شهر من
شهر افسانه ای است
در شهر من
به جای شمشاد و سرو ،
سرنيزه
به جای کاج و بلوط ،
تازيانه
به جای زنبق و ياس و اقاقی
خار روئيده است
بر شاخه ها
به جای قاصدک و پروانه
عقرب و مارمولک نشسته است
چکمه ها
از سنگفرش کوچه ها
جای چرخ کالسکه ها را پاک کرده است
بر گردن دخترکان زيبا
به جای گردن بند عشق ،
ريسمان حقارت
و بر پای پسرکان بی قرار
به جای کفش رفتن و کاويدن ،
زنجير ماندن و پوسيدن است .
در اين شهر افسانه ای
گلها
به جرم شکفتن
پر پر می شوند
و پروانه ها
به جرم پريدن
به جرم زيبائی
شلاق می خورند !
صدای شحنه و شلاق و آه
آواز عاشقانه بلبل به گوش گل
موسيقی طرب انگيز باد در گوش برگها
آهنگ ناب آب در گوش سنگ را
از گوشها زدوده است
در اين شهر شگفت انگيز
بر دلهای پر از آرزو ،
داغ
و بر دهانهای پر از حرف ،
مُهر است
مردان
با دامهای تلاش
شرم درو می کنند
و زنان
از شاخه های صبر
خوشه های یأس می چينند
در بشقابها
به جای غذا
غصه
و در جامها
به جای شراب
شرنگ است
در اين شهر غريب
هر روز واژه ها
به جرم راستگوئی
به جرم اعتراض
تازيانه می خورند
اعدام می شوند
واژه ها که معنای خود را خوب می دانند
از تعبير بردگی به آزادی
نادانی به دانائی
بيداد به دادگری
طفره می روند
در اين شهر
غريبه ها
بی شناسنامه ها
فکر را به محکمه می برند
و قاضيان جهل
دانائی را
حتی فکر را
به اعدام محکوم می کنند !
من
با واژه های شلاق خورده
با بالهای زخمی خيال
با فکر محکوم به اعدام
چگونه دردهای خود را تعبير کنم ؟
دلم می سوزد
برای همه
برای خودم
که واژگون راه می رويم
خوابيده زندگی می کنيم
و اين سقف کوتاه خاکستری را
آسمان می ناميم
بايد شجاعت را پيدا کنم
مبادا شجاعت را به مسلخ برند
و زبونی را به جای آن بنشانند !
تعبير تمام دردهای من
مرهم تمام زخمهای من
شجاعت است .
صديقه وسمقی
مرداد ۱۳۸۷