مقاله دوم
توضيح رخدادهای امروزين ايران با "تقلب انتخاباتی" و "کودتا"، ممکن است با غفلت از جريانهای اجتماعیای همراه باشد که بنياد رخدادها را میسازند. اين مقاله کوششی است برای جلب توجه به جريانهای ژرفِ اجتماعی
خلاصهی وضعيت
بالايیها هنوز میتوانند، پايينیها هنوز به نخواستن کامل نرسيدهاند و روحيهی تقابلجويی و فداکاریشان تا حد اعتصاب عمومی هم نرسيده است. پس ما هنوز به مرحلهی اعتلای انقلابی نرسيدهايم. در فرمولِ مشهور لنين در مورد اعتلای انقلابی، بالايیها به عنوان يک کل و پايينیها نيز به عنوان يک کل در نظر گرفته شدهاند. در آن، با نظر به وضعيت مشخصی که در ايران امروز پيش رو داريم، بايستی اين تصحيح را وارد کنيم که شکافها و تباينهای موجود در هر يک از اين دو را ببينيم. قضيه از اين قرار است: بخشِ اصلی بالايیها هنوز میتوانند وضعيتِ کنونی را ادامه دهند. بخش کوچکی از آنان ناراضی هستند و زير فشارِ مؤتلفانِ خودشان برای خروج از صحنه قرار دارند. بخشی از پايينیها نمیخواهند، ولی بخشی از آنان هنوز میخواهند يا آنکه بديل ديگری برايشان جذاب نشده است؛ بخشی هم سرگردان هستند. از آن بخش که نمیخواهند، تنها بخشَکی جسارت رويارويی را دارند، اينان اما آن گروهی از جامعه نيستند که خيزششان يک کنش و واکنش زنجيرهای ايجاد کند و نظم عادی امور را چنان به هم زند که بحران عميقتر و عميقتر شود و جامعه به سوی انفجار نهايی پيش رود. پس غلو نکنيم. با چشمان باز بنگريم که چه خبر است.
دوری ناگزير حکومت اسلامی از خيرالامور
مسئلهی اصلیِ روز، اميد نااميدشدهی طبقهی متوسط ايران برای داشتن جای پايی در سيستم است. مشکل، مشکل سيستم است که خير خود را برنمیتابد. آن را از ديد ارسطو برمیرسيم. اين فيلسوف رونده، در سياست تعادلجوست، عدالت را در تعادل میبيند و معتقد است که خيرالامور اوسطها: «بهترين هر چيز در ميانه يا ميانگين آن است» (سياست، کتاب چهارم، ۱۲۹۵b) او بر اين پايه برنهاده است که بهترين حکومت، حکومت طبقهی متوسط است، طبقهای که به پندار او «به اندازه مال میدوزد» و چون چنين است «گوش به فرمان خرد دارد» (همانجا). او بر همين پايه (در کتاب پنجم سياست) نظر خود را درباب انقلاب، گونههای مختلف آن و علتهای آن بيان میکند. خلاصهی نظر او اين است که آشوب درمیگيرد، آنگاه که سامان سياسی از خط تعادل دور شود و وضع، بر اين قرار، نابسامان گردد.
نظر ارسطو را متناسب با نيازمان بازخوانی میکنيم: در هر سامانهی سياسی وضعی وجود دارد که بيشترين تعداد مردم و متوسط بهينهای از گرايشها و منفعتهای مختلف در آن سامانه مجتمع شوند. اين وضع، خيرالامور است و دوری از آن بحرانزا است. خيرالامور با خير گروههای حاکم يکی نيست. ممکن است منافع درازمدت آنها را تأمين کند يا نکند. گاه پيش میآيد که بگويند منفعتِ درازمدتِ فلان رژيم در اين است که نظر بهمان گروه منتقد خود را بپذيرد. معلوم نيست که چنين سخنی چه حدی از صدق داشته باشد، زيرا اين جمله باری ارزشی دارد که گويا از ديدی خنثا و از منظری خارج از ماجرا برگفته میشود. يک معنای آن میتواند اين باشد که رژيم پايدار میماند اگر خود را تغيير دهد. رژيم اما نمیخواهد خود را تغيير دهد و منفعت خود را به عنوان آنچه هم اکنون هست، در اين میبيند که آنچه هست بماند و خطوط هويت برقرار خود را تقويت کند.
خيرالامور را به عنوان يک وضعيت آرمانی در نظر نمیگيريم. با ديد "خردهبورژوايی" ارسطو به موضوع مینگريم و برمینهيم که خيرالامور برای يک سامان سياسی متعارف، در جامعهای با ساختار درآمدیِ پيازیشکل، وضعيتی است که طبقهی متوسط جذب نظام شود و با انتگره شدن اين طبقه، متوسطی از خواستهها خود را در آن پاسخيافته بپندارند. انتگره شدنِ طبقهی متوسط، از انرژیای که سيستم بايد برای مرزکشی ميان خود و پيرامونش و کلا حفظ خود صرف میکند، میکاهد. جز اين اگر باشد، سيستم بايد انرژی کلانی را صرف مقابله با نيروی گريز از مرکز کند.
برای جمهوری اسلامی، با انتخابات رياست جمهوری دورهی دهم، فرصتی تاريخی پديد آمد تا در چارچوب موجود گامی به سوی خيرالامور بردارد و با جذب لايههايی از طبقهی ميانی از شدت نيروی گريز از مرکز بکاهد. در اينجا منظور از "جمهوری اسلامی" آرايشی از نيروهاست، دولتی است در رابطه و ترکيبی خاص با جامعه و جامعهای است در رابطه و ترکيبی خاص با دولت. به اين فيگور نظری نياز داريم، چون رخدادهای ايران امروز را تنها با تقابل دولت و ملت نمیتوان توضيح داد. مجموعهای از درهمرویها، انطباقها، همسويیها و همدستیها وجود دارد که ناديدن آنها به معنای ناديدن بخش اساسی جامعه و سياست در ايران امروز است. حکومت، عنصر مهمی در پيکربندی (constellation) جمهوری اسلامی است، اما تمام مقدرات آن را تعيين نمیکند. حکومت در اينجا عبارت است از همهی آن کانونهايی از قدرت که در مورد زندان کردن، کشتن، توزيع بودجه، گزينش کادرها و چند و چون و سمت فشار ايدئولوژيک و روانی بر جامعه تصميمگيرنده هستند. محمد خاتمی، رئيس جمهور مملکت بود، اما بارها اعتراف کرد که در مرکز قدرت قرار نداشته است. مجموعهی وسيعی از قراين و شواهد حاکی از آن است که اعتراف او در اين مورد صادقانه بوده است. اما او آدم نظام بوده و هنوز هست. در آن پيکربندیای که جمهوری اسلامی نام دارد، نقشی ايفا میکرده و هنوز میکند. خامنهای، در نماز جمعهی ۲۹ خرداد (۱۳۸۸) از هر چهار کانديدای انتخابات رياست جمهوری به عنوان مردان نظام نام برد. ميرحسين موسوی و مهدی کروبی هر دو از عناصر پيکربندی جمهوری اسلامی هستند، اما عناصر حکومت نيستند.
پس میتوانيم ميان خيرالامور جمهوری اسلامی و خيرالامور کانونهای قدرت حکومتی فرق بگذاريم. جمهوری اسلامی در روز ۲۲ خرداد (۱۳۸۸) از خير خود دور شد و عدهای بر اين باور هستند که نيرويی کودتا کرد و با تقلب در آرا مانع بهگشت امور شد. میتوان ماجرا را تحليل کرد، بدون استفاده از مقولاتی چون کودتا و تقلب. نظر رايج بر اين است که حکومت با تغيير مخالفت کرد. ولی بهتر آن است که بگوييم: پيکربندی جمهوری اسلامی "تغيير" را برنتابيد. اگر چنين باشد، برای تغيير بايستی از جمهوری اسلامی گذر کرد، نه اينکه فقط پنداشت چيزی را میتوان به گروههای حاکم تحميل کرد.
آنچه برای رژيم مهم است، اصل نظام است. برای نيروی مخالف جدی آن نيز بايستی همان چيزی مهم باشد که برای کانون قدرت مهم است. اصل نظام عبارت است از ولی فقيه و همهی ارگانهايی که سرراستانه به وی وابستهاند. اصل نظام آنی است که نظام در هنگامههای بحرانی به آن تقليل میيابد. اصل نظام، حکومت اسلامی است، حکومت مقدسی که اقتدار آن برپايهی آميزهای از دين، زور و پول است.
نظام برپايهی اصالت خود از خيرالامور خويش دور میشود.
موقعيت طبقهی متوسط
در روز ۴ تير (۱۳۸۸)، در سايت "کلمه" وابسته به ميرحسين موسوی، که چهرهی اصلی جنبش کنونی است، خبری منتشر شد دربارهی ديدار او با گروهی از جامعهشناسان. بنابر اين گزارش، بخشی از گفتههای موسوی در اين ديدار به وضعيت طبقهی متوسط اختصاص داشته است. گزارش کوتاه است و مشخص نمیکند که چرا سخن به وضعيت اين طبقه کشيده شده است. بعيد نيست که کسی يا کسانی تذکر داده باشند که حامل اصلی جنبش اعتراضی کنونی، طبقهی متوسط است. باری، موسوی، آنگونه که سايت "کلمه" گزارش کرده، گفته است: «در شرايط فعلی يک خودآگاهی در بين قشر ميانی ايجاد شده است که اگر هدف داشته باشد انرژی مثبتی است که برای ساختن آينده کشور بسيار مفيد خواهد بود و اگر سرخورده شود مشکل ساز میشود.» در ادامهی گزارشِ "کلمه" آمده است: «موسوی معتقد است که نيازهای قشر متوسط با نيازهای ملی جامعه عجين شده است که اگر پاسخ مثبت دريافت کند خوب است اما اگر پاسخ مثبت دريافت نکند سرخوردگی بزرگی در جامعه پديد می آيد.» موسوی همچنين گفته است: «دولت برای اين قشر در شرايط فعلی برنامه ای ندارد و اميدی به آن نيست.»
در اين سخنان، مسئلهی بروز کرده در جامعهی ايران در وضعيت فعلی نسبتاً خوب بيان شده است. بخشهای بزرگی از طبقهی متوسط اميد بسته بودند که بتوانند بلندگويی در نظام داشته باشند. شروع به پشتيبانی پرشوری از موسوی و نيز کروبی کردند و آنان نيز به هر دليل اين پشتيبانی را پذيرفتند و به شکلهايی اعلام کردند که در صورت پيروزی، پاسخ قدرشناسانهای به آن پشتيبانی خواهند داد.
طبقهی متوسط در ايران جايگاه اجتماعی، فرهنگی و سياسی مهمی دارد. جامعهی مدنی در ايران اساسا بر بستری رشد میکند که طبقهی متوسط میگستراند. حرکتهای اعتراضی زنان، دانشجويان و جوانان و روشنفکران از اين طبقه برمیآيند. طبقهی متوسط جديد در ايران آمادهترين طبقه برای پذيرش فرهنگ باز سکولار است. اين طبقه بيشترين دسترسی را به رسانهها دارد، از قابليت و امکانهای غيرقابلمقايسهای برای الگوسازی رفتاری و گفتاری برخوردار است و فرهنگی که میسازد، رقيب اصلی فرهنگی است که رژيم به جامعه تحميل میکند. بيشترين تحقير فرهنگی از طرف حاکميت اسلامی، از ابتدای شکلگيريش متوجه طبقهی متوسط جديد بوده است. در مقابل، بيشترين خرابکاری در بنای فرهنگی اسلامی رژيم را هم اين طبقه کرده است.
رژيم به طبقهی متوسط حساسيت ويژهای دارد. قديمیهای رژيم در درون خانههای خود نيز میبينند که چگونه فرهنگ دنيویِ اين طبقه، نسل جوان را جذب میکند. تدبير که بخواهند نشان دهند اين طبقه را تحمل میکنند و به آن رشوه میدهند، اما پوپوليسم فاشيستیای که در رژيم سياستگزار است، مدام با اين طبقه درگيری ايجاد میکند. حمله به استکبار و غرب، حمله به "سرمايهداری"، حمله به تجملطلبی و مصرفگرايی، حمله به فساد و بیاخلاقی، برانگيختن حاشيه برای دفاع از مرکز قدرت، همه به صورت فشار بر طبقهی متوسط جديد درمیآيند.
رابطهی طبقهی متوسط با رژيم به صورت ستيز مطلق نيست. همپوشیای (overlap) که ميان دولت و جامعه وجود دارد و به صورت همدستی و همسويی بروز میکند، در سطح طبقهی متوسط نيز بروز میکند. بسياری از کارگزاران و مهندسان از دل اين طبقه برمیخيزند و بدون خدمت آنان کار رژيم پيش نمیرود. سازشها و رشوهپذيریها در ميان اين طبقه ضامن بقای رژيم بودهاند. چيزی که نبايستی از آن غافل شد، رخنهی ايدئولوژيک رژيم در ميان اين طبقه است. هستهی مرکزی ايدئولوژی رژيم، اراده به قدرت است. خدای اين ايدئولوژی با قدرت و قهرش مشخص میشود. کل آموزه بر اساس فرمان، قهر و مکر است. اراده به قدرت جاذبهی ناسيوناليستی ايجاد میکند، آنگاه که به صورت تکنيک، قدرتطلبی اقتصادی و ژئوپوليتيک بروز میکند. يک نمود بازر اراده به قدرت، اراده به دستيابی به فناوری اتمی است. با اين خواست از سر ناآگاهی و مهمتر از آن به دليل همسنخی ايدئولوژيک همدلی وجود دارد، از جمله به نحو چشمگيری در ميان طبقهی متوسط. فناوران و مبلغان فناوری از دل اين طبقه برمیخيزند و در ميان اينان تا کنون هيچ صدای انتقادی جدیای برنخاسته است. در دوران تبليغات انتخاباتی "اتم" به مسئله تبديل نشد و تنها در اين حد که مذاکرات با غرب بهتر است چگونه پيش برده شود، به آن اشاره شد. تبديل نشدن آن به مسئله، بيشتر از آنکه به ممنوعيت مطلق بحث در بارهی آن برگردد، ناشی از رخنهی ايدئولوژی اتمی در ميان مردم است. اين نشانهی يک فضاحت و ننگ بزرگ است که حتّا اپوزيسيون سکولار چپ در خارج از کشور به اين موضوع نمیپردازد و تنها در حد انتقاد از تنشزايی رژيم در سياست خارجی به آن اعتنا میکند.
اما مشکل طبقهی متوسط، تنها اين نيست که از ايدئولوژی رژيم نگسسته است. اين طبقه به تنهايی توان پيشبرد يک اعتصاب همگانی را ندارد. اعتصاب همگانی به مثابه مظهر همگانی شدن نبرد، مبتنی بر يک جبههی طبقاتی است. رکن اصلی اين جبهه، طبقهی کارگر است. فقط طبقهی کارگر میتواند "داغ لعنتخوردهها"ی جامعه را بسيج کند و مانع از آن شود که بخش قابل ملاحظهای از آنان زير پرچم فاشيسم دينی روند. همچنان که انقلاب بهمن نشان داد، تنها آن هنگام که کارگران در کانون اعتصاب همگانی قرار گيرند، اين احساس همگانی در جامعه پديد میآيد که کسی با اعتصاب چيزی از دست نمیدهد. اين احساس، خاص طبقهی کارگر است و اين طبقه است که میتواند آن را در جامعه بدمد.
در جنبش اخير، فقط بخشی از جوانان شهرهای بزرگ بودند که با اين احساس به جنگ پليس رفتند که چيزی را در اين نبرد از دست نمیدهند. اين شور، برای تکان دادن کل جامعه کافی نبود.
ضعف بزرگ جنبش اخير اين بود که با خواستهای صنفی و اقتصادی همراه نشد. بيشتر به يک رگبار بهاری میمانست تا توفانی برهمزننده. اکثر کارگران و تهیدستان به آن به عنوان جنبش خودشان ننگريستند و اگر در آن شرکتی هم کردند، جمعی بودند حل شده در جمعيتی.
جنبش پيروز نشد، اما رهايیبخش بود. تا حد اميدوارکنندهای باعث تزکيهی اخلاقی جامعه شد، خودآگاهی تازهای را ايجاد کرد، در عرض چند روز استعداد لغزيدن از اصلاحطلبی به سنت انقلابی را به نمايش گذاشت و از اين راه نشان داد که اصلاحطلبی هنوز توانايی ايستادن بر روی پای خود را ندارد و اگر هم داشته باشد يکی دو گام بيشتر نمیتواند پيش رود. جامعه در عرض چند روز چيزهايی آموخت که نمیتوانست در عرض ده سال ياد بگيرد. جوانانِ بسياری، از تور ايدئولوژيک رژيم خلاص شدند.
حقيقت رژيم
تور ايدئولوژيک رژيم هنوز بسيار گسترده است. برای رهايی تودهای کافی نيست که فقط گوشههايی از آن را پاره کنيم. هم اکنون طبقهی متوسط، که جنبش کنونی را برانگيخت، ممکن است با وادادنِ رهبران اين جنبش، خود از تب و تاب بيفتد، آن هم نه تنها به دليل ترس و از دست دادنِ روحيه، بلکه همچنين به دليل آنکه رژيم در تعاملش با رهبران جنبش ممکن است از همسنخیهای ايدئولوژيک بهره برد و همهنگام به شيوهی شناختهشدهی رشوهدهی رو کند. رژيم، آنجايی هم که حقی را به حقدار میدهد، به صورت لطف عطا میفرمايد، به صورت رشوه، تا بندهپروری کند. رابطه دوسويه است. کسی رشوه میدهد، کسی رشوه میپذيرد.
خودِ اين موضوع که رژيم به رژيم تقلب و کودتا فروکاسته میشود و از لزوم تشکيل يک "کميتهی حقيقتياب" سخن میرود، مشکوک به آن است که از يک همسنخیِ ايدئولوژيک برخاسته باشد. مگر حقيقت رژيم ناروشن است که بايستی برای روشن شدن آن نخست رأیها را بازشماری کرد؟ ماجرای انتخابات اخير يک سانحه در حين کار عادی کارخانهی نظام نبوده است. هيچ اتفاقِ خارقِ عادتی نيست. هيچ چيزی در تحليل رژيم عوض نمیشود، اگر حقيقت اين باشد که تقلبی صورت نگرفته و نيز عوض نمیگرديد، اگر موسوی به عنوان برندهی انتخابات اعلام میشد. در اين صورت، باز داستان خاتمی تکرار میشد: کابينه به اتاق پادوهای درجهی سه تبديل میشود و رژيم همانی میماند، که بود. دستگاه حتّا اگر به هر دليل به رياست جمهوری موسوی تن میداد، به تغيير در ترکيب قدرت رضايت نمیداد و تا حد دادنِ امتيازهايی جدی به طبقهی متوسط پيش نمیرفت.
البته خوب بود میدانستيم هر کانديدايی واقعا چقدر رأی آورده است. رأی احمدینژاد، به هر حال پايين نيست و نگرانکننده همين است.
ميزان بالای رأیهای موسوی هم نبايد هيجان برانگيزد. او تصور میکند که انقلاب اسلامی، که رهبرش خمينی بود، برای مردم آزادی و سعادت به همراه آورد يا در اصل میتوانست چنين نتيجهای را در پی داشته باشد. او "اصولگرا"ست، به اين معنا که میخواست و میخواهد توهمهای خردهبورژازیِ ايران در مورد انقلاب را احيا کند و بازی را از سر گيرد. به لحاظ حسابگری سياسی، اين موضع - از اين نظر که فلان پاسدار و بسيجی را نسبت به رهبری حکومت بدبين میکند و در مورد خيانتهای رأس نظام به آرمانهای انقلاب به انديشه وامیدارد − بد به نظر نمیرسد، اما به خاطر اين که میخواهد بازیای از اساس باخته را تکرار کند، بسی زيانآور است. فايدهی موسوی، در صورت پيروز شدنش در اين بود که ممکن بود همچون دورهی خاتمی گشايش رسانهای ايجاد شود و جامعه فرصت يابد، اندکی نفس بکشد. همين که او آدم محجوبی است، همچون احمدینژاد يکريز ياوه نمیگويد و شب و روز چشم و گوش مردم را نمیآزارد، برای بهداشتِ روانیِ جامعه خوب بود.
کاری که موسوی يا کروبی نمیتواند انجام دهد، تبديلِ فرعِ نظام به اصل آن است. اين مشکل، به شخص اينان برنمیگردد. پيشتر گفتيم که اصل نظام آنی است که نظام قاعدتاً در هنگامههای بحرانی به آن تقليل میيابد. نظام ولی ممکن است در وضعيتی به فرع خود، که نوعی "جمهوری" است، فروکاسته شود. برای اين منظور بايستی در ترکيب رژيم بحرانی اساسی پديد آيد، در ترکيب رژيمی که چيستی آن در اين است که يک سازهی ايدئولوژيک-نظامی-اقتصادی است. اگر انتخابات اخير با چنين بحرانی همراه بود، میشد بدان، و حتّا به موسوی و کروبی، بسی اميد بست. ولی چنين بحرانی هنوز در ارکان رژيم پديد نيامده است. هنوز
− ايدئولوژی دولتی استوار است و با چالشی جدی از درون جبههی دينی مواجه نشده است، دستگاه ايدئولوژيک کارکرد عادی خود را دارد،
− نظاميان به سهم خود راضیاند، در مجموع يکپارچهاند، پيوند استراتژيکشان با ولی فقيه مستحکم است و با مشکل شکاف ميان پايين و بالا مواجه نيستند،
− مالداری اسلامی مبتنی بر پول نفت و توزيع بندهپرورانهی آن عمل میکند و به دليل پر بودن نسبی خزانه با بحرانی جدی مواجه نيست.
جنبش اخير چيزی را در اين وضعيت عوض نکرده است. اين جنبش با همهی ارجمندیاش هنوز شاخص يک گسست نيست.
در انتظار گسست
اما گسست چيست؟
لويی آلتوسر، در هنگام بحث دربارهی مفهوم ايدئولوژی و دستگاه ايدئولوژيک − که به نظر او در کنار دستگاه سرکوب يکی از دو رکن اصلیِ سازندهی دولت است − مثالی میزند که پرآوازه شده است. در خيابان، مأمور پليس کسی را صدا میزند و فرد مخاطب به سمت او میرود و میگويد: "بله سرکار!". اين "بله سرکار" از درون فرد برمیآيد، از کل آموزشی که او در خانه و مدرسه و جامعه گرفته است. "بله سرکار!" از يک رخنهی ايدئولوژيک به درون نهاد آدمی برمیآيد، و نهاد آدمی را همين رخنههای ايدئولوژيک میسازند. اسلاوُی ژيژک، در مقالهای که به مناسبت رويدادهای اخير ايران نوشته (با عنوان "آيا گربه به درون پرتگاه فروخواهد افتاد؟") تصويری را بازمینمايد که يادآور مثال آلتوسر است. او که پیجوی اين پرسش است که آيا هنگامهی «گسست» از رژيم فرارسيده، ياد گسست انقلاب۵۷ − ۱۳۵۶ میافتد و مینويسد: «ريژارد کاپوشينسکی در کتاب "شاهنشاه"، که گزارش کلاسيکی از انقلاب خمينی است، لحظهی دقيق اين گسست را مشخص میکند: بر سر چهارراهی در تهران، تظاهرکنندهای که پليس بر سرش داد کشيده بود که حرکت کند، از تبعيت از مأمور سر باز زد. مأمور، خجالتزده شد و پا پس کشيد. يکی دوساعت بعد، همه در تهران از قضيه با خبر بودند و هر چند درگيریهای خيابانی چند هفتهی ديگر ادامه يافت، اما همه به نوعی خبر داشتند که بازی به پايان رسيده است.»
ژيژک پس از بازنمايیِ اين تصوير میپرسد: «آيا اکنون دارد ماجرای مشابهی رخ میدهد؟» اين يک پرسش اساسی است، به شرط اينکه ماجرايی را که او از قول کاپوشينسکی نقل میکند، با ديدی آلتوسری تفسير کنيم. يک نافرمانیِ بيرونیِ عريان، معيار نيست؛ معيار، نافرمانی ايدئولوژيک است؛ معيار تبديل شدن به يک سوژهی متفاوت است، رسيدن به يک خودآگاهیِ ديگر است. نشانهشناسیِ جنبشِ "سبز" هنوز حاکی از چنين چيزی با کميت و کيفيتی تعيينکننده نيست. هنوز کادرهای اين جنبش از درونشان به پليس ايدئولوژيک لبيک میگويند. آنانی هم که پنداری گسستهاند، جنبشی با نشانههای خود را ندارند.
رويدادهای اخير، نه گسست قطعی بخش بزرگی از شهروندان، بلکه استعدادهای آن را برای گسست به نمايش گذاشتند. بر معترضان ميانسال و کهنسال، حقيقت رژيم کمابيش روشن بود. جوانان نيز اينک تجربهی خود را دارند و آن آمادگی را پيدا کردهاند که با گذشتهی اين دوره آشنا شوند. نيرويی آزاد شده که بايستی حفظ و تقويت شود. اما چگونه؟ موسوی در ديدارش با جامعهشناسان به درستی بر "جامعهی مدنی" بهعنوانِ ظرف حفظ نيروی منتقد اشاره میکند. او میگويد: « بايد اين انرژی در جايی به کار گرفته شود که در اين بين نقش تشکلهای غير دولتی بسيار مهم است. برای ايجاد اميد و استفاده از ظرفيت طبقات ميانی و انرژی آزاد شده شبکهای از تشکلهای اقتصادی، فرهنگی و سياسی بايد به وجود آيد و مديريت رانده شده از بدنه دولت در اين زمينه نقش بزرگی بازی کند.»
جامعهی مدنی يک عرصهی عمدهی نبرد ايدئولوژيک است. اکنون در برابر اسلام سياه حکومتی، يک اسلام رنگی شکل گرفته است. اين ايدئولوژی نيروگيرنده، هم با ايدئولوژی حکومتی خويشاوندی دارد، هم از استعداد دموکراتيک قابل توجهی برای مقابله با آن برخوردار است. اين اسلام رنگی، در وضعيتی که روحانيت سنتی و مزدور دولت بیاعتبار شده، جامعه دستخوش بحران ارزشها گرديده و ريزش از ميان صفوف طرفداران حاکميت دمافزون است، اهميت ويژهای دارد. به آن بايد با ديدی مثبت نگاه کرد و تنها خويشاوندیاش را با دين دولتی و گذشتهی آن را معيار داوری قرار نداد. اين اسلام، فاقد مرکز است و بعيد است که در صورت تبلور در حزب يا حزبهايی، خصلت کثرتگرای خود را از دست بدهد. به اين جهت نبايستی آن را يککاسه کرد و از شکافها و خطهای درونی آن غافل بود. بهطور کلی بايد گفت اين تصور تباه است که میتوان در ايران بدون بهرهگيری از ظرفيتهای دموکراتيک يک اسلام کثرت گرا (اسلامی که اسلامهاست و به اين نکته اذعان دارد) به يک دموکراسی پايدار دست يافت. با نيروهای دينی يا دارای پيشينهی دينیانديشی میتوان بر روی درکی مبتنی بر شرايط ايران از سکولاريزاسيون، به توافق رسيد: جدايی دين و دولت، لغو همهی امتيازهای سياسی و اقتصادی روحانيان، رفع تبعيض در مورد زنان، برابری سياسی و حقوقی همهی شهروندان بیتوجه به دين و مذهب و جهانبينی و سبک زندگیشان.
رژيم از راه رشوهدهی برای جذب نيروی از دست رفته خواهد کوشيد. یأسی که جامعه را فرا میگيرد، ياریرسان اين فسادکاریِ دستگاه است. حد توانايی رژيم برای رشوهدهی، تابع مستقيم پولی است که در خزانه دارد. پيشبينی میکنند که بر مشکلهای اقتصادی موجود افزوده خواهد شد. تورم بالا میرود، بيکاری گستردهتر میشود، توليد افت میکند. وضعيت به گونهای است که هيچ راه حل بهينهای وجود ندارد و بحران به هر حال از جايی سر برمیآورد. جامعه اکنون شجاعت بيشتری يافته و رژيم در مقابل، با وجود قدرتنمايیهايش، ترسخورده است. اين رژيم را نمیتوان با يک جنگ جبههای، يعنی جبههی مردم به عنوان يک کليت در برابر جبههی دولت به عنوان کليت ديگر، از پادرآورد. نبرد همچنان سنگر به سنگر پيش میرود و به نظر میرسد گسست قطعی همگانی با بروز شکافهايی اساسی در دستگاه همراه خواهد بود. دستگاه را اگر يک همتافتهی دينی-نظامی-اقتصادی در نظر گيريم، انتظار بايد آن باشد که رقابت و ستيز درون روحانيت، بحرانهايی در رابطهی فرماندهان نظامی و آيتاللهها، شکافهايی ميان پايين و بالا در ارگانهای مسلح و نيز طبعاً بحران اقتصادی و دعوای درونی بر سر چنگاندازی به بودجه، در آن ترک ايجاد کنند. شايد هم زمانی کل دستگاه بترکد و فرو پاشد. بعيد به نظر میرسد که رژيم دچار لقوه يا عارضهی مرگ سلولهای مغزی شود، آرام آرام بميرد يا سکته کند و بسان رژيم فرانکو در اسپانيا طی مراسمی بدون طغيان اجتماعی به خاک سپرده شود.
پايان بازی به اين صورت نيست که همه به خانههايشان روند و منتظر باشند تا بازی ديگری آغاز شود. سوژهها، ذهنها، دگرگون میشوند. بيزاری پديد میآيد، از هرچه دلانگيزش خواندهاند. برای همه، اين جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که تودهی مردم میکنند، اين است که ميان خدای خود و خدای آنها فرق بگذارند. مردم در طول تاريخ چنين کردهاند، باز هم چنين خواهان کرد و اين حق آنان است. اين بار اول نيست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفتهاند. باز هم اين بار، خدای اين طرف و خدای آن طرف يکديگر را خنثا میکنند و ستيز، زمينهای زمينی میيابد. در جنبش اين روزها، خدايان هنوز به جنگ يکديگر نرفتهاند. آنان هنوز در سازش با يکديگر به سر میبرند و میتوانيم با نظر به نقش سوژهساز آنان بگوييم که سوژهها، هنوز سوژههايی يکسر متفاوت نشدهاند.
تفاوت نبرد با دورهی شاه اين است که تنها نبايد تظاهرکننده در برابر مأمور دولت بايستد، خدايان و مقدسها نيز بايد در برابر هم صفآرايی کنند. ناسازنما اين است که از اين طرف، باوری فردی، ذهنی، نرمخو و کثرتگرا در برابر باوری با خصلتی مطلقبين، انحصار طلب و تروريست از آن طرف قرار میگيرد. آيا اين نرم میتواند از پس هماوردی با آن درشت برآيد؟ در سطح نظری آری. اما در سطح عملی چه؟ همانگونه که در اين روزها ديديم، حريف در عمل به چماق و تفنگ تبديل میشود، و اينها پاسخِ آزمودهی خود را دارند. پاسخ به حکومت اسلامی در آن "يومالله" تعيينکننده، فرق چندانی با پاسخ به حکومت شاه ندارد. فراموش نکنيم که شاه هم ايدئولوژی ديرپای خود را داشت و فراموش نکنيم که ولايت فقيه، چيزی نيست جز روايتی از ايدئولوژی سلطانی با فرّهِ ايزدی.
۴ تير ۱۳۸۸
مقاله قبلی:
[در ايران چه میگذرد؟ محمدرضا نيکفر]
در ايران اس−ام−اسی حاوی اين عبارت، تلفن به تلفن میچرخد: "ماشينی که داره داخل دره ميره رانندهاش رو عوض نمیکنند. ستاد انتخاباتی دکتر محمود احمدینژاد". اتفاقاً برعکس، در سراشيبیها بيشتر به فکرِ عوض کردنِ "راننده" میافتند. در نمونهی انقلاب ايران شاهد تعويضهای پياپی بوديم. اما مگر سيستم دارد به ته دره سقوط میکند؟ چنين چيزی به نظر نمیرسد. پس در ايران چه میگذرد؟
همدستی و دوپهلويی
لنين، فرمول نبوغآسايی برای تشخيص برآمد انقلابی دارد:
۱. بالايیها نتوانند،
۲. پايينیها نخواهند؛
۳. شور تحولخواهی و روحيهی دل به دريا زدن و فداکاری همهگير شود.
جهانِ مصداقیِ اين فرمول با دو گسست مشخصه میشود: گسستی که ميان بالا و پايين برقرار است و گسستی که ميان امروز و فردا وجود دارد و با آن فردا ديگر نمیخواهد در ادامهی امروز باشد. اين گسست دوم انقلاب خوانده میشود، تحولی که مشخصهی آن انتظار بزرگ است، چنان بزرگ و شورانگيز که آماده میشوی دل به دريا بزنی و بگويی هر چه بادا باد.
موقعيت انقلابی، موقعيت پيچيدهای نيست. جويی وجود دارد، و تو يا اين ور جويی يا آن ور جو. پيچيده، وضعيتی است که برآمدی وجود دارد، اما آن دو شکاف، هنوز آنچنان که بايد، دهان نگشودهاند. در اين حال تقابل بالا و پايين نمودهای آشکاری نيافته است. حالتی هم وجود دارد که نمیتوان ميان پايين و بالا مرز روشنی کشيد. لايهای وجود دارد که هم به بالا متعلق است، هم گويا به پايين. اين لايه فعال است، فضای سياسی را با حرکات و وَجَناتش پر میکند. جمهوری اسلامی از ابتدا کانون مقتدری داشته و همزمان برخوردار از سازمانی همچون يک شرکت سهامی بوده است که در آن سهامداران کوچک، هم در نقش "مردم" ظاهر میشوند، هم در نقش رکنی از "قدرت". جمهوری اسلامی در اين معنا "مردمی" است. برای زندانی اين امکان موجود است که زندانبان شود، در تعيين مسئولان بندها مشارکت داشته باشد، خود وکيل بند شود، از مجريان شکنجه و اعدام شود، تير خلاص بزند، سپس به سلولش برگردد و همچون ديگران محروميت بکشد و آزار ببيند.
همدستی و دوپهلويی از مشخصههای اصلی وضع سياسی و اجتماعی ماست. با رژيم همدستی ايدئولوژيک و کارکردی وجود دارد، هم به شکل فعال و هم به شکل منفعل. وقتی در ميدانها دار میزنند، عدهای تماشاچی جمع میشوند و از آن ميان گروهی کشتن را تشويق میکنند و با ديدن آن منظره دچار حظّی روحانی-شهوانی میشوند. در تحميل حجاب به زنان و برقراری آپارتايد جنسی، مردان بسی همدستی نشان دادهاند. گروهی بزرگ از رژيم رشوه گرفته و متناسب با رشوهای که میگيرند، همکاری میکنند، سکوت میکنند، دعوت به سکوت میکنند. ولی حتّا همکاران نزديک رژيم هم میخواهند سر به تن آن نماند. در جهان، هيچ رژيمی اين قدر منفور نيست و در عين حال اين قدر جامعه را به ساز خود نمیرقصاند (= پای منبر خود نمینشاند / به سينهزنی نمیکشاند / با نوحههای خود نمیگرياند). همه بر خود و ديگران ظلم میکنند، در عين حال همه مظلوماند. شهيد بزرگ، طبقهی متوسط است که از همه بيشتر عجز و لابه میکند، در عين حال رشوههای رژيم را میپذيرد و به نوبت خود به رژيم رشوه میدهد، تا اينجا و آنجا شأنی و گذرانی متناسب با وضعيت طبقاتی خود داشته باشد. نفرت داشتن و پيروی کردن، شاخص هستی دوپهلوی گروههای بزرگی در جامعهی ماست. اين دوپهلويی، دورويی را به قاعدهی رفتاری تبديل کرده است. دوپهلويی، همهنگام باعث شده که کنشها و واکنشهای مردم ما محاسبهناپذير و خلاف انتظار شوند. ملت با "زرنگی" خود را همساز نشان میدهد و با "زرنگی" ناسازگاری کرده و به رژيم ضربه میزند. اين ملت، هم تو را عصبانی میکند، هم به ستايش وامیدارد؛ هم میگرياند، هم میخنداند.
صحنهی انتخابات، صحنهی نمايش دوپهلويی است. به گفتههای اخير سروش و موسوی در مورد "انقلاب فرهنگی" توجه کنيد. دارند از آن برائت میجويند. معلوم نيست که چه کسی آن فضاحت و پليدکاری را پيش برد. چنان مبهم و دوپهلو حرف میزنند که انگار کار سران آن "انقلاب"، مهار آن بوده است. و بدتر از اين، نخست وزير سالهای اعدام، از کشتارهای هر روزه خبر ندارد. مدعی است تفکيک قوا برقرار بوده و ايشان به کارهای ديگری سرگرم بودهاند.
پهنهی همگانی
آنچه همدستی و دوپهلويی را تسهيل میکند، زبان مشترک پايين و بالاست. پايين، نمادهای مستقل خود را ندارد و بالا اين مهارت تاريخی را دارد که به زبان پايين سخن گويد. ای بسا گفتارهايی نيز که عليه حاکميتاند، در همان گفتمانی جاری میشوند که گفتار حاکميت در آن جاری است. پهنهی همگانی زير سيطرهی منطق حاکم قرار دارد. در عين حال، اگر آزادیای بايد، بايد در اين عرصه به صورت سمبلهای مستقل و استقلال سمبليک تحقق يابد.
رژيم، يک نظم نمادين است. نشانههای آن نظم در شکلِ باهمنشينی و ازهمگريزیِ مفهومها در گفتار است، در گزينش و نظم کنشها و واکنشها در رفتار است. در مديريت انسانی و صحنهآرايی مادی، رژيم در نحوهی چيدنِ افراد و اشيا در کنار هم يا برابر هم متجلی میشود. نظم، تنها با چماق و شلاق و مسلسل حفظ نمیشود و تا زمانی که در ذهنها، در حسها، در منش و در سليقه به هم ريخته نشود، تا زمانی که پهنهی همگانی در برابر آن بديلی نگذارد، مستقر باقی میماند و مدام رژيم را بازتوليد میکند. تن دادن به نظم رژيم، بازتوليد رژيم است. رژيم میتواند "اصلاح" شود، در عينِ حال همان چيزی بماند که هست: رژيم تبعيض.
رژيمهايی هستند که میتوانند در درون پادگانها بازتوليد شوند. رژيمهايی هستند که میتوانند در پشت درهای بسته، در اجلاسی از قدرتمندان، تجديد سازمان يابند. رژيمهايی هستند که طرح تجديد سازمانشان در خارج تهيه میشود. نظام حاکم بر ايران يک کمپلکس ايدئولوژيک-نظامی-اقتصادی است، اما اين ويژگی را دارد که بازتوليد آن بدون دخالت دادن پهنهی همگانی ناميسر است. سهامداران اصلی شرکت سهامی جمهوری اسلامی نمیتوانند هر گونه که بخواهند مهرهچينی و برنامهريزی کنند. سهامداران بزرگ قم و مشهد، سهامداران بزرگ نشسته در پادگانها، حجرههای بازار و هيئت مديرهها ناگزيرند به بازی يک نقطهی تعادلِ لرزان تن دردهند، جناحها را در نظر گيرند و سهامداران کوچک را راضی کنند.
بازی جناحها بر زمينهی رابطهی پيچيدهی دولت و ملت پيش میرود. با انقلاب سطح تبادل قدرت ميان دو قطب قدرتمندی و بیقدرتی گسترده شد. ميان دولت و ملت تماسی برقرار شد که پيشتر هيچ سابقهای نداشت. اين به معنای گسترش دموکراسی نبود، زيرا يک تبعيض بنيادين، يعنی تبعيض خودی−غيرخودی با تفسيری دينی، تبادلی را که بر پايهی کُدِ اصلی در سياست يعنی دوارزشیِ "قدرت-بیقدرتی" است، زير تأثير خود گرفت.
خودی کردنِ پهنهی همگانی به معنای وارد کردنِ عناصر خودی در آن است. اين در عين حال، دست کم در جايی و در حالتی، به معنای قدرت دادن به پهنهی همگانی است. همين امر باعث میشود، سهمخواهیها علنی گردند، تضادها هويدا شده و بسياری از تصميمگيریها پيرو نتيجهی زورآزمايیهای علنی شوند. دولت، استبدادی است، اما کل آن حوزهای که در آن بر سر قدرت مرکزی سياسی رقابت و ستيز درمیگيرد، زير کنترل مطلق قرار ندارد.
در وضعيت امروزی، در حالت عادی، نمیتوان مرزی را نشان داد و گفت آن طرف مرز دولت است و اين طرف آن جامعه. هم دولت در جامعه نفوذ میکند و هم جامعه در دولت. آنچه سيستم را آن میکند که هست و به صورتی که هست، نگه میدارد، مکانيسم بازتوليد مداوم رژيم تبعيض است: تبعيض خودی-غيرخودی، تبعيض جنسی، تبعيض طبقاتی، تبعيضهای قومی و مذهبی، مجموعهی تبعيضهای فرهنگی. اين تبعيضها نظم نشانهها و نمادها را تعيين میکنند. مسيرها را خطکشی کردهاند، گوشه و کنار علايم راهنمايی نصب کردهاند، با ديوارهای بتونی و فولادی و نيز شيشهای جدايیهای لازم را ايجاد کردهاند، سر چهارراهها هم گزمگان را به مراقبت گماشتهاند. نظم در همه جا مستقر است و برپادارندگان آن میگويند: آزاديد، هر چه میخواهيد اين طرف و آن طرف برويد. نقشهی شهر، بدين صورتی است که گفته شد، نه به صورت تقسيم آن به قلمرو دولت و قلمرو جامعه. امروزه همه جا جامعه است و همه جا دولت است. اين درک منافی آگاهی از اين واقعيت نيست که دولت در شرايطی به قدرتی تقليل پيدا میکند که کليد زندان را در اختيار دارد و آن را در درجهی نخست بايستی در اين نقشش در نظر گرفت.
تحول اجتماعی و سياسی
در برابر پهنهی همگانی موجود نمیتوان پهنهی همگانی ايدهآلی گذاشت که همچون بديلی واقعی عمل کند. حوزهی عمل همينی است که هست. گسست از جهان نمادينِ بازآفرينندهی تبعيض، بايستی در همين پهنهای صورت گيرد که هم اينک در آن به صورت خودبهخودی شانس بازتوليد رژيم تبعيض بسی بيشتر از شانس گسترش ايدههای منتقد تبعيض است.
وضع اکنون چگونه است؟ جنب و جوشی ديده میشود و ميلی آشکار به تغيير، اما در چارچوب سيستم. طرفداران تحريم بازی انتخاباتی، تبديل به اقليتی بیتأثير شدهاند. در دور قبل صدای بلندتری داشتند. پسرفت ديده میشود و تسليم، تسليم به اينکه گويا مقدر است با همين سيستم بسازند. اما درست در همين حال ميل به تغيير بسيار بارزتر از چهار سال پيش نمود دارد. کار سترگی که زنان و کوشندگان پهنهی حقوق بشر کردهاند، ثمرهی خود را نشان میدهد، تا جايی که مردان نظام هم از حقوق زنان، حقوق بشر و حقوق اقوام سخن میگويند. معلوم است که جامعه پيشروی کرده و از آن میتوان خواهان پيشروی بيشتر شد. وقتی مردان نظام هم با قيدگذاریها و تعبيرهای خودشان اصطلاح "حقوق بشر" را بر زبان میآورند، بايستی دريابيم که ديگر کافی نيست که از حقوق بشر به طور کلی سخن گوييم. سيستمی که آنان را ممتاز کرده و فقط به آنان اجازهی انتخاب شدن داده، نقض خشن حقوق برابر انسانهاست. اين چيزی است که آنان مسکوتش میگذارند. آن هنگام نيز که میگويند زنان هم میتوانند وزير شوند، بايستی دريابيم که برابریهای صوری در بوروکراسی نظام کافی نيست و وزير شدنِ يک زن در جهان کنونی، امتياز ويژهای به شمار نمیآيد. آنچه آنان نمیگويند اين است که در نظام تبعيضآميز دينیشان، زن، تنها در حالتی میتواند در کنار رجال نظام بنشيند که به عنوان "رجل" تعبير شود و نقشی همچون "رجل" ايفا کند، البته سرافکندهتر و زبانبستهتر.
بنياد برآمد جنبش اسلامی در ايران در سال ۱۳۴۲ مخالفت با حق رأی زنان بوده است. پيروزی نظام فقاهتی زنان را خانهنشين نکرد و نتوانست حق رأی را رسما و قانونا از آنان سلب کند. اين نه ناشی از لطف فقيهان، بلکه برخاسته از مدرن بودن جامعه بود. اگر کشور ما به عقبماندگی افغانستان بود، شکل و کارکرد حکومت اسلامی کامل میشد.
در سی سال گذشته، جامعهی ما بازهم مدرنتر شده، و جالب است که کارکرد خود رژيم "سنتگرا" در مدرنيزاسيون دور اخير مؤثر بوده است. اراده به قدرت رژيم، به صورت اراده به تکنيک و اراده به برهم زدن سامان اجتماعی بروز کرده است. دولت، به دستگاهی بس بزرگ تبديل شده و توزيع پول در آن، باعث هر چه "پولی"تر شدن روابط و ارزشها شده است. سرمايهداری، روستاها را شخم زده و روابط سنتی را از هم گسسته است. دين، خود به يک سکه تبديل شده و اينک بورس و بازار خود را دارد، بازاری که يکی از ارکان سرمايهداری مستقر است. نظام به منطق اين بازار پی برده است. همانسانی که مواظب تورم است، به زيانهای بادکردگی سکهی دين هم واقف است. افزايش نقدينگی دينی، نظم را برهم میزند. اگر زمانی همه جا سکهی دين را پخش میکردند، اکنون میکوشند آن را بهنگام و کنترلشده خرج کنند.
رژيم در آستانهی يک دگرگونی مهم قرار دارد. قشربندی طبقاتی در جامعه پيش رفته، جامعه به روی جهان گشودهتر شده، انتظارها بالا رفته و حتّا در ميان "هزار فاميل" نيز، فرزندان ديگر منش پدران را دنبال نمیکنند. ديگر با مثلث سنتی آخوند-بازاری-لومپن نمیتوان سياستورزی کرد. با بسيج عوام، نمیتوان جامعه را ترور کرد و به تسليم واداشت. جمعی از "عوام" سابق، اينک چه منزلتی يافتهاند. از ميان آنان، گروه بزرگی سردار و دکتر و مهندس شدهاند، فرزندانشان درسخوانده شدهاند. حجتالاسلام-دکترها سرمشق شدهاند، طلبهها به آنان اقتدا میکنند و ديگر به سادگی حاضر نيستند با چاقوکشها دمخور شوند. سهميهایهای ديروز به سهميهایهای امروز با تحقير مینگرند. تغيير نسل با خود تغيير منش به همراه آورده، به همانسان که ابنخلدون در "مقدمه" گفته است: نسل اول، باديهنشينانی بودند که با زحمت قدرت را فراچنگ آوردند، نسل دوم آن غيرت و همت را ندارد، نسل سوم به کاخنشينی عادت کرده و روزگار سختی را از ياد برده است. در دايرهی بستهی خودیها، هم اينک نسل دومیها و سومیها دارند همهکاره میشوند. آنان منش و سليقهی ديگری دارند. احمدینژاد، نخالهای بود که ورای منطق اين تحول عمل میکرد. او زور آخر انقلاب اسلامی بود. هنوز ممکن است در جلوی صحنه بماند، اما واقعيت اين است که اکنون ديگر دوران آدمهای متين و مؤدب و سنجيده رسيده است.
بد و بدتر
انتخاب، ميان چهار مرد مورد اعتماد نظام است. با دوتای آنان، جامعه اين امکان را میيابد کمی نفس بکشد، از دو نفر ديگر، يکی باعث اتلاف وقت میشود و ديگری وضعيت کنونی را ادامه میدهد، هر چند ديگر دوران پوپوليسم فاشسيتی گذشته است. به نفع جامعهی مدنی و گشايش پهنهی همگانی است اگر بنيادگرايی جنبشی (اصولگرايی حرکتساز / پوپوليسم فاشيستی) از جلوی صحنه دور شود. اين جريان، دورهای ديگر عمر خواهد کرد، اما هر چه کماختيارتر شود، به نفع کشور و مردم است. به نفع رژيم هم هست که بنيادگرايی جنبشی مهار شود. مهار شدن آن، متناسب با تحول طبقاتی خودیهای رژيم است.
جامعه به تنگنای انتخاب ميان بد و بدتر درافتاده است و آن بدتر آنچنان بد است که نمیتوان از پيروزی بديل کمتر بد، شادمان نشد. معضل ما آنچنان است که شادمان میشويم از چيزی که به نفع رژيم نيز هست.
بگذاريد دلمان را خوش کنيم به اينکه شايد فرصتی برای تنفس و تجديد قوا و پيشروی بيشتر به دست آوريم. بد را برمیگزينيم و به خودمان دلداری میدهيم که اين کار به خودی خود بد نيست؛ آنچه بد است، اين است که رضايت دادن به بد، عادت شود.
هانا آرنت با هوش و خردی تمام تذکر داده است که نبايد در سياست، منطق و مسيری را دنبال کنيم که به دوراهی بد و بدتر رسيم و مدام، برای اين که وضع بدتر نشود، به بد تسليم شويم. ما به هر حال، اينک بر سر اين دوراهی قرار گرفتهايم و کاری که افزون بر کنار کشيدن و منزه ماندن، از دستمان برمیآيد، اين است که تحليل هانا آرنت را به صورت اين تذکر تقرير کنيم: حال که در برابر بدتر، بد را برمیگزينيم، فراموش نکنيم که بد را برگزيدهايم. اين گزينش نبايستی تقويتکنندهی همدستی و دوپهلويیای باشد که به سادگی سياست را به منجلاب بدل میکند. اگر فراموش کنيم که بد را برگزيدهايم، بعيد نيست که فردا مستعدتر شده و بدتر را برگزينيم.
فراموش نکنيم ...
پس فراموش نکنيم که دو کانديدای مورد حمايت اصلاحطلبان دستگاه، به برنامهی اتمی رژيم وفادارند. همين برای "بد" دانستنشان کافی است. اتم ايران امروز، آن چيزی نيست که از کتابهای درسی میشناسيم، به صورت شکل ملوسی مرکب از يک هسته و چند توپ کوچک گرد آن. اتم، ناموس رژيم است. اتم، مظهر موتاسيون فسادانگيز ناسيوناليسم ايرانی به عظمتطلبیای است که جنبش اسلامی پديداری از آن است. اتم، اسم رمز يک همتافتهی ايدئولوژيک-نظامی-اقتصادی است.
جمهوری اسلامی در منطقه مسابقهی اتمی راه انداخته است. کشورها را به هم مظنون کرده است. فتنهی اتمی، ادامهی فتنهی دينی است و ممکن است به پايان همه چيز منجر شود. اتم يعنی قاچاق تکنولوژی، يعنی زدوبندهای بينالمللیای که بخش بزرگی از سرمايهی کشور را به هدر میدهند. اتم يعنی انزوای جهانی، در همان حال امتيازدهی به اين و آن و معاملههای خفتآور. اتم، يعنی منطقه را متشنج کردن، ساختار استبدادپرور منطقه را مستحکمتر کردن، بهانه دادن برای تعويق حل مشکلهای بنيادی آن.
اتم يعنی حماقت، يعنی تداوم ناآگاهی از علل عقبماندگی. اتمی يعنی عوامفريبی. دانش اتمی يعنی جهل مرکب بیدانشی و بیمسئوليتی. تکنولوژی اتمی، تکنولوژیای است که هر مستبد کودن ولی پولداری میتواند آن را در بازارهای جهانی خريداری کند. اتم، يعنی غفلت از نيازهای واقعی جامعه. اتم يعنی ناتوانی در بنای پل و جادهای ايمن، اما توانايی در ساختن بمبی که هر لحظه احتمال دارد بترکد و آن پلها و جادهها را هم با خاک يکسان کند. اتم، يعنی تکنسين مزدور بیسواد بیفرهنگ بیاخلاق. اتم، يعنی بیفرهنگی، اتم يعنی سرنوشت مملکت را به مشتی جانی سپردن. کسی که از شعر خوب، از موسيقی خوب، از خندهی کودکان و از زيبايی انسانها و طبيعت لذت برد، کسی که اندکی تاريخ بداند، تکنسين اتمی نمیشود. اختصاص سرمايهی مملکت به تکنولوژی اتمی و اين فوت و فن را از سر نادانی مظهر دانش پنداشتن، يعنی غفلت از تکنولوژی پيشاهنگ در جهان که فناوری دستيابی به انرژیهای بديل انرژی اتمی و انرژی فسيلی يعنی انرژیهای پاکيزه و بیخطر آب و باد و آفتاب است.
اتم يعنی دانشگاه خفقان گرفته؛ يعنی استادانی که دم برنمیآورند وقتی میشنوند که رئيسجمهور دکتر-مهندسشان مدعی غنیسازی اورانيوم در آشپرخانه میشود. اتم، يعنی دانشگاهی که شهامت ندارد در مورد خطرناک بودن و غيراقتصادی بودن نيروگاه اتمی و غنیسازی و بقيهی قضايا کلاس و سمينار بگذارد. اتم، يعنی اينکه استاد فيزيک اتمی هم بايستی خفقان بگيرد و بگذارد نخالهای چون احمدینژاد درباب معجزات امامزادهی اتمی سخنرانیهای اتمگداز کند.
اتم يعنی رژيم غنیسازی، يعنی رژيمی که اصطلاح غنیسازی را به واژهای متبرک تبديل کرده و آن را در همه جا به کار میبرد، از "غنیسازی اورانيوم" گرفته تا "غنیسازی اوقات فراغت جوانان". اتم يعنی اين تماميتخواهی، اتم يعنی رژيمی تماميتخواه.
اتم يعنی مردم را در جهل نگاه داشتن تا ندانند چه فاجعههايی محيط زيست و کليت هستی آنان را تهديد میکنند. اتم، بیخبری از آلودگیهای زيستمحيطی است، اتم جهالت در مورد آلودگی خفهکنندهی هوای شهرهای بزرگ ايران است. کسی که به اين آلودگیها حساس باشد، به اتم نيز حساس است. رژيمی که اتم را بیخطر جلوه میدهد، دشمن محيط زيست است.
اتم يعنی قدرت، اتم يعنی قدرتمند بودن نظاميان و قدرتمندتر شدن آنان. اتم يعنی عريض و طويل شدن دستگاه سرکوب. اتم يعنی توهم، يعنی فوبيای ژرف بیپايان. اتم يعنی بيماری روانی رهبران. اتم يعنی توسری و خشونت، يعنی ديدن دشمن در همه جا. اتم يعنی در موی آشکار زنان هم توطئه ديدن. اتم تصور از آن به عنوان تضمينکنندهی بقای رژيم است. اتم، توهم برتری است، رويای برتر شدن است، عقدهی يک پوتنس دايمی است. اتم جمع بدترين خصايص مردانه است.
اتم يعنی سانسور. اتم تابلوی حوزهای است که مردم حق اظهار نظر دربارهی آن را ندارند. اتم يکی از مقدسهاست، رکنی از الهيات سياسی است. فلسفهی سياسی دينی به اتم ختم میشود. از دولتيان نيز کسی مجاز نيست دربارهی آن نظر دهد، مگر به تأييد و ستايش. هيچ کس حق مخالفت ندارد. اتم، يعنی وزارت خارجهی بیاختيار، يعنی کابينهی تشريفاتی، يعنی بودجهی دولتی مخفی. اتم عنوان ديگر ولايت فقيه است. ولايت فقيه عمود خيمهی نظام است و اتم عمود خيمهی ولايت فقيه. کسی که برنامهی اتمی رژيم را بپذيرد، بايد به بقيهی قضايا تن دهد. اتم ، يعنی صغارت در برابر ولايت، يعنی زبانبستگی، يعنی جبن و بندگی.
اتم، با اين توصيفها با حقوق بشر نمیخواند، با فرهنگ نمیخواند، با عدالت و پيشرفت نمیخواند. همهی ادعاها در مورد مردمدوستی و عدالت و فرهنگ پوچ و ياوه میشوند، اگر ادعاکننده به رژيم اتمی متعهد باشد.
محمدرضا نيکفر
۱۰ خرداد ۱۳۸۸