|
دلنوشته ژیلا بنی یعقوب به مناسبت سالگرد بازداشت خود و همسرش
همسایه ما وقتی از زندان ازاد شدم تا مدتها از من خجالت می کشید که او در را به روی بازداشت کنندگان من و بهمن بازکرده است .اما او چرا باید خجالت بکشد؟ به او گفتم کسانی که دروغ گفتند و فریبش دادند باید خجالت بکشند. درست در چنین شبی بود که بهمن باتوم خورده و کوفته و خسته زودتر از من به خانه رسیده بود و خوابیده بود و وقتی رسیدم به من گفت :ژیلا !یک چای داغ برایم بیاور و اگر می شود کیسه آب داغ را هم به من بده تا روی قسمت های کوفته و کبود بدنم بگذارم. من چای گذاشتم و دقایقی بعد در یک لیوان بزرگ برای بهمن چای ریختم اما هنوز چایش را نخورده بود که صدای زنگ در واحد ما به صدا در آمد و بهمن با همه کوفتگی اش از جا پرید .آن شب و روزها اغلب ما روزنامه نگاران با صدای هر زنگی می دانستیم که پشت در کسی نیست جز آنها !.آنها که آمده اند با حکم های بازداشت فله ای که پیوستش فهرست های چند صدنفره است . آنها سه نفر بودند !سه نفرشان هم دم در توی کوچه ایستاده بودند .شاید برای اینکه فرار نکنیم!یک نفرشان مودب بود.دو نفرشان احساس می کردند به خانه دو نفر از دشمنان دیرینه خود یورش آورده اند .اصلا ما را نمی شناختند اما فکر می کردند خیلی خوب می شناسندمان! ما را مزدور بیگانه لقب می دادند. می خواستم جوابش را ندهم .چون گفت و گو با او چه فایده ای داشت ؟برای او که پیشاپیش حکمش را برای من صادر کرده بود و من را مزدور بیگانه می خواند.نمی دانم چرا نتوانستم صبور بمان و گفتم : لطفا وقتی کسی را نمی شناسید در باره اش راحت اظهار نظر نکنید! من هم از بدبختی های مردم خودمان نوشته ام و از قضا هم از بدبختی های مردم افغانستان و عراق و غزه. من بارها به عراق و افغانستان سفر کرده و گزارش ها نوشته ام. خواستم بپرسم از کجا به این تنیجه رسیده اند که من طرفدار آمریکا هستم که بهمن گفت :ژیلا !خواهش می کنم !بحث نکن. این بار گفتم :تا آنجا که می دانم شما فقط مامورید که اینجا را تفتیش کنید و ما را با خودتان ببرید نه بازجوهای ما که سوال هم می پرسید. درست در چنین شبی بود که آنها همه خانه ما را زیر و رو کردند .زیر و رو کردند تا لابد سندی برای ارتباط مان با بیگانگان پیدا کنند. آنها دهها سی دی آموزش زبان انگلیسی ! را با خودشان بردند ،آنها دهها کتاب و مجله را که در بازارهای ایران یافت می شود با خودشان بردند ،آنها ده البوم عکس های خانوادگی ما را با خودشان بردند. آنها کامپیوتر ما را با خود بردند. آنها عاقبت من و بهمن را با خود بردند. بهمن برایم چای ریخت و آورد. یکماه بعد بازجوی ارشد در یکی از بازجویی هایش به من گفت :"دیروز بچه های واحد عملیات را دیدم و خیلی ناراحت شدم.گفت آنها برایم تعریف کردند که تو چطور در مقابل چشمان آنها بهمن را تحقیر کرده ای." گفت : "راست است که تو به بهمن گفته بودی که برایت چای بریزد؟" گفتم :بله همان موقع فهمیدم فرق ما و شما در چیست آقای بازجو! گفتی :نه!همسرم برای من خیلی احترام قائل است. درست یکسال پیش در چنین شبی مامورهای وزرات اطلاعات من و بهمن را سوار اتومبیل کردند و به اوین بردند و من آن شب فکر نمی کردم یکسال بگذرد و من خاطره آن شب را سال بعد در حالی بنویسم که بهمن عزیزم همچنان در اوین است. |
|
||
Copyright: rahaward.org 2007 |