پشت در قفل شده اتاق، انتظار برگشت مادر و خواهر و برادرش را بکشد. شوهری که قانون، رياست خانواده را از خصايصش می داند، معتاد و مواد فروش است. از فاطمه می پرسم آيا او به بچه ها سر می زند: « فقط هر ماه می آيد وماهی ۵۰ تا۷۰هزار تومان از من می گيرد ومی رود و اگر هم پول به او ندهم به زور پسر بزرگم و دخترم را با خودش می برد و برای فروش مواد مخدر از آنها استفاده می کند. می گويد چون اينها کوچک هستند مامورين به اينها شک نمی کنند و توسط بچه ها مواد مخدر را به دست مشتريها می رساند.

يک روز دخترم پول خورد هايش را برايم آورد و گفت اگر بابا آمد و خواست که مرا با خود ببرد اين پولها را به او بده تا مرا نبرد. گفتم چرا و او در حالی که گريه می کرد گفت من از دوستان بابا می ترسم. آنها مرا مجبور می کنند که مواد مخدر را برای مشتريها ببرم. می ترسم مامورين مرا بازداشت کنند.» از فاطمه می پرسم چرا برای طلاق اقدامی نمی کند: «چند بار برای طلاق اقدام کردم. اما شوهرم در دادگاه حاضر نمی شود و قاضی هم طلاق غيابی مرا صادر نمی کند. هر دفعه می گويد به هر شکلی است شوهرت بايد بيايد و طلاقت را بدهد.»

فاطمه برای قانع کردن قاضی نمی تواند وکيل استخدام کند، او با کار سخت، به زور شکم کودکانش را سير می کند. حقوق فاطمه ۳۰۰ هزارتومان در ماه است. او با ۱۰۰ هزارتومان در يکی از روستاهای ورامين اتاقی را اجاره کرده است. اما برای قاضی، دليل فاطمه برای طلاق قانع کننده نيست و حضور شوهر را می خواهد. قاضی توجه ندارد که شوهر فاطمه معتاد و مواد فروش است. حرف های فاطمه را حتما جدی نمی گيرد و زحمت تحقيق هم که به خود نمی دهد. برای مرد قاضی نگرانی های فاطمه مهم نيستند. او نگرانی مادری را که در هنگام کار سخت در آسايشگاه معلولين، به کودکی می انديشد که در پشت در قفل شده انتظار او را می کشد، نمی فهمد. نگرانی مادری که از سوء استفاده شوهر و هم قطارانش از کودکانش، می ترسد برای قاضی به حساب نمی آيد. قانون قاضی، طلاق را در دست مرد نهاده است، حال اين مرد هر که می خواهد باشد، اثبات بد سرپرستی مرد، با زن است و زن چگونه توان اثبات اعتياد مردی را دارد که در هيچ دادگاهی حاضر نمی شود. البته راه هايی برای دور زدن اين قانون هست، اما چنين امری از عهده ی زنی چون فاطمه بيرون است. کفش آهنين می خواهد و پول و امکانات و حمايت خانوادگی.

فاطمه زنی است تنها، با درآمدی ناکافی، مستاجر و سه فرزند، اما نگرانی فاطمه تنها اين ها نيست: « اگر شوهرم طلاقم دهد و ديگر مزاحم زندگيم نشود خودم فرزندانم را به هر شکلی هست بزرگ می کنم. پسر بزرگم هميشه می گويد روزی زحمات تو را جبران می کنم، وقتی بزرگ شدم نمی گذارم پدرم تو را اذيت کند. او کلاس اول راهنمايی است و خيلی دوست دارد درس بخواند و هميشه نمره ۲۰می گيرد و به خواهرش در درسهايش کمک می کند.» از فاطمه بزرگترين آرزويش را می پرسم: «در حالی که اشک در چشمانش حلقه می زند به زمين خيره می شود و می گويد فقط آرزو دارم روزی برسد که شوهرم طلاقم را بدهد و مزاحم من و بچه هايم نشود. هميشه آخرماه بچه هايم دعا می کنند که پدرشان به دنبالشان نيايد و هر وقت در می زند فرزندانم در حياط پنهان می شوند و می گويند به بابا بگو ما خانه نيستيم.»

آرزوی فاطمه و فرزندانش رهايی از دست مردی است که قانون او را بر زندگيشان مسلط کرده است. کودکانی که ديدار او را شوم می دانند. مرد معتادی که جز به بر آورده شدن نياز اعتيادش به چيزی نمی انديشد. زندگی فاطمه مرا به ياد زندگی های بر باد رفته ای می اندازد که آخر سر برای رهايی از سلطه ای که قانون حمايت گرش بوده است، مجبور بين انتخاب خودکشی و يا شوهر کشی شده اند. به فاطمه آدرس چند وکيلی را که می شناسم می دهم، بيانيه و دفترچه کمپين را به او نشان می دهم. به او می گويم که بسيارند زنان فعالی که اميدوارند تلاش هايشان بخشی از آرزوهای او را تحقق بخشد. فاطمه بيانيه ها را می گيرد تا از همکارانش امضاء بگيرد. امضاهايی که می توانند بر آورنده آرزوهای فاطمه و فرزندانش باشند که اگر اين قوانين برابر تر بودند، چنين دست نيافتنی نبودند.

* اين مقاله در نشريه «مدرسه فمينيستی»- شماره اول خرداد ۱۳۸۷ منتشر شده است.

آر اس اسآمار بازديد کنندگانکليک کنيدنشانی پستی
بيستمين سالگرد 67 تئاتر خاوران سخنرانی مهرداد درويش پور