Rahaward.org
به روز رسانی: یکشنبه 26 مهر 1388 [2009.10.18]

شکسته مضراب، شکسته دل - شهريار

پرويز مشکاتيان

به باور من او از معدود هنرمندانی بود که به نوعی کمال هنری در پرتو عقايد اجتماعی خود رسيده بود و در آثارش که بازتاب تضادها و ستيزهای درونی اش با مسائل و مشکلات جامعه هستند می توان آرمان های يک ذهن بزرگ و روح آشتی ناپذير يک هنرمند را در مبارزه برای دست يابی به آزادی به وضوح مشاهده کرد.

او هرگز هنرش را به صرف هنر عرضه نکرد و همين امر عاملی شد که آثار و ساخته های او برای هميشه جزوی از گنجينۀ موسيقی ايرانی شود و نامش در کنار نام ديگر بزرگان موسيقی اين مرز و بوم در دفتر تاريخ موسيقی ما ثبت گردد.

او تلاش کرد تا با موسيقی اش چهرۀ کريه زمانه را از پس پرده های فريب و دروغ بيرون بکشد و از ابزار دربرگيرندۀ هنرش در گسترش موسيقی به تمام سطوح جامعه استفاده کند و از«رديف» برای بيان مشکلات جامعه سود جست.

در بداهه نوازی هايش از آلام خود گفت و در ساخته ها و پرداخته هايش گاه دردها و گاه آرمان های جامعه را سرود.

با اين همه پرويز مشکاتيان تنها موسيقی نبود. شايد اگر بخواهيم اورا در فصل هائی از زندگی اش با موسيقی و هنرش تعريف کنيم چه بسا که از او دور بيفتيم . گرچه کوتاه زندگی کرد ليکن تاثيری بس بزرگ بر موسيقی عصر ما گذاشت آن چنان که آتشفشانی پس از انفجار و فوران، محيط خود را برای هميشه دستخوش تغيير و تحوّل می کند.

او نه آهنگسازی آسمانی بود و نه نوازنده ای خاکی که به زعم من هنرمندی بود به غايت مردمی.

در عرصۀ موسيقی ما اندک نيستند نام آورانی که در طول سه دهۀ گذشته در اوج نبوغ و خلاقیّت و باروری هنری، چنان که افتد و دانی، سن و صحنه رابا کنج خلوت و خانه تاخت زدند و غبار سکوت بر پرده های سازشان نشست و حاصل آن که ديديم چه به روزگارشان رفت. بزرگانی که هنوزا اگر اين هنر را حرمتی مانده و مدعيان از گرد راه رسيدۀ کج فهم و بدانديش نتوانستند با تبر تحجر ريشِۀ آن را بزنند به یُمن همّت والای ايشان بوده است و بس.

اما مگر آدمی را چه تاب و توانی ست؟ خاصه آن که هنرمندی باشد آگاه و دردآشنا و بر سنّت تعهدات بشری پايبند و دل بستۀ ميهن و کمربستۀ مردم خويش. سرنوشت انسان هائی از اين تبار، قصۀ ناخوانده ای نيست؛ زيرا در جامعۀ نخبه کُش ما هر که سلوک اش بر اين سبک و سياق شد اگر در وادی غم جهل عوام فنا نشود، در وادی جور خواص فنايش خواهند کرد. تاريخ ما در تمام زمينه ها، از جمله، موسيقی کم از اين نمونه حکايت ها و روايت های تلخ و تأثرانگيز ندارد.

آخرين سال های تلخ زندگی قمرالملوک وزيری، روزگار سخت دربدری های عارف قزوينی، زندگی توام با فقر و فاقۀ درويش خان، زندگی و مرگ غم انگيز حبيب سماعی و... بی شمار هنرمندان ديگری که اگر روزی گذرتان به قبرستان ظهيرالدوله افتاد بر سنگ ترک خوردۀ گورها، نام هائی را خواهيد ديد که در عصر خود سر به آسمان فرود نمی آوردند و فخر زمانۀ خود بودند. و ما اين همه راچه زود از ياد برديم.

