|
وصيت (٢)، شعری پيشکش فرزادهای کمانگر، ويدا فرهودی
مبادا اشک بگشايی که رَستم من ز تنهايی چرا ناخن کشی بر رو، کـــَنی در سوگ من گيسو ندايی در سرم می گفت، نبايد بی صدايی خفت به يادت هست می جـُستی نشان از من؟ بيا بنگر بگو با خواهر، آزادی اگر جوشد ز فريادی که دژخيمان و ضحاکان، به هيزم های اين عصيان و کردستان و گيلان را، خراسان و سپاهان را برادر را بگو شویــَد، سرشک از ديده و گويد که می دانم در اين غيبت، مرا داده زمان فرصت من آن گلگون کمانگيرم، که چون بگسسته زنجيرم ويدا فرهودی *شعر وصيت ۱ را چندی پيش برای نداها سروده بودم و وصيت ٢ پيشکش است به فرزادهای کمانگر |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |