|
عشق را طلب می کرد - نامه محبوبه کرمی از زندان اوين در باره شبنم ستايش
متن زير نامه محبوبه کرمی است از زندان اوين در بازگويی حال شبنم ستايش نزديک صبح بود هنوز ... انتظار ... سردرگمی ... نمی دانست برای عجل بجنگد يا زندگی! هر لحظه و هر دقيقه و ثانيه را با هزاران هزار آرزو و ای کاش و يا خدا .... سپری می کرد. برعکس هميشه که با صدای الله اکبر برای نماز صبح بلند می شد، اين بار دلش می خواست کور و کر باشد. شايد دقايقی اعدام به عقب بيفتد. با خودش هزاران فکر داشت و هزاران اميد و آرزو! گاهی به گذشته سياهش فکر می کرد که چرا به اينجا کشيده شد. گاهی هم به دقايق پايانی که برايش رقم زده اند و چه سخت می گذشت. به ياد روزهايی افتاد که هميشه عشق را طلب می کرد. از کودکی با اين واژه غريب بود. هيچ گاه رنگ آرامش را به خود نديده بود. به ياد روزهای سخت افتاد که در بيمارستان به خاطر ذهنی آشفته بستری بود. به ياد برادرش که نتوانست چون خودش تاب اين همه تبعيض اجتماعی در زندگی را بياورد و راهی امين آباد شده بود و حال خودش تنها. فکر می کرد چه تنهاست و کاش عشق با همه عظمتش به سويش فزونی می کرد. با شوهرش آشنا شده بود، ازدواج و باور کرده بود که خدا يکباره تمام عشق گذشته و حال نداشته اش را به او هديه کرده است و به پرواز درآمده است. ولی غافل که اين خوشی دوام نياورد و در کمال ناباوری فهميد که تکيه گاه خانه عشق اش قبل از ازدواج او ازدواج ديگری هم داشته، و تمام اين سال ها فريب ... خانه اميد ويران شده اش را می ديد و قلب هزار تکه اش را جاری اشک جاری بود. و هزاران قبر که آرزوهايش را درونش چال می کرد. نه پای رفتن داشت نه خانه امنی که او را پذيرا باشد. حس اينکه لحظه ای همسرش را با کس ديگری هم بايد قسمت کند آزارش می داد. با اين که تمام سال ازواجش جز خفت و خواری داشت. کوچکترين سرگرمی شوهرش، کلکسيون قمه بود که هميشه وقت مشاجره، از اين که ريز ريزش کند بدنش را می لرزاند. با همه اينها دوستش داشت. و آغوش همسرش را اولين و آخرين پناهگاه امن برای خودش می دانست. يک لحظه چشمش را بست و همه چيز ويران شد. همه جا غرق خون بود و افسوس و اشک! و حسی که بين عشق و نفرت گير افتاده بود. و حال منتظر اعدام بود که برای سومين بار لغو شده بود. ولی هر بارش از هزاران بار اعدام برای او تلخ تر بود. و حال باز به انتظار فردا نشسته است. شايد هم يک صبح ديگر ولی با همه اينها باز وجودش سراسر اميد و شوق است، برای زندگی و نفس کشيدن. تمام مدت که برايم از لحظه های تلخ و شيرين روزهايش می گفت به اين می انديشيد که اگر برای به دار آويختنش روی صندلی رفت آنقدر سفت و سخت به صندلی بچسبد و فشار بياورد که از زير پاهايش صندلی در نرود. و اين است باور زندگی. محبوبه کرمی/ زندان اوين بند نسوان/ مرداد ماه ۱۳۸۷ |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |