ايلنا - انسان و جامعه ايرانی, به رغم اين که چند بار در همين قرن بيستم ـ به قول اخوان ثالث(در آخر شاهنامه) ـ چشم بگشوده و گفته است "آنکه طرفه قصر زرنگار صبح شيرينکار"؛ يعنی با سادگی و خوش خيالی گمان کرده فردا به بهشت برين و جامعه برترين (با هر تعريفی از اينها) خواهد رسيد , هنوز در بند استبداد درون و برون گرفتار است. شايد, به قول کاتوزيان به دليل کم توسعه گی سياسی, هنوز نتوانسته است هدف را از آرزو تفکيک نمايد و در همين حال و روز طمع در ميوه های ديررس و نارس باغ ديگران کرده و کشت ناکرده, عزم برداشت کرده , رنج نابرده , گنج را طلب کرده , نارفته راه , رسيدن را آرزو کرده و خواسته بدون سير وسلوک به کشف و شهود برسد و بدون طی طريق, عوالم ناپيدا و نامکشوف را مسخرخود سازد.
از همين رو در هيچيک از اين دمک های "گشودن چشم", «آغاز» مان ,فرجامی نيافت, لوح ملفوف «آرزو»مان , تا انتها گشوده نگشت؛ «خيال»مان, بر در و ديوار تاريخ حک نشد؛ عزم «رفتن»مان, به بزم «رسيدن» تبديل نگشت؛ روايت آگاهی ها و خودآگاهی های «عصری»مان , به کردارهای تاريخی سامان يافته آراسته نشد؛ و دفتر«جنبش» هايمان گشوده ناگشته, بسته شد.
مشکل کجاست و مشکله چيست؟ نخستين مشکل دقيقاً از همان لحظه ای رخ نمود که ما (آرزوهايمان را رنگ واقعيت پنداشتيم) و «آرزو» را با «هدف» اينهمان انگاشتيم. انسان ايرانی که در دوران تخيلی خود (يا به تعبير لاکان, مرحلهی آيندهای) با انديشهی تحول و ترقی آشنا شده بود, تصويری از خود به مثابهی يک کارگزار تاريخی جنبش مدنی در آينه می بيند و آن را بر در و ديوار زيست جهان میآويزد که جز از رهگذر نوعی هم ذات پنداری حاصل نگشته است. اين هم ذات پنداری با چيزی که, بنا به تعريف, خيالی و ديگری است, دقيقاً نماينده يک بيگانگی عميق نيز هست. از اين رو, اين مرحله حاکی از يک فرايند فهم و بدفهمی هم زمان است . در بدو امر, انسان ايرانی خود را با تصوير ايدئالی هم ذات می پندارد که قالبی برای «من» او مهيا می کند . لاکان, اين «من» را ساختی خيالی می داند که سوژه در آن از خود بيگانه می شود. «من» (EGO) همان «دگرمن» (ALTER EGO) است که مشخصه اش رويکردی متجاوزانه بوده و بنابراين نمی تواند معادل «سوژه» باشد.
در اين دنيای خيالی,که رنگی از فرهنگ و زبان نداشت, اين «تصوير» هيچگاه مجال و امکان منقوش شدن به نقش های انديشگی را نيافت. به بيان ديگر, انسان ايرانی در ساحت ناانديشه های خود با جنبش مدنی آنگونه که انسان غربی انديشه و تجربه کرده بود آشنا می شود, و از همان لحظه آشنايی اسير بت های پندار و گفتار آن می شود و بالمال , از همان آغاز نمی تواند و يا نمی خواهد چشمهای خود را بشورد و از منظر ديگر به اين ساحت بنگرد, تفسيری ديگر بر تفسيرهای آن بيفزايد , با نتی ديگر دستگاه موسيقايی آن را به صدا درآورد, با مدلول های ديگر به استقبال دال های آن برود, کليدی درخور قفل های بسته تاريخی خود از آن تقاضا کند, پاسخی متناسب با پرسش های بومی خو د را از آن طلب کند, و يا حداقل درفاصله ای معين از آن بايستد و زشت و زيبای آن ,رسائی ها و نارسايی های آن , شايستگی و ناشايستگی های آن, قوت ها و ضعف های آن را با هم ببيند و خود را از اسارت کوررنگی ها و بی رنگی ها و تک رنگی ها نهفهته در آن برهاند
در دومين سطح تحليل , مشکل را بايد در فقدان يا فقر فرهنگ رفتار جمعی از جنس و نوع جنبشی و مدنی جست و جو کرد. چنانچه اراده معطوف به هر جنبش و خيزش مدنی / اصلاحی را, مقدم بر هر چيز , بازتاب يک فرهنگ مدنی بدانيم,در جامعه ای که فرهنگ استبدادی سايه سنگين خو د بر مناسبات و روابط آدميان , از پايين ترين سلول, تا بالاترين سلول اجتماعی , افکنده و نظام و گفتمان آمرانه , منزلت استعلايی و مسلط يافته است . چنين جنبشی مقوله ای کاملاً بيگانه می نمايد و مجالی برای تحقق نمی يابد. در چنين جامعه ای حاملان اصلاحات که معمولاً می بايد نماد و نمود يک فرهنگ بالنده و پوينده دموکراتيک باشند, خود به مثابه توتاليترهای کوچکی در ميان توتاليترها ی بزرگ تر و نگهبانان "وضع موجود" و نه حاملان "وضع مطلوب" نقش ايفا می نمايند.
در سومين سطح تحليل ,مشکل را قرين با فقدانی ديگر می يابيم :فقدان نهاد های مدنی .
چنان چه بپذيريم که تولد و رشد و بلوغ يک جنبش مدنی و نشت و رسوب آن در لايه های مختلف جامعه, مستلزم شکل گيری نهاد های مدنی و دموکراتيک در آن جامعه است. آنگاه بايد بپذيريم که يکی از عوامل جدی ناکامی جنبش های مدنی در جامعه ايران, فقدان و يا فقر نهادهای مدنی بوده است. تجربه ی تاريخی به ما می گويد که غفلت از ساختار / نهادسازی و گرفتارآمدن در چنبره ی مباحث نظری, همواره يکی از آفات پويايی و مانايی جنبش های مدنی در اين مرز و بوم بوده است.
در سطح چهارم ,آفت مانايی و پويای جنبش های مدنی / اصلاحی در ايران معاصر را بايد در عدم سامان يابی کردارهای تاريخی متناسب با اين جنبش ها جست و جو کرد . فوکو به ما می گويد "فراسوی روايات مستند و خودآگاهی آراسته و پيراسته هر عصری ,کردارهای تاريخی سازمان يافته ای وجود داند که چنين ساخت های گفتمانی رسمی و رايجی را ممکن می سازند , بدانها معنی می بخشند , آنها را در بستری سياسی جای می دهند و بدانان منزلت و شانی جدی می بخشند "چون از اين منظر تاملی در «آستانه»های بروز و ظهور اين جنبشها داشته باشيم ,اثر چندانی از کردارهای تاريخی سامان يافته ای که موجب قيام يک «موقعيت» تاريخی (و به تبع آن شکل گيری يک جنبش مدنی) می شوند, نمی يابيم.
بی ترديد در کنار اين چهار عامل (و شايد مقدم و مرجح بر اين چهار) بايد به بافت و تافت بستارمند, متصلب و مستبد فضای سياسی در جامعه ايرانی نيز اشاراتی داشت جنبش مدنی ربطی تنگاتنگ و وثيق با جامعه مدنی دارد . جامعه مدنی نيز, جز در پرتو نوعی توزيع قدرت شکل نمی گيرد. بنابراين در جوامعی همچون ايران ,که اربابان سياست و قدرت همواره جامه ای لوياتانی بر تن کرده اند و جز جلوه هايی از کهن ـ سياست , ابرـ سياست و فرا ـ سياست را به نمايش نگذارده اند, چنين جنبش هايی هيچگاه نتوانسته اند صف «مدنيت» را با خود حمل کنند و آهسته و پيوسته به مهندسی تغييرات و تحولات اجتماعی بپردازند .
افزون بر اين موارد, می توان به عوامل ديگری همچون «نابالغی نظری و عملی حاملان و عاملان اين جنبش ها»؛ «آلودگی آنان به اغراض و امراض ايدئولوژيکی ـ سياسی»؛ «مشی و منش انقلابی و راديکال و پايين بودن آستانه تحمل بسياری از آنان » و ... نيز اشاره کرد که در اين مجال از پرداختن بدان ها پرهيز می کنم.