هنرمند برای ادامۀ حيات خود، نيروی محرکی جز عشق به انسان ها و آزادی ندارد و هنر او ابزار بيان اين عشق است عشقی که در پيوند با جامعه و شرايطی که در آن بالنده می شود بارور می گردد و ثمر می دهد. هفت خوان رستم و هفت شهر عشق را در خلق يک اثر طی می کند، تا به ما بگويد:
دوستتان دارم.
و ما با او چه می کنيم؟

از وضعیّت نامطلوب جامعه که بگذريم (اگر بتوان به همين سادگی گذشت)، تا آن جا که به موسيقی مربوط می شود متاسفانه در کشور ما شرايط بس ناهنجاری برفضای اين هنر حکمفرماست، شرايطی که بخش وسيعی از انرژی و تمرکز هنرمند را که می تواند در خلق آثارش به کار گرفته شود را به خود اختصاص می دهد و دست و دهان او را می بندد.

برای او رويارويی و ستيز با شرايط حقيرانۀ اين عصر از موسيقی ما که سردمداران و مسئولين مملکتی برای نابودی فرهنگ اين سرزمين قداره از رو بسته اند بزرگ ترين چالش اجتماعی و هنری و مشغلۀ روحی و روانی است. شرايطی که فضای هنری او را با بوی گند خود آلوده و نفسش را بريده است، شرايطی که با چشم احول از سوراخ سوزن هنر وهنرمند را می نگرد و محک می زند و جز بهره برداری و سوء استفاده از اين هنر و اصحاب اش در جهت مصالح سياسی خود هدف ديگری را دنبال نمی کند.

اگر به فراخوان اين شرايط لبيک گفتی، آن چنان که خامان گفتند، دُردانه می شوی و چه بسا گليم خود از آب توانی کشيد، اما اگر قلندرانه به «آنچه رنگ تعلّق پذيرد» پشت پا زدی، از آن دست که پختگان زدند و آن «نه» جانانه را گفتی:
چنان ات به کوبند به گرز گران
که پولاد کوبند آهنگران

متوليان و مسئولين وزارتی موسيقی ما، تکيف خود را ساليان سال است که با اين هنر و هنرمندان اش روشن کرده اند و آردشان را بيخته و الک شان را آويخته اند، و تا روزی که اين جماعت را سر و کار با طول و عرض هنرمند است و نه با ارتفاع و عمق او، انتظاری بيش از اين داشتن از اين قوم خيالی خام و خوابی خوش است.

گفت ما خود در اين شمار نه ايم
در دو گيتی به هيچ کار نه ايم

با همۀ اين احوال شايد جدال و يا اجبار به تعامل با چنين اوضاعی برای هنرمند، در مقايسه با آن چه که او در طی زندگی خود از نا اهلی های اهل هنر و مدعيانش می بيند ومی کشد، يک از هزار باشد.

نمی خواهم اين نوشته را که انعکاس درد من در غم مرگ مظلومانۀ يک انسان هنرمند است را به گله از اين و گلايه از آن بيآلايم، در جائی که خود او در برابر همۀ آن بی مهری ها و نا رفيقی ها تا آنجا که به همسنگران اش راه می برد، هرگز زبان به شکوه و شکايت نگشود، من که باشم که گله گذاری کنم؟

شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر

ليکن نمی توانم اين نکته را ناگفته گزارم که: اگر از زندگی او که سراسر عشق به ما و ميهن بود نياموختيم، باشد تا از مرگ اش بياموزيم . و وجدان خود را به محکمه بکشيم و کلاه خود را قاضی کنيم و بگوييم که ما به هنرمند خود بد کرديم و اين سزاوار نبود.

و حرف آخر اين که ديگران مضرابش را شکستند و ما دل اش را
با آرزوی سلامتی و شکيبائی برای خانوادۀ او و بخصوص فرزندان اش.

شهريار

Deutschآر اس اسکليک کنيدنشانی پستی
شب کتاب با ويدا حاجبی تبريزی مراسم سالگرد جنبش در کلن جشن نوروز ۱۳۸۹
صفحه اصلی | حقوق بشر | مقالات | زنان | فرهنگ و هنر | سياست | اطلاعيه های کانون | مجامع و سخنرانی | در باره ما | ارتباط با ما

Copyright: rahaward.org 2007