|
شکسته مضراب، شکسته دل - شهريار
به باور من او از معدود هنرمندانی بود که به نوعی کمال هنری در پرتو عقايد اجتماعی خود رسيده بود و در آثارش که بازتاب تضادها و ستيزهای درونی اش با مسائل و مشکلات جامعه هستند می توان آرمان های يک ذهن بزرگ و روح آشتی ناپذير يک هنرمند را در مبارزه برای دست يابی به آزادی به وضوح مشاهده کرد. او هرگز هنرش را به صرف هنر عرضه نکرد و همين امر عاملی شد که آثار و ساخته های او برای هميشه جزوی از گنجينۀ موسيقی ايرانی شود و نامش در کنار نام ديگر بزرگان موسيقی اين مرز و بوم در دفتر تاريخ موسيقی ما ثبت گردد. او تلاش کرد تا با موسيقی اش چهرۀ کريه زمانه را از پس پرده های فريب و دروغ بيرون بکشد و از ابزار دربرگيرندۀ هنرش در گسترش موسيقی به تمام سطوح جامعه استفاده کند و از«رديف» برای بيان مشکلات جامعه سود جست. در بداهه نوازی هايش از آلام خود گفت و در ساخته ها و پرداخته هايش گاه دردها و گاه آرمان های جامعه را سرود. با اين همه پرويز مشکاتيان تنها موسيقی نبود. شايد اگر بخواهيم اورا در فصل هائی از زندگی اش با موسيقی و هنرش تعريف کنيم چه بسا که از او دور بيفتيم . گرچه کوتاه زندگی کرد ليکن تاثيری بس بزرگ بر موسيقی عصر ما گذاشت آن چنان که آتشفشانی پس از انفجار و فوران، محيط خود را برای هميشه دستخوش تغيير و تحوّل می کند. او نه آهنگسازی آسمانی بود و نه نوازنده ای خاکی که به زعم من هنرمندی بود به غايت مردمی. در عرصۀ موسيقی ما اندک نيستند نام آورانی که در طول سه دهۀ گذشته در اوج نبوغ و خلاقیّت و باروری هنری، چنان که افتد و دانی، سن و صحنه رابا کنج خلوت و خانه تاخت زدند و غبار سکوت بر پرده های سازشان نشست و حاصل آن که ديديم چه به روزگارشان رفت. بزرگانی که هنوزا اگر اين هنر را حرمتی مانده و مدعيان از گرد راه رسيدۀ کج فهم و بدانديش نتوانستند با تبر تحجر ريشِۀ آن را بزنند به یُمن همّت والای ايشان بوده است و بس. اما مگر آدمی را چه تاب و توانی ست؟ خاصه آن که هنرمندی باشد آگاه و دردآشنا و بر سنّت تعهدات بشری پايبند و دل بستۀ ميهن و کمربستۀ مردم خويش. سرنوشت انسان هائی از اين تبار، قصۀ ناخوانده ای نيست؛ زيرا در جامعۀ نخبه کُش ما هر که سلوک اش بر اين سبک و سياق شد اگر در وادی غم جهل عوام فنا نشود، در وادی جور خواص فنايش خواهند کرد. تاريخ ما در تمام زمينه ها، از جمله، موسيقی کم از اين نمونه حکايت ها و روايت های تلخ و تأثرانگيز ندارد. هنرمند برای ادامۀ حيات خود، نيروی محرکی جز عشق به انسان ها و آزادی ندارد و هنر او ابزار بيان اين عشق است عشقی که در پيوند با جامعه و شرايطی که در آن بالنده می شود بارور می گردد و ثمر می دهد. هفت خوان رستم و هفت شهر عشق را در خلق يک اثر طی می کند، تا به ما بگويد: با همۀ اين احوال شايد جدال و يا اجبار به تعامل با چنين اوضاعی برای هنرمند، در مقايسه با آن چه که او در طی زندگی خود از نا اهلی های اهل هنر و مدعيانش می بيند ومی کشد، يک از هزار باشد. شهريار |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |