Rahaward.org
به روز رسانی: چهارشنبه 2 بهمن 1387 [2009.01.21]

بگذاريد مادرم را ببينم، مرثيه ای برای خاوران - رضا جعفری


رضا جعفری، کارگردان تئاتر در شهر آخن

به سی نرسيده بودم که تبر جانم را از هر آنچه زمينی بود جدا کرد. فرياد زدم و فغانم دل کوه را بدرد آورد. کوه غريد و آسمان پاره شد و باران ريشۀ مانده در خاکم را مرمت کرد تا من ماندگار شدم همچو البرز. آنچنان استوار ريشه دوانده ام که " زئوس" خدای خدايان را نيز توان فراکندنم نيست. چراکه "آتنا "جام شراب را که آميخته به خرد بود به من نوشانيد و توانستم آتش را از زير پای "زئوس" بربايم تا همچنان که جهان باقيست روشنی را بر تيرگی پيروز گردانم. راز بودنم در جسم خفته در خاکم نيست و اين را هيچگاه آنان که "هايدس" را فرمانروای قلمرو مردگان کردند نفهميدند.

معلمی آواره بودم که در کوچه پس کوجه های شهر شلوغ و دود گرفته اين سرزمين سياه، خردم را که در کوله بارم جای داده بودم به آدميان هديه ميکردم. اين کسب و کارم بود. روزها نان و پنيری سق ميزدم و شبها تن خسته ام را به خواب ميدادم تا روياهايم را که همچون اسب گريزپائی به دنيای زيبائی ها پرواز ميکرد ببينم و اميد را که آتشش در دل داشتم فروزان نگه دارم.

"زئوس" نتوانست خردورزی ام را تحمل کند. به باد ويرانگر دستور داد مرا به بند کشد. سنگی به گرده ام آويختند و با ضربه های شلاق مجبورم کردند آنرا به قلۀ کوه برسانم. آنجا هيولائی از جنس انسان جگرم را خورد و سنگ را به پائين غلطاند و اين کار هر روزه ام بود. آنها خردم را که با جانم عجين شده بود از من طلب ميکردند و چه نادان بودند که می پنداشتند با گرفتن جانم، خردم را نيز ميتوانند بستانند. چنين نشد و چنين نيز نخواهد شد. چراکه خردم جانم بود و باد که تا آن زمان تازيانه زدن را چنان از" تيتانها" آموخته بود که شلاق در دستس همچو ِگل در دست کوزه گر به هر نقشی می نشست رنجم را ديد ،دلش به کودکيش برگشت و با من شد. اينک طنين صدايم را که باد آنرا در تمامی گورستان، نه، در تمامی جانهای شيفته پراکنده است ميشنوم.

مادر جان، اين سخنان را از دل خاک برای تو و تمامی مادران و شيفتگان خرد انسانی مينويسم.

ديشب در اينجا ولوله ای بود. حسين با انبوهی از کتابهائی که نوشته است در اينجا حاضر بود. ديگر به مانند گذشته کتاب هائی مانند " از نيمه راه يک صحنه" را ترجمه نمی کند. عجيب تفکرش با محمد يکی شده است. نمايشنامه هايش را بر اساس تفکر" تمرين مدارا" می نويسد .آنوش هم مانند هميشه برای همه قوت قلبيست. اما نمی دانم آيا کسی هست که قلب عاشق او را مرحمی باشد؟ آيا ميتوانم کليد صندوقچۀ اسرارش را باز کنم؟ ديشب که بد جوری حالش گرفته بود، به مرز گريه شايد و فقط يک جمله گفت و رفت. "آيا مادر را باز هم می بينم؟"

مادر چرا شما اينقدر تنهائيد؟ چرا کسی حرفی نميزند، چيزی نميگويد؟ چرا" تيتانها "عزم کرده اند که باز هم ما را خانه خراب کنند؟ روزهاست که صدای مهيب بلدوزرها خواب را از چشمانمان زدوده است. روزهاست که گریۀ گلها دمارمان را بريده است. لمس دستان زهرآگين شان بر بدن سبزه ها آنها را ميميراند. چرا کسی بفکر گلها نيست؟ چرا کسی بفکر کلاغها نيست؟ وچرا نميدانند که گياه و درخت و علف از رستن تن ميزند در لحظۀ شيار خاک.

به سی نرسيده بودم که تبر....

رضا جعفری

Deutschآر اس اسکليک کنيدنشانی پستی
نمايش فيلم روز جهانی حقوق بشر شبی با سينمای اصغر فرهادی
صفحه اصلی | حقوق بشر | مقالات و گفت‌وگوها | زنان | فرهنگ و هنر | سياست | اطلاعيه های کانون | مجامع و سخنرانی | در باره ما | ارتباط با ما

Copyright: rahaward.org 2007