Rahaward.org
به روز رسانی: چهارشنبه 23 مرداد 1387 [2008.08.13]

شفافيتِ هبوط - بحثی در جهان رمان نويسی الکساندر سولژنيتسين - مديا کاشيگر

اعتماد - «وجدان سده ی ۲۰» يکی از لقب های آلکساندر سولژنيتسين، نويسنده ی بزرگ روس بود که يکشنبه ی گذشته، درست در آستانه ی ۹۰ سالگی، درگذشت.

چنين لقبی، در سنتی ريشه دارد که سنت ادبيات در سده ی ۱۹ بود و انگار صد سالی است از جهان رخت بربسته؛ سنتً يک ويکتور اوگو در اروپا، يک ليو تالستوی در روسيه.

راستی هم که سولژنيتسين را، در ميان نويسندگان روس، بيش از همه با تالستوی قياس کرده اند و کم نبوده اند منتقدانی که چرخ سرخ (۱۹۹۱-۱۹۷۱) را چه از لحاظ قدرت ساختار و استحکام مستندات و چه از منظر زيبايی ادبی و کشش داستانی، هم تراز جنگ و صلح دانسته اند. اما رسالتی که سولژنيتسين برای خودش و ادبيات قايل بود، کم ترين ارتباط را با رسالتی داشت که تالستوی برای هنر قايل بود. اگر برای تالستوی - آن چنان که در هنر چيست؟ می نويسد - هنر فقط بايد در خدمت عمل باشد زيرا عمل است که توان تغيير انسان و بهبود او را دارد، از ديدگاه سولژنيتسين - آن چنان که در سخنرانی انجام نشده اش به مناسبت دريافت نوبل ادبيات در ۱۹۷۰ می نويسد - هنر فقط می تواند يک ارباب داشته باشد و بس و آن هم «حقيقت و خير و زيبايی» است، تثليثی افلاطونی و قطعاً ستودنی، اما بيش از آن چه بايد افلاطونی مدينه فاضله و در نزد سولژنيتسين - باز برخلاف تالستوی - به شدت ناجهانشمول، منحصراً فردی، به شکلی انحصاری روسی و به شکلی انحصاری تر مسيحی - آن هم نوع خاصی از مسيحيت.

چه بسا آن چه تفاوتً سولژنيتسين با اوگو يا تالستوی را رقم می زند و سبب می شود که ضمن پايبندی به سنت شان، رسالتی ديگر در پيش گيرد، در همين نکته نهفته باشد؛ چون همگان راه حقيقت و خير و زيبايی را نمی روند، آن که اين راه را انتخاب کرده است، حق قضاوت پيدا می کند.

در اوت ۱۴ - که نخستين بخش يا «گره» رمانً چرخ سرخ است - سانيا لاينيتسين دبيرستانی به سراغ پيرمرد خردمندی می رود و از او می پرسد. «چرا زندگی می کنيم؟» پيرمرد می گويد؛ «برای دوست داشتن.» نوجوان اعتراض می کند؛ «اما در اين جهان همه آدم های خوبی نيستند.» پيرمرد آه عميقی می کشد؛ «اگر همه خوب نيستند به خاطر غلط بودن و ناشيانه بودن و غيرقابل فهم بودن حرف هايی است که زده می شود. بايد حوصله کرد و همه چيز را با صبر توضيح داد. آن وقت، وقتی حرف ها فهميده شد، همه خوب می شوند، چون انسان ها با عقل به دنيا می آيند.»

پاسخ سانيا به حرف های تالستوی وار پيرمرد، ادامه ی رمان ۶۰۰۰ صفحه يی چرخ سرخ است؛ نه، اين خودً انسان است که تصميم می گيرد خوب باشد يا نه. مسيحيت نيز - برخلاف تبليغ تالستوی - اصلاً «بخردانه» نيست و اصولاً «خردستيز» است چرا که «عدالت» را از «حساب و کتاب های زمينی» برتر می داند حال آن که زمين، «سرزمينی است که در آن دروغ به پيروزی نشسته است» و «جواب معما فقط يک کلمه است، اما در اين يک کلمه هفت ذرع حقيقت نهفته است» - جمله يی که هم چون ترجيع بند در چرخ سرخ تکرار می شود.

ايرادی که بسياری بر يک روز از زندگی ايوان دنيسويچ گرفته اند - که به نوعی نخستين «متن» مهم سولژنيتسين است و انتشار آن در ۱۹۶۲ در مجله ی نووی مير سبب ساز شهرت او می شود - علاقه يی است که ايوان دنيسويچ به کار خود دارد؛ مگر ممکن است بازداشتی و آن هم بازداشتی اردوگاه تمرکز، کاری را که به اجبار انجام می دهد دوست داشته باشد؟

اما، از زاويه يی ديگر، منتقد مارکسيست بزرگی مانند گئورگ لوکاچ چنان مجذوب يک روز و خصوصاً اين عشق ايوان دنيسويچ به کار است - به عنوان ابزار ساختن سوسياليسم هم چنان که در بخش پايانی داستان هست - که در رساله ی سولژنيتسين، تولد «نخستين رمان حقيقتاً رئاليستی سوسياليستی» را جشن می گيرد و آلکساندر سولژنيتسين را به عنوان اولين نويسنده يی می ستايد که سرانجام، ۳۵ سال پس از پيروزی انقلاب اکتبر، اولين متن واقعاً رئاليستی سوسياليستی را پديد آورده است.

اين نيز ناگفته نماند که اگر مجله ی نووی مير، يک روز از زندگی ايوان دنيسويچ را نشر داده با دخالت و مجوز شخص نيکيتا خروشچف بوده و متن سولژنيتسين از اين لحاظ با متن های افشاگرانه ی پيشين تفاوت دارد - از بازگشت از شوروی آندره ژيد گرفته تا من آزادی را انتخاب کرده ام ويکتور گراوچنگو. آن چه سولژنيتسين گزارش می کند، نه دروغ پردازی های آدمی ضدکمونيست و ضدشوروی که حقيقتی است مورد اذعان و تأييد مقامات شوروی در عالی ترين سطح. برای همين نيز لوکاچ می تواند از نو «لوکاچ جوان» شود، باز توبه بشکند و از لذتی بنويسد که از خواندنً متنی برده که اگرچه محبوبيتش را مديونً دخالت سياست است، اما متنی است اوج امتلای آن چه آن را در تئوری رمان، ادبيات دانسته بود. برای همين نيز مجله ی نووی مير می تواند يک سال ديرتر و پس از انتشار خانه ی ماتريونا، نشان لنين را برای سولژنيتسين تقاضا کند.

اما آيا کاری که ايوان دنيسويچ به آن عشق می ورزد حقيقتاً کاری است در خدمت ساختن سوسياليسم؟ يکصد بار هم که يک روز را باز بخوانيم، در آن هيچ نشانی يی از هيچ تعلق اجتماعی نيست تا چه رسد به سوسياليستی؛ بختً بزرگ ايوان در اين است که «در زندان است»، می تواند «به ندای روحش گوش دهد و خدا را نيايش کند»، حال آن که اگر بيرون بود، «خار و خاساک، از مدت ها پيش، همين اندک ايمانی را هم خورده بود» که هنوز برايش مانده. کارکردن ايوان دنيسويچ فقط می تواند در خدمت آن چيزی باشد که سولژنيتسين آن را «نظم درون» می نامد؛ نظمی که هر کس در سودای دستيابی به حقيقت و خير و زيبايی است، بايد در خويش پديد آورد. راستی هم که نظمی که بر اين «يک روز از زندگی ايوان دنيويچ» حاکم است، انضباطی را دارد که هيچ دوستاقبانی قادر به تحميل آن نيست، فقط می تواند داوطلبانه باشد و پيشاپيش از حقيقتی خبر می دهد که ديرتر - يا زودتر؟ - در نخستين حلقه و بخش سرطانی ها - که برای نخستين بار در ۱۹۶۸ در خارج از شوروی منتشر می شوند - در اوج شفافيت به بيان در می آيد؛ آن چه را خردمندان بيهوده در پی آن می گردند، فروتنان نگشته يافته اند.

نخستين حلقه (۱۹۶۴-۱۹۵۵) - که طرح آن بر طرح يک روز از زندگی ايوان دنيسويچ مقدم است و هرگز در شوروی منتشر نمی شود - اتفاقاً داستان چهار روز زندگی «دانشمندان» و «خردمندان» زندانی در يک مؤسسه تحقيقاتی علمی است در سال ۱۹۴۹؛ شرط آزادی آنان، ساختن دستگاهی است که بتواند «فکر های خائنانه» را تشخيص و «خائنان» را لو دهد. و چه حريصانه می کوشند دستگاه را بسازند، انگار نه انگار که چون ساخته شود و آزاد شوند، دستگاه به جرم «افکار خائنانه» به زندان بازشان خواهد گرداند. به راستی که «گرگ حق دارد، آدم خوار نه». پس چاره را بايد در خنده جست، خنده يی که سرانجامش ايثار است - و اين تنها اثر سولژنيتسين است که خوانده ام و در آن، خنده، خنده ی باختينی، پيروز است.

در همين سال ۱۹۶۳، عود سرطان، سولژنيتسين را راهی بيمارستان می کند که نتيجه اش بخش سرطانی هاست که نگارش آن تا ۱۹۶۷ طول می کشد، رمانی که نمايندگانی از همه ی قشرهای روسيه را در مواجهه با مرگ به نمايش می گذارد و بدتر از خانه ی ماتريونا از اين می گويد که گولاک - حروف اختصاری «اداره ی زندان ها و بازداشتگاه ها» در زبان روسی - فقط شوروی در ابعاد کوچک تر است و بس.

بخش سرطانی ها ضمناً به نوعی نخستين «رمان چندصدايی» سولژنيتسين است، اما نه در تعريف باختينی که مشخصاً در تعريف سولژنيتسينی اصطلاح؛ «اثری که قهرمان اصلی ندارد و مهم ترين شخص در آن، شخصی است که روايت در فلان فصل خاص «گير» انداخته است». رمان چندصدايی، ضمناً رمانی است که «دقيق ترين و بيش ترين اطلاعات مکانی و زمانی» را می دهد. و اين همان سنت ويکتور اوگو (از ۹۳ گرفته تا بينوايان) و ليو تالستوی است (از رستاخيز گرفته تا جنگ و صلح).

و مگر نه آن که تالستوی دو رستاخيز نوشت؛ اولی «اصلاحی» برای چاپ در خود روسيه و دومی «کامل» که در لندن منتشر شد. سولژنيتسين نيز دست به کار دو متن برای مجمع الجزيره گولاک می شود؛ يکی «اصلاحی» و يکی «کامل».

اما بعد از سقوط خروشچف در ۱۹۶۴، سولژنيتسين نه تنها نشان لنين نگرفته که مجدداً «دشمن خلق» شده؛ آثارش ممنوع الانتشار است و خودش تحت مراقبت شديد پليس سياسی تا جايی که حتا بردن نوبل ادبيات در ۱۹۷۰ نيز تغييری در وضعش نمی دهد.

بنابراين منتفی است که بتواند مانند تالستوی در آرام خانه اش مجمع الجزيره گولاک را به اتمام برساند. پس هر تکه يی را که می نويسد در گوشه يی پنهان می کند تا وقتی امکانش شد همه ی تکه ها را بخواند و هر دو متن رمان - اصلاحی و کامل - را نهايی کند که ناگهان، در ۱۹۷۳، خبر می شود ماشين نويسً مجمع الجزيره پس از سه روز بازجويی، خودکشی کرده است. از خير متن اصلاحی می گذرد و تکه های پراکنده ی مجمع الجزيره را بی آن که فرصت بازخوانی و نهايی کردن پيدا کند، به خارج می فرستد. انتشار رمان در ۱۹۷۳، در پاريس، بازداشت و لغو تابعيت و اخراج او را در ۱۹۷۴ در پی دارد. در ۲۰ سالی که تبعيدش به درازا می کشد، رمان ۶۰۰۰ صفحه يی چرخ سرخ را که از ۱۹۳۶ در ذهن می پرورانده و بخش يا «گره» نخست آن، يعنی اوت ۱۴ را در شوروی نوشته بود (۱۹۷۰-۱۹۶۹) به پايان می رساند. در برخورد با آدمی مانند سولژنيتسين، هرگونه تلاش برای تفکيک وجه ادبی از وجه سياسی عبث است؛ آلکساندر سولژنيتسين را فقط می توان در سنت ويکتور اوگوها و ليو تالستوی ها و آن بی شمار نويسندگان ديگری فهميد که مدرنيته را ساختند اما خود هرگز مدرن نبودند؛ نويسندگانی که برای شان نويسندگی همواره در دل يک پروژه ی ديگر تعريف می شد و ادبيات هرگز نمی توانست در ذهن شان به تنهايی هدف باشد. نه اين که نويسندگانی بزرگ نبودند يا کارشان شلخته بود - هرگز؛ اتفاقاً همين که پروژه ی ادبی را محاط پروژه ی بزرگ تری تعريف می کردند باعث می شد حداکثر تلاش شان متوجه توليد و آفرينش متن هايی باشد درخور و شايسته ی اين پروژه ی بزرگ تر، پس متن هايی در اوج ادبيت و زيبايی.

گفتم که يکی از لقب های سولژنيتسين، «وجدان سده ی ۲۰» بود، لقبی که می شود عيناً و فقط با يک تغيير کوچک در عددً قرن، در مورد ويکتور اوگو، ليو تالستوی و بسياری ديگر از نويسندگان سده ی ۱۹ و حتا اوايل سده ی ۲۰ (برای نمونه اميل زولا) به کار برد.

اما سولژنيتسين از يک منظر استثنايی است و آن اين که تنها نويسنده ی نيمه ی دوم سده ی ۲۰ است که ايفاگر نقش «وجدان» هم می شود. نه ارنست همينگوی به رغم گزارش های تکان دهنده اش، نه ژان پل سارتر به رغم موضع گيری های صريحش، نه جورج اورول به رغم تيزبينی دهشت انگيزش، نه... هيچ کدام وجدان نبودند و جالب اين که اگرچه شماری از اين بی شمار «ناوجدان ها»ی پس از جنگ دوم جهانی مدتی به «رويای سوسياليستی» دل بستند، اما همگی نيز همانند سولژنيتسين - با شدت و حدت کم تر يا بيش تر - افشاگران جهنم تماميت خواهی شدند و جالب تر آن که هيچ کدام نيز نتوانستند سولژنيتسين را وقتی سرانجام پايش به غرب رسيد، برتابند - حتا هاينريش بول که صبری بی پايان داشت و اصلاً مقدمات استقبال از او در جمهوری فدرال آلمان آن روزگار را در هنگامی فراهم آورده بود که مليت باخته و بی وطن شده برای نخستين بار، در ۱۹۷۴، به ديدار غرب می رفت، تاب او را نياورد. سولژنيتسين نيز هم چنان که از سخنرانی اش در دانشگاه هاروارد (۱۹۷۸) معلوم می شود، نه غرب را برتابيد و نه انسانً يک سر غرق در گناه غربی را، چه عامی و چه روشنفکر، چه موافق و چه مخالف سرمايه داری. و از همه ی اين ها باز جالب تر اين که اگرچه با مرگ آلکساندر سولژنيتسين، آخرين و تنها «وجدان» سده ی بيستم می مرد که عجالتاً هنوز بزرگ ترين نويسنده ی معاصر روسيه است، اما در مراسم مرگ او به جز چند صد تن پيرمرد و پيرزن و مقامات دولتی کسی حاضر نبود، حال آن که برای شرکت در تشييع جنازه ی ويکتور اوگو - وجدانً سده ی ۱۹ - همه ی پاريس تعطيل شد و حتا هيئت دولت نيز که چندان دل خوشی از او نداشت، جلسه ی خود را تعطيل کرد و در مرگ پابلو نرودا - يک «ناوجدان» سده ی ۲۰ - به رغم اختناق پليسی و بگير و ببندهای بی پايان، طول صف مشايعت کنندگان از دو سه کيلومتر می گذشت. چرا؟ پاسخ به اين پرسش شايد در پروژه ی بزرگ تری باشد که «وجدان»ها ادبيات را معمولاً محاط در آن می خواهند؛ پروژه ی بزرگ تر ويکتور اوگو، فرد بود و برابری و آزادی افراد در عدالت اجتماعی؛ پروژه ی بزرگ تر ليو تالستوی، رستگاری انسان از رهگذر نوعی آنارشيسم جهانشمول مسيحی بود. پروژه ی بزرگ تر آلکساندر سولژنيتسين چه بود؟ روسيه ی کهن، روسيه ی نه تنها پيش از انقلاب اکتبر که حتا - آن چنان که با چرخ سرخ و به ويژه با آخرين کتاب مهم او، يعنی دو قرن همزيستی، به وضوح عيان می شود - روسيه ی پيش از انقلاب فوريه که «پوسته ی هر درختش، تاريخ پيش از آمدن مغول ها را در خود دارد».

مهم ترين تفاوت آلکساندر سولژنيتسين با سنتش در اين است که برخلاف سنتش مترقی نيست و ارتجاعی است. برخلاف اوگو يا تالستوی، نه تنها در فکر رستگاری جمع نيست که حتا نسبت به جمع بی تفاوت است. اگرچه در چرخ سرخ، با همان دقت ستايش برانگيزی جنگ جهانی نخست را شرح می دهد که دقت ليو تالستوی در توصيف جنگ های کوتوزوف يا دقت ويکتور اوگو در توصيف جنگ واترلو است، اما توصيف او بی شکوه است. به رغم دقت موشکافانه ی تاريخی - که حتا در عنوان «گره»های متفات رمان هم هست؛ از اوت ۱۴ تا آوريل ۱۷- تنها صفتی که به چرخ سرخ نمی خورد رمان تاريخی است.۱ چون تاريخی که با اين همه دقت تعريف می شود، تاريخ انسان نيست و فقط تاريخ هبوط است و هبوط نيز قطعاً تهی از هر شکوه است.از همين جا می رسيم به يک ويژگی ديگر آثار سولژنيتسين؛ اين آثار مطلقاً مدرن نيستند. رمان چندصدايی او، چالش پرهياهوی صداهای متعددی نيست که هر کدام حرفی متفاوت برای گفتن و به کرسی نشاندن دارند. چون نويسنده بر مسند قاضی نشسته و قضاوت می کند، رمان چندصدايی او فقط هم نوايی صداهايی مکمل و در خدمتً اثبات حقانيت حکم قاضی است. قهرمانان او را - به تعبير خودش - روايت در فلان فصل خاص «گير» انداخته است. پس قهرمانانش بايد تا لحظه يی ساکت بمانند يا حداکثر درگوشی با هم حرف بزنند که قاضی به جايگاه شاهد، مطلع، وکيل، متهم و ... فرابخواند تا آن چه را که برای روشن شدن محکمه لازم است بگويند. اما آيا کار وجدان نيز جز اين است؟ و اصولاً آيا وجدان نيز خودخواهانه در جستجوی چيزی به جز آرامش خويش است؟

بحثم قطعاً طلب حق دفاع برای نظام غيرانسانی گولاک و توجيه مرگ جنايت بار ۹۰۰ هزار نفر در اردوگاه های تمرکز استالينی و آن گاه برژنفی نيست، بحثم فقط تاکيدی احتمالاً ناضروری بر باطل نمايی وضع نويسنده ی رئاليست نامدرنی مانند سولژنيتسين است که اصلاً به فکرش نمی رسد که شرط عدالت محکمه آن است که جلاد هم حرفش را بزند. سولژنيتسين قطعاً از اين نمی ترسد که اگر به جلاد فرصتً توجيه دهد، شايد موفق به قانع کردن خواننده نشود - پيش از او، نويسنده ی مدرنی مانند آرتور کويستلر اين فرصت را برای نمونه در صفر و بينهايت به جلاد داده و جلاد موفق به تبرئه ی خود نشده است. آن چه سولژنيتسين از آن می ترسد، پذيرش حضور مدرنيته است و اين که شرط انتخاب حقيقت و خير و زيبايی اين است که هر انسانی - آن چنان که تالستوی می خواست - بخت انتخاب را داشته باشد و بخت آموختنی است.و نکته ی پايانی اين که چه دردناک سده يی بوده، سده يی تنها وجدانش، وجدانی ارتجاعی که اما فقط حقيقت می گفته.

پی نوشت

۱- من البته چون روسی نمی دانم، به جز ترجمه ی دو «گره» اول رمان را نخوانده ام. اما همه ی شواهد از وحدت روح حاکم بر ۶۰۰۰ صفحه خبر می دهد.

*بنابه درخواست نويسنده رسم الخط اين مطلب تغيير نکرده است.

آر اس اسآمار بازديد کنندگانکليک کنيدنشانی پستی
بيستمين سالگرد 67 تئاتر خاوران سخنرانی مهرداد درويش پور