|
براى سميه و روزهايى كه نيستروياى ما اجازه نمى خواهد/ دلارام على
در اين روزها كه نبودى ايران يك بار به ماتم نشست.ماتم پيرمرد صبور و خانه نشين نجف آباد كه كاش بودى و مى ديدى كه غريب نرفت.صدها و هزاران زن و مرد و كودك خيابان هاى قم و اصفهان و شيراز و نجف آباد را پوشانده بودند در سوگ پيرمرد و همچنان كه ازادى را فرياد مى كردند اشك از چشمانشان جارى بود. در اين روزها كه نبودى يلدا آمد ، بلندترين شب سال ، و دوستى به كنايه مى گفت خوش به حال كسانى كه زندانند، روزشان ثانيه اى كوتاه تر مى شود .يادت هست قرار بود شب يلدا را دور هم باشيم و كمى روحيه تازه كنيم ؟يادت هست گفتى اگر رفتم و نيامدم حرفى از من نزنيد؟ ببخش اما نشد ، نشد كه حرفى از تو نزنيم و فالى گرفتيم به نيت تو و حافظ مثل هميشه كه درست مى زند به هدف غزلى هديه مان كرد كه تا صبح خواب را از چشمانمان ربود. در اين روزها كه نبودى عاشورا هم آمد.خيابان ها لاله گون بود و سهراب ها و نداها و اشكان ها باز به خاك افتادند.از آسمان سنگ و باتوم و زنجير مى باريد و از چشم ها سيلاب اشك بود از بس كه هوا را آغشته بودند به اشك آور ها و يك نفر نبود كه بگويد اين ملت براى گريه اشك آور نمى خواهد، كافيست خاطرات تير خورده اش را مرور كند ، كافيست دمى به سرماى اوين بيانيديشد و يا ....... در اين روزها كه نبودى دستبند و مامور و زندان مثل هميشه بود ، مثل هميشه كه هست.اينبار اما بيشتر بود ، شب كه مى خوابيدى ، صبح خبرها امانت را مى بريد، اگر مى خواهى تصويرش كنى چشم هايت را ببند و به ياد بياور روزهاى ۲۳ و ۲۴ خرداد را .ديدى؟ در اين روزها كه نبودى مثل همان روزهاى پيش از رفتنت كه به خانه تان آمدند به خانه هاى زيادى رفتند، صاحب خانه و مهمان را با هم به حبس بردند و كسى را امان ندادند.سكوت ۲۰۹ را باور نكن، اگر كمى گوش بچسبانى صداى بسيارانى را مى شنوى ، صداى شيوا را كه دوباره مهمان محبس شده ، صداى مهين را كه كاش نداند اميدش را هم به محبس برده اند و صداى بسيارانى را كه اين روزها در اوين خانه كرده اند.مى بينى ما بسيارانيم حتى در محبس. حالا خوب مرور كن ، مى بينى گاهى زندان آنچنان كه مى انديشى هم بد نيست، گاهى بى خبرى هديه ايست كه نا خواسته ارزانيت مى شود تا شايد دمى بياسايى در ميانه اين طوفان. اما مى دانم ، مى دانم دلت آرام نمى گيرد.مى دانم حالا نشسته اى خيره به ديوار روبه رو ، اما فكرت پر مى زند در تمام خيابان هاى شهر.مى دانم حالا فكر همه چيز هستى جز چهارديوارى لعنتى سلول كه مهارت كرده است ، مى دانم ، رويا كه روزنامه نمى خواهد ، سايت و تلفن و اس ام اس نمى خواهد ، خودش پر مى كشد مى رود آنسوى ميله ها و خبر مى شود برايت. حالا بلند شو ، برو گوش بچسبان به ديوار و ببين چقدر صدا مى شنوى و براى آن همه صدا بگو ما روياهايى داريم كه اجازه نمى خواهند و دير يا زود به حقيقت مى رسد. |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |