Rahaward.org
به روز رسانی: جمعه 8 شهریور 1387 [2008.08.29]

خداحافظ رفيق! به ياد فرهاد - مزدک علی نظری

همراه با عکس هايی منتشر نشده از فرهاد مهراد

مزدک علی نظری - خبرنگاران صلح - عزيز آسمانی، فرهاد!

حالا درست شش سال از رفتن تو می گذرد. تو رفته ای و اما صدايت هنوز هست، بر متن روزگارمان جاری است. روزگاری که همان روزگار هميشگی ست؛ همان که بعضی ها می پرستندش و بعضی ديگر نفرين و لعنتش می فرستند. با شبانه هايش، هفته های خاکستری اش و/ جمعه هايش...

به قول «سيدعلی صالحی»: «حال همه ما خوب است»/ ملالی نيست جز دوری تو!

تويی که هميشه دور بوده ای و در بلندا، دست ما کوتاه و تو آن بالابالاها. حالا که رفته ای انگار بيشتر با مايی تا آن وقت ها که گوشهء دنجی در اين شهر درندشت، بی سر و صدا/ کناره گرفته از ديگر آدم ها، زندگی می کردی.

حالا تو آرزوی ما را برآورده کرده ای؛ حالا تو مال همه مايی، هميشه با مايی، با تک تک مان. اين تکثير شگفت، بهای سنگينی داشت: به قيمت جانت تمام شد!

***

حالا که با منی، برايت تعريف می کنم:

ديشب دوباره خواب آن دختر روس را ديدم که پيرمردی با گيتارش، آهنگ «گل يخ» را برای او می نواخت. و از آن سوی ديوارهای اتاقم، می شنيدم که می خواند: «گل يخ... گل يخ... هر صبح تو می خندی/ کوچک و پاکيزه، بر من تو دل می بندی/ ای گل يخ...»

صبح که بيدار شدم، چشم هايم دوباره تر بود. نمی دانی روزی که با اشک آغاز شود، چه روز باشکوهی می شود. و البته غم بار و دلتنگ؛ مثل آن روز «شازده کوچولو» که چهل و سه بار غروب اخترکش را تماشا کرد. مثل عصرهای جمعه/ وقت غروب، که انگار تمام غصه های عالم بر دلت آوار می شود. که انگار صدای آواز تو در بندبند لحظه هايش جاری است: «داره از ابر سيا، خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه...»

سراينده ترانه، «شهيار قنبری»، پشت صفحه گرام نوشته بود: «نازنين، برای تو که هر روزت جمعه است.»

و باز صدای تو که می خوانی: «عمر جمعه به هزار سال می رسه/ جمعه ها غم ديگه بيداد می کنه...»


***

فرهاد عزيز!

اينجا هر روز با يک معجزه آغاز می شود. اينجا هنوز، هر روزمان جمعه است و انگار تمام روزهای هفتهء تقويم ها را به رنگ سرخ نوشته اند...

يکی از همين جمعه های بدلی بود که به شهيار قنبری تلفن کردم. تو تازه رفته بودی و خبر، يار ديرينت را خشمگين کرده بود. بی خبر که نرفته بودی، همه می دانستند به زودی می روی؛ بايد معالجه می شدی و کمک لازم داشتی. اما تو لجبازی می کردی، دست ياری هر غريب و آشنا را پس زدی. اصرار داشتی مثل تمام سال های سخت و سياه گذشته، در ايرانِ خودت بمانی.

دست سرنوشت را ببين که دم آخر، درست چند روز پيش از رفتنت، راضی شدی به جلای وطن و تن دادن به غربت/ تا اتفاقی که نمی خواستی، بالاخره بيفتد: مرگ در خانه ای که خانه ات نبود!

خشم شهيار اما دليل ديگری داشت؛ در يادداشتی که برای مجله مان نوشت، بغضش ترکيد: «برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسيدن، برای اين که تارنماها از مرثيه لبريز شوند، بايد مرد.

مرد تنها هم مرد. و ناگهان اسطوره شد.

سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب يکديگر دراز می کنند که بگويند:

من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. حرام شود. و باری، آرام می گيرند و به بستر می روند.

حافظه ملی پاکِ پاک است. حافظه هنری هم. هيچ کس، هيچ چيز به ياد ندارد. اين که چه کرده ای مهم نيست. اين که چه نکرده ای مهم است.

دوباره يکی می رود و ما همه دسته گل های پوسيده مان را به پايش پرتاب می کنيم...»

***

فکر می کنی راضی کردن او به همين سادگی بود؟ نه! قبول نمی کرد چيزی بنويسد. فرياد می زد، فرياد می زد. تو رفته بودی و شهيار گله هايش را از تو، از خودش، از همه/ سر من آوار می کرد. گويی ريشه ها به رعشه اش انداخته بودند؛ همان ريشه ها که او را به عصر طلايی زندگی اش، به روزهای سرودن «نماز» و «نجوا» و «نفس» پيوند می داد. به «بوی خوب گندم»، به «حرف»، و به «جمعه»...

ناگهان ساکت شد. حالا ديگر توی گوشی، فقط آبشاری از سکوت جاری بود. و بعد/ انگار ترسيده بود که يکباره لحنش عوض شد. صدايش می لرزيد که گفت: «اينجا زلزله شد... نزديک بود با مرگ من هم/ سوژه خوبی برای نوشتن پيدا کنی!»

ظاهراً حاصل کم تر از هفت ريشتر لرزش آن روز کليفرنيا، فقط يک کشته بود؛ اما عنوان بالای کاغذی که ساعتی بعد از دستگاه فکس مجله خارج شد، از لرزشی ديگر و مرگی ديگر خبر می داد؛ لرزش دست شاعر که نوشته بود: «مرد تنها هم مرد!»

***

فرهاد من!

هنوز اينجا با هفت ريشتر زلزله، شهرها کن فيکن می شوند. استعدادمان در ويرانی، حرف ندارد!

اينجا همه کم تر از «فرهاد مهراد» را قبول ندارند، اما تو خوب می دانی و می بينی شان که پنهانی «بنيامين» گوش می دهند. اينجا - مثل اغلب جاهای اين دنيای مدرن- تب ستاره ها بيداد می کند/ اما فقط همين جاست که فرهادها تشنه کشته می شوند. تشنهء يک دهن آوازِ آزاد؟ نه، آن که جای خود؛ من تشنگی لب هايت را می گويم. در مصاحبه ای از خواهرت شنيدم که تعريف می کرد: «فرهاد ليوان آب را می گذاشت جلويش. خيره می شد بهش، اما فقط نگاه می کرد و نمی توانست بخورد...»

هپاتيت C. اين لعنتی ديگر چه کوفتی است؟ «از اين فرهادکش فرياد» که آدم با حسرت يک جرعه آب، جان بدهد؛ همين آبی که روزی چندبار همه مان با لذت می خوريم و آخرش با ناسپاسی، به هر چيز بی مزه ای می گوييم: مزه آب می دهد!

بله، راست می گفتی که همه حرف هايت را در ترانه هايت زده ای:

«کيست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با ياد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟

يا تيغ تيز گرسنگی را با ياد سفره های رنگارنگ، کند کند؟

يا برهنه، در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بيانديشد؟

نه! هيچکس/ هيچکس چنين خطری را به چنان خاطره ای تاب نياورد

از آنکه خيال خوبی ها، درمان بدی ها نيست،

بلکه صد چندان بر زشتی آن ها می افزايد...»

***

و ديگر اينکه - بی ذره ای شک- رفتنت را انتظار می کشيدند؛ تا از تو اسطوره ای بسازند بی زبان، بی دفاع/ که هرچه بخواهند به تو نسبت بدهند. آهنگ هايت را پخش کنند، و محبت صدايت را، فرياد اعتراضت را، به نفع خودشان مصادره کنند.

رسانه ملی، مرگ تو را ناديده/ ناشنيده می گيرد. خبر غافلگيرشان کرده و هنوز بهشان ديکته نشده که چه کنند. بنابراين، دريغ از خبری کوتاه حتی...

معرفت «عليرضا خمسه» را بگو که جمعهء بعد، در نمايش زنده تلويزيونی، «جمعه»ات را با سوت زد. بازيگر مقابلش گفت: «صدبار بهت گفتم پشت سر مرده سوت نزن...»

بالاخره خمسه هم هنرمند است و برای گريز از همان که خودت می دانی، چه وسيله ای بهتر از هنر؟ اين داغ ننگيست بر پيشانی آن هايی که دو سال بعد، در تلويزيون شان برايت بزرگداشت گرفتند و بی توجه به اعتراض صدباره همسرت، باز بی اجازه آهنگ هايت را پخش می کنند. مثل «مازيار»، مثل «ويگن»، مثل «مهرپويا»...

***

خسته صدای تنها!

سيگارت را که وقت خواندن، به عادتی غريب، نوک گيتار جا می دادی؛ بردار و کامی بگير. می دانم که سال هاست سيگار را ترک کرده ای/ اما نمی توانم بدون آن تصورت کنم. نمی توانم تو را بی آن هاله مه خاکستری که احاطه ات کرده، ببينم.

و باز گوش کن؛ می خواهم از خاطره های خصوصی ام بگويم. می خواهم از آن عصرهای خنک پاييز برايت بگويم؛ از آن پنجره های باز و پيچ و تاب دود سيگار لای پرده های توری. آن گربه های گچی که با دخترکی رنگ پريده رنگ می زديم. و آوازی که من و او، به آهنگ تو می خوانديم: «امروز در اين شهر چو من ياری نی/ آورده به بازار و خريداری نی/ آن کس که خريدار، بدو رايم نی/ وآن کس که بدو رای خريدارم نی...»

روزی ديگر - در حقيقت: شبی- تمام خيابان وليعصر را از چهار راه تا ميدان، يک نفس «سقف» را خوانديم. توی چاله های آب پا کوبيديم و خيالی مان نبود که باران می بارد. اميد و نامزدش «تو فکر يک سقف» بودند/ تو، فکرشان را خوانده بودی و ما هم همصدايی می کرديم. صاحبان تک و توک فروشگاه های رو به تعطيل، به ديوانگی ما می خنديدند و پشت سرمان قيهه می کشيدند. فکر می کرديم آن روز رسيده که «ويکتور خارا» وعده داده بود: «روزی که بخنديم به آب و هوای خراب...»

وقتی تو رفتی، عزاداری نکرديم. نشد که مثل مرگ «فريدون فروغی» گروه گروه جمع شويم و شمع روشن کنيم، بخوانيم و پا بکوبيم. دلمان گرفت. برنامه کوچکی در نياوران بود؛ خُنک و با پرستيژ! با اميد چند شاخه گل جمع کرديم و بيرون زديم. راه افتاديم و رفتيم «کوچينی». گفتيم برويم و اين چند شاخه را بگذاريم روی سنی که سال ها پيش، تو رويش برای مردم می خواندی.

نمی دانم آيا همسفر آن شب من يادش هست، يا اين خاطره را هم مثل نامزدی که ترکش کرد، مثل سقفی که هرگز زيرش آرام نگرفتند، فراموش کرده...؟

کوچينی شلوغ بود. راهرو گورخری اش را که رد کرديم، همانجا دم در ايستاديم؛ جمعيت شنگولی را ديديم که گرم لمباندن بودند و قهقهه زدن. روی سن، دوتا دامن قرمزی با صورت های سياه، مشغول سرگرم کردن مردم بودند. جماعت می خنديدند. انگار به گل های پژمرده که توی دست ما وارفته بودند، می خنديدند. انگار به قيافه های بهت زده ما می خنديدند. انگار...

***

آه ای عزيز آسمانی. به قول تو: «گفتنی ها کم نيست.» تا بعد که باز ببينمت، خداحافظ رفيق!

Deutschآر اس اسکليک کنيدنشانی پستی
نمايش فيلم روز جهانی حقوق بشر شبی با سينمای اصغر فرهادی
صفحه اصلی | حقوق بشر | مقالات و گفت‌وگوها | زنان | فرهنگ و هنر | سياست | اطلاعيه های کانون | مجامع و سخنرانی | در باره ما | ارتباط با ما

Copyright: rahaward.org 2007