|
مادر و ۲ هم بند در انتظار دختری لطيف تر از برگ گل ياسبرای شيوا نظرآهاری - مدرسه فمينيستی: مادری با دختر تازه از بند رسته اش در کوچه های شلوغ نظام آباد، نزديک بيمارستان امام حسين، سراغ دلتنگی های مادری می رود که بيش از ۸۰ روز است شباهنگام بر متکای خيس از اشک خود در انتظار آزادی دختر شورانگيزش می گذراند. در آپارتمان کوچک و غمناک، از زبان آن مادر می شنود که بين مادر با دخترش، ۵۰۰ ميليون وثيقه سايه انداخته است. هيچگاه به فکر اين مادر يا آن مادر نرسيده بود که برای دختران شان مهريه ای ۵۰۰ ميليونی طلب کنند يا آنان را در خانه های ۵۰۰ ميليونی ببينند، بلکه هميشه مهر مادرانه شان را در معنای زيستن، چگونه بودن، و زندگی شرافتمندانه و زيبا برای دختران شان آرزو کرده بودند. اما امروز ۵۰۰ ميليون تومان، رقمی است نجومی، و هنگامی که اين دو مادر رنج کشيده همديگر را بغل گرفتند و همدردی را در آغوش پر مهر يک ديگر باز يافتند، با چشمانی حيران از چنين «عدالت و عدالت پيشگانی» گريستند.
عکس: شهرزاد کريمان (مادر شيوا نظرآهاری) و عشرت اوليائی (مادر ژيلا بنی يعقوب) اما در آن آشيانه به جز مادر، ۳ دختر جوان شورانگيز ديگر، تشنه ی نوشيدن بوی خواهر در بندشان، کنار مادر بالا و پايين می رفتند. يکی از خواهران چنان به قالب خواهرش ساخته شده بود که لابد مادر با نگاه به او دمی آرام می گرفت که شيوايش همين جاست، خيلی نزديک، در همين آپارتمان نه در سلول دم کرده بند ۲۰۹ اوين. اما شيوا نبود حالا در کنار مادر، که بی قراری و اشک های پدر، خود نشانه بود از جای خالی دختر، از نبود گرمای وجودش در کانون گرم خانواده... و هر روز سر زدن به اين جا و آن جا برای يافتن رد پايی از شيوا، دغدغه ای است انگار، عادت هر روزه مادرانی که فرزندشان را، گمشده شان را، می جويند. اين، حکايت دردناک يکی از صدها خانواده ای است که اين روزها، فرزندش ـ شيوا را ـ به بند کشيده اند. آری، حکايت روز و شب خانواده بی پناه «شيوا نظرآهاری»، دختری که سال ها تلاش مداوم اش در جامعه پردرد و رنج مان، سبب شده بسياری او را به خوبی بشناسند و برای فعاليت های انساندوستانه اش، احترام قائل باشند.
عکس: مادر و خواهران شيوا هنگامی که مادر شيوا نظرآهاری، با اشتياق و مهربانی ژيلا بنی يعقوب را، هم بند و رفيق روزهای سخت دخترش را در آغوش می کشيد انگار به دنبال بويی تازه از دخترش بود و هنگامی که مادر ژيلا را در آغوش می گرفت لابد احساس می کرد او تنها کسی است که «می فهمد اين روزها چقدر درد و غم در سينه دارم.» مادر شيوا گفت: «آخر ما چطور ۵۰۰ ميليون تومان وثيقه بگذاريم، از کجا چنين پولی را تهيه کنيم؟...مگر می شود برای دختری مثل شيوا چنين وثيقه ای را معين کنند؟» ما در دل فکر می کرديم: از اين ها هر چه بگوييد برمی آيد، اما اين را بر زبان نرانديم. فقط برای شکستن سکوت و بهت مان گفتيم: نه نمی شود، شايد اشتباهی شده است. و بعد وقتی مادر شيوا با اندوه و استيصال اضافه کرد: «خانه ما که بيش از هشتاد ميليون نمی ارزد، چيکار بايد بکنيم؟ آخر انصاف شان کجا رفته؟ مگر شيوای من می خواهد فرار کند؟» ما در دل گفتيم اين روزها «انصاف» کالای نايابی است در بازاری بی رونق، اما بلند گفتيم: «همه چيز درست می شود»! هرچند می دانستيم که خيلی چيزها به اين راحتی درست نمی شود و آن چه آن ها در دو ماه خراب کردند، ده ها سال بايد انسان های بيشماری همچون شيوا و شيواهای اين آب و خاک، ذره ذره درست اش کنند.
عکس: ۲ مادر و دو هم بند (ژيلا بنی يعقوب و سعيده کردی نژاد) در آن ديدار کوتاه، اما يک نفر ديگر آمد تا مادر هم بندی اش را ببيند و از شيوا بگويد: سعيده کردی نژاد. سعيده و ژيلا که روزهای زيادی را با هم و به همراه شيوا در سلولی تنگ و دم کرده ی بند ۲۰۹ گذرانده بودند، آمده بودند تا به مادر شيوا بگويند: «ما شرمنده ايم که بيرون آمده ايم اما هنوز شيوا آن جاست.» آن ها آمده بودند تا به مادر دل شکسته شيوا بگويند: «ما شيوا را دوباره آن جا شناختيم و حتا يک روز بدون حضور او در بيرون زندان برايمان دردآور است.» ژيلا که هنوز همسرش بهمن در زندان و بند است، می گويد ديگر نمی داند بايد برای چه چيز غصه بخورد، برای همسرش بهمن که ۹ سال در کنار او زيسته و کار کرده و به کشورش عشق ورزيده و با او دل در گرو بهبود زندگی مردم کشور داشته، يا برای شيوا که روزهای نحس و سخت زندان را با او سپری کرده و وقتی می خواسته آزاد شود، با چشمانی غمناک و خيس از شيوا جدا شده. در آپارتمان کوچک خانواده نظرآهاری و در آن اتاق پذيرايی که در نبود شيوا گرد هم آمده بوديم صداقت و صميميت دو مادر زنج ديده، تلخی فضای امنيتی بيرون را از يادمان می برد اما می دانستيم تا وقتی شيوا و بسياری ديگر از بنديان آزاد نشوند، برای هيچ کدام مان احساس آزادی و خوشبختی هرگز وجود نخواهد داشت. احساس می کرديم چيزی در دل مان شکسته است... |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